تُف طفیلی

پدرکه ملاقات زینب در زندان زنانه ای ولایت کابل آمده بود، چشمان غضب آلودش را از وی بر نمی داشت. زینب که برخلاف پدر سرش پايئن بود وبا دست هایش بازی می کرد، فقط خاموش بود ودندان می جویید. تا پدرخواست بگوید؛ بالاخره جایت را دریک متر مکعب ساختی و زندانی شدن هم نصیب ات بود. زینب نگاه تندی به وی نمود و دو باره سر ش را به زیر انداخت. او که هدف بابایش را می دانست ، صلاح دید سکوت نماید. همان طور سر به زیربا خودش گفت :

یک مترمکعب.ها راست می گویی. مگر قبل از این حالت بهتری داشتم..؟ فقط یک بار، یکبار در حجله ای عشق او دنیایی داشتم. یک متر مکعب زیستن در سلول زندان هم دنیایی دیگریست که تو برایم ساختی . برای من چی فرقی می کند؟ حتی نزد تو، قلبم در کمتر از مترمی تپید که چه بلای دیگری سرم خواهی آورد. چه رسد به مکعب اش.. پدر با پیشانی گره خورده که از غضب دماغ هایش می پرید ، مشت هایش را گره زده ، چپ چپ نگاهش می کرد ومی گفت:

مادر لعنت ! باورم نمی شود که تا این سرحد پیشرویی کرده باشی ، بین ازخود و بیگانه آبروی برایم نماندی . تن فروشی ، کیسه بری و.. آنها برایت کافی نبود که دستت به خون نیز آلوده شد ؟ زینب تبسم تلخی نموده گفت :

مگر نزد ما آبرو هم قیمیتی دارد؟! نگران نباش ؛ به این حالتم هم عادت می کنی . من هم روز های را گذرانده ام که صدایی از درون خودم توبیخ وسر زنشم می کرد. وای به روزی که مُهر در دل و پرده به چشم و گوش ات بگذارد واز این بدترهم شوی بابا. ممکن سرنوشت من ازهمین قماش کارها درست شده باشد ولی تو.. گره پیشانی تو همیش بر گره های کور سرنوشت من سفتی ومحکمی داد نه اینکه آنرا بگشاید.

نگفته اند که: « کجا کاری کند عاقل که بار آرد پیشیمانی.» این بار نوبت پدر بود که چشمانش را از زینب بدزد و به من من افتاده بگوید:

آخرمن ..؟ دختر میان حرفش دوید وبا شماتت گفت:

روزی که دست های کثیف تو نوازشگر تن برهنه ای من شد، نخستین دریدن پرده حیاء ی تنم بود که لرزش بی عفتی را احساس کردم و از خیرهرچه آبرو بود، گذشتم. آبرو..! کدام آبرو...؟ شاید فراموش ننموده باشی که اولین پله های بر بادی را یک صبح زیبایی بهاری تو برایم ارمغان دادی. همان بهاری که فرخنده دختر بیچاره ای هموطنم را مردانی همانند تو به روز سیاه نشاندند وتن وروحش را به آتش کشیدند. تعداد طفیلی های همانند تو بسیار اند. همان بهاری که هرگز فراموشش نمی کنم. یعنی نمی توانم از یادببرم. صبحی که همه جا شسته وروفته از آب زلال باران بود و قطرات درشت باران هنوزهم درتیغ برگ های درختان و سبزه های نو رسته روی زمین دیده می شد. من به منظور تغییر در روش روزانه ام خواستم بعد از دمیدن صبح صادق دیگر نخوابم . ازخانه بیرون رفتم و گرمی مطبوع هوا توام با یک نسیم ملایم و شادی آفرین صبح گاهی مرا به وجد آورد. با اشتیاق تمام جاده ها را پیمودم ، لذت بردم وبالای شانه های شهباز جوانی سبک وبی خیال سوار شده بودم. همان روز تو مرا وادار به کندن گل زیبایی آبی که بسیار کم دیده بودمش و میان گلدان های وسطی ای سرک تزئین شده بود، کردی . آن روز و روزهای دیگر، تو دیگر آن خیال آزاد را ازم گرفته می رفتی که از بودنم لذت نمی بردم . یک بته ای گل نیلوفر آبی بود ویا نمی دانم چی گلی برایت آوردم و تشویقم کردی . به امر تو که ذوق کردی باید خیانت را از باز کردن پای یک گل زیبا به منزل ما آغاز می کردم ، همان بود که ترسم هم زایل گردید وعزتم در بالای شانه های شهباز خیالات شیرینم نشست و به دور دست های دور رفت که از دست رس من دور شود. شاید همان همای سعادتم بود که فرارکرد . به تشویق تو از خس دزدی به خاده دزدی رسیدم . می گفتی ؛ « چراغی که در خانه بسوزد مسجد را صبر است» از آن روز به بعد دیگر از جریان باد های زنده کننده صبحگاهی لذت نمی بَرم ، برخلاف یک حسی درونی آزارم می دهد ، هرچند آن کار خود را توجیه می کردم، باز هم حساس خجلت داشتم . دزدی ام از گل های نیلوفری ویاسمینی ریحان تا هر شی دیگر پیش روی خانه ای همسایه که طرفم تیز تیز نگاه می کرد، شروع شده بود. خوب به یاد دارم که می گفتی :

دخترم برخیز ، وقت کارات است. از چانس خوب که هر صبحگاهی غیر از من همه خواب بودند وبه اصطلاح عام پشه پر نمی زد ، من کار خودم را می کردم. ای کاش دزدی ام به یک گداان گل بسنده می شد وپایم به دکان های ترکاری وخورده فروشی باز نمی گردید. آن روزها در فکر اینکه آن کارم را دزدی بنامم و یا نیاز مندی ومحتاجی به نوعی خودم را قانع می ساختم . مگر هرکسی که محتاج باشد باید دزدی کند؟ نه نه تو این را برایم آموزش داده بودی. وقتی بکس جیبی خالی را کنار سرک پرتاب می کردم ، به یاد نصایح مادر کلان مادری ام می افتادم: « چیزی را که از روی سرک پیدا کردی، سه بار صدا بزن تا صاحب اش پیدا شود .» ولی تو نمی گذاشتی و می گفتی :

مادر کلانت زن قدیمی وبی عقل است. بر خلاف بکسک را از دستم قاپیده ، پول داخلش را برمی داشتی و برای خودم جیره می دادی که باز محتاج شوم و پی کارم بروم. حیران هستم که با آن همه قایم کردن چطور ذهن پرخاشگر خودم را فریب می دادم ؟ ها راستی یادم آمد ، وقتی غوغایی درونی ام اذیتم می کرد، با توجیهات خود ساخته خودم خویشتن را فریب می دادم ویا به تو تکیه می کردم وتو ترفنگ تازه ای یادم می دادی و لایه های حیا وشرمم را یکه یکه بر می داشتی که ترس هم از وجودم فرار می نمود. ومن بی حیاتر ، دیده دارتر، بی باک تر ، کار آزمونده تر وبی رحم تر شده می رفتم. تو با بی رحم های ترسناک ات ، با لت وکوب بیش از حد ات سبز وکبودم می ساختی و کارهای شرم آورتر می کردی ، بