نصیب وقسمت
نصیب وقسمت
حوا درحالی که دست به کمرش گرفته بود وبر شکم برآمده ای خویش دست می کشید، مقابل ارسی آشه دار ایستاده با تعجب پرسید:
مادرجان! دیدی ،این قصاب چقدر بد رنگ است؟ بعد خنده های بلند ونمکین اش فضای اتاق را پر نمود که میان تق تق خنده می گفت:
خسرم هم زنده باشد. دیگر قصاب نیافت که این مردکه ای بد قواره را آورد. خدا کند گوسفند های قاغی ما بد مزه نشود! مردم ناحق گفته اند « او(آب) از روی کاسه خورده می شود.» ممکن است گوشت کشتار قصاب بد رنگ..! خشو که بالای جای نمازنشسته تسبیح می انداخت ، لاحول کنان گفت :
او دختر از خدا بترس ، گپ کلان نزن.. حوا طبق عادت همیشگی اش بازهم خنده ای بلند تر سر داد و دست به کمرش گرفته بالای تخت خوابش دراز کشید. توبه کنان افزود:
خاله جان! حرف کلان ندارد ، من خودم را می کُشتم که همچو شوهری نصیبم می شد. ماشاالله شوهر من سر تاج جوانان قوم وقبیله چی که یکتایی جهان است. خشو بار دیگر به تسبیح اش پوف وچوف نموده گفت:
لعنت به شیطان ، آرام باش که خسرات نشنود، ورنه خفه می شود. حوا پرسید:
چرا ؛ مگر قصاب برادر خسرم است که ..؟ خشو گفت : بچه کاکای خسرات است. یعنی شوهر بی بی گل. حوا به مشکل از جایش برخاست ، بار دیگر مقابل ارسی ایستاد. به دقت مرد قصاب را ورانداز نموده گفت:
پس کاکا صابر همین است. باورم نمی شود؛ راست گفته اند که پری نصیب دیو می شود. یا از بی بی گل که مثل خون وبرف سرخ وسفید است وچشمان آبی اش مانند آبشارغلتان میان کاسه ای خوش ترکیب چشمش غلت می زند و یا از این شوهر بد قیافه و چرکین. توبه توبه.. دست قلم زن بشکند. خشو در حالی که جا نماز را ترک می کرد، گفت:
تقدیر است دیگه ، قلم زن را ملامت نکن. از همان خاطر گفتمت، حرف دهنت را بفهم وتوبه کن که مرغ آمین بی خبر از سر آدمی زاد تیر می شود.
حوا به مشکل به پیش واز شوهرش که تازه از وظیفه آمده بود، از تخت پایین شد و بعد از سلام گفت: دم ات را راست کن که بابه جان قصاب آورده و گوسفند های قاغی را ذبح می نماید. اسد که رنگ به رخ نداشت ، گره بر پیشانی انداخته گفت:
یک گیلاس چای گرم برایم بریز که گرده هایم بسیار درد می کند. امروز تمام روز مثلی که مرچ پاشیده باشی دو بغلم می سوخت. حوا گفت: خدانکند ، درد ات به کوه وصحرا.. راست بگویم من هم کمر درد شدید هستم. اسد گفت: تو که بچه ای بی پیر مرا در شکم داری ولی من.. حوا چای را مقابل شوهر گذاشت و بار دیگر عقب ارسی ایستاده به فکر فرو رفت. بعد ازمکثی گفت:
هشت ماه از عروسی من و تو می گذرد ولی من هنوز قوم خویش های شما را درست نمی شناسم. حیف بی بی گل که به شوهر بد قیافه ای.. اسد تبسم نموده گفت:
ها بیچاره نصیب وقسمت اش بود، او بسیارزن خوب ومهربان است . حوا با صدای خسر از جا پرید که می گفت:
به بچه ها بگویید که بیایند و گوسفند های شان را بگیرند . حوا پنجره ای ارسی را بازنموده گفت: اسد گرده درد است وآمده نمی تواند.
راست گفته اند که زمان از حرکت نمی ایستد. شب ها در روز می خزید و روزها از شب بر می خاست وآن خزیدن و خیزیدن بر استحکام سلول های طفلی که حوا در بطن داشت می افزود وبا نشو ونمو وحرکت های ناشیانه ای خود از موجودیت پدر ومادر شوق به دنیا آمدن در سلول های بدنش موج می زد.
دو ماه بعد درد گرده های اسد آن قدر زیاد شد که به شفاخانه بستر گردید. جای خنده های حوا را سیل اشک گرفت و مانند خشویش روی سجاده به دعا ودرود افتاد. ولی درد بی درمان اسد شفا نیافت و اشک خانواده را نیز در آورد. روز چهلم مرگ اسد حوا دختری به دنیا آورد که تبسم از لبش فرار نموده بود ورخسار زیبای دختر بی پدر را به اشک چشم شست.
بنابر رسم دیرین قریه زن زاو را بعد از چهل روز زچگی وپوره شدن عدت مرگ شوهر، پدرش حور را به منزل خود دعوت کرد تا جا بدل کند و غم ودردش تسکین یابد. حوا یک سر می گریست ویاد شوهر متوفایش غبار غم بر دلش می انداخت ؛ نشست وبرخاست اش آه وافسوس شده بود وشوخ طعبی های اسد همیش درگوش هایش طنین انداز بود، در گلویش دایم پرعقده اش نام اسد وجود داشت و هیچ از دهن اش نمی افتاد. خنده های خودش را از یاد برده بود ولی یاد وخاطرات شیرین بودن با اسد از صحفه خاطرش بیرون نمی گردید.
مادر اندر حوا بار بار وی را سر زنش وتوبیخ می کرد و جوانی وزیبایی اش را برایش یاد آور می شد ، حوا درغم ودرد خود چنان غرق بود که اصلا منظور مادر اندر را نمی فهمید.
یک روز مادر اندر به تصور اینکه حوا بیوه شده وتلک گردن بابه اش نشود و نان او وبچه هایش را تقسیم نکند ؛ خودش را به مریضی زد و ازحوا خواهش نمود که نان را درتنور بپزد. بعد طفل قنداقی حوا را به بغل گرفته به منزل خسرش رساند و گفت:
حوا دیگر حاضر نیست که جوانی خود را به پای این دختر یتیم شما صرف نماید، این شما و این هم طفل تان.. بارسنگین غم خانواده چنان سنگین تر شد که کلامی گفته نتوانستند وطفل را تسلیم شدند. حوا سه تنور نان پخت و دوش گرفته یکه راست به سوی گهواره ای طفل اش رفت. گفت:
دختر مقبولم چقدر دیر خوابید که حتی صدای گریه اش نبرآمد. مادر اندر اشک تمساح ریخته نزدیک او آمد وگفت:
مادرت به پستان های پر شیر ات بمیرد که ممکن است چندین بار خله زده باشد. حوا که گهواره را خالی دید وارخطا شده پرسید:
مگرمادر..؟ تو چرا گریه می کنی ، دخترم کجاست؟ مادر اندر با هق هق گریه گفت: برادر شوهر ات آمد که طفل ما را بدهید وما دیگر دختر شما را کار نداریم. هوش از سر حوا پرید وبه شدت تکان خورد. به مشکل خودش را بالای دوشک انداخت وبا صدای بلند گریست.
شب و روز گریست و پستان های پر شیرش سوز ودرد فراوان کرد. تا نا امید شده وخشک گردید. بار بار بالای گِل قبر شوهرش ناله وزاری کرد وبا اشک چشم آن را نمناک ساخت. ولی از غیرت این که خسرانش وی را نخواست، نزدیک شان نرفت. تا اینکه پدرش وی را نزد خود خواند و گفت:
دخترم تیاری ات را بگیر که فردا نکاح می شوی. حوا که هنوز هم در شوک بود، بدون تفکر گفت:
درست است آغا جان. وقتی مادر اندر لباس های وی را برایش داد ، پرسید:
کجا می رویم مادر؟ پدرش به عوض مادر اندر گفت: مردم برای نکاح آمده ومنتظر تو هستند. حوا مانند مرده ای که بعد از بازگشت مردم از سر قبرش سر به لحد بزند به لرزیده افتاد و در عمل انجام شده قرار گرفت.
آن زمان روی عروس های افغان راچنان می پوشاندند که راه خود را درست نمی دید و عروس بالا یا داماد بازوی او را گرفته به اتاقش می بُرد. حوا با عالمی از شادمانی ونشاط، خنده های نمکین اسد را به فال نیک گرفته زیر شال خوشحالی می کرد. شنید که اسد می گفت: دار وندارم را می ریزم تا روی زیبای دختر خاله ام را ببینم. آنگاه دست به بروت هایش کشیده افزود: مگر شرط دارد که مرا به باداری خود قبول کنی.! حوا تبسم نموده آهسته گفت:
سر وجانم فدایت پسر خاله جان! جسمم چی که روح و روانم را به تو تسلیم می نمایم. تا زنده هستم سرم را همانند دندانم سفید نموده ونوکری ترا می نمایم .. صدای قفل شدن در تبسم حوا را قاپید ونا خود آگاه از لای شال بنارسی اش به بیرون نگاه کرد،همینکه چشمش به صابر قصاب افتاد، به تصور اینکه کاکا قصاب کارد گاوی کُشی اش را گرفته و به سرعت به سوی وی می آید ؛ از شدت وحشت هوش از سرش پرید و دور ودراز افتاد. شوهر که صرف می خواست پَل مردم را بخواباند و نزد عروس خود بیاید. در را باز نموده صدا زد:
بیایید که این زنکه را مِرگی گرفت وضعف کرد. زن برادر وبرادرش همرای بی بی گل دویده به اتاق عروس آمدند. حوا بعد از مدتی به هوش آمد ومانند اشخاص مالیخولیایی پیچ و تاب خورده به جایش نشست ، صدای خشو به گوش هایش پیچید: «او دختر از خدا بترس ، گپ کلان نزن..، حرف دهنت را بفهم وتوبه کن که مرغ آمین بی خبر از سر آدمی زاد تیر می شود.»
حوا دیگر راه برگشت نداشت با خودش گفت: قسم به خدا که زنت نمی شوم.. کاکا صابر هم خاموش نماند وزیر زبانش شور خورد؛ ای کاش عقیم نمی بودم و دل این زن بیچاره را به دست می گرفتم. حوا سرش را به زانوی بی بی گل گذاشته و زار زار گریسته پرسید:
مگر خودات خیر این شوهر را دیده بودی که..؟ بی بی گل مانند مادر دلسوز اشک های حوا را پاک نموده گفت: دیدنی سیاه سر بسوزد.! حوا میان هق هق گریه گفت: حتماً نصیب وقسمتم همین بود ومرغ آمین صدایم را شنیده است.
نویسنده: جمیله سادات هاشمی
نویسنده این وبلاک جمیله سادات هاشمی استم در شهر کابل در یک خانواده روشن فکر و متدین به دنیا آمدم. بیشترین عمرم را صرف تدریس نسل جوان کرده ام و در مکاتب مختلف مضامین اسلامی و ادبیات را تدریس نموده ام. افتخار ایجاد مرکز تعلیمی را برای زنان و دختران دارم. داستانهای کوتاه را به رشته تحریر در می آورم و برعلاوه نشر این داستانها در روزنامه ها و مجله ها اینک در وبلاک گنجینه نیز به نشر می رسد. امیدوارم از اینطریق صدای درد ها و حقایق زندگی زنان و دختران افغان گردم.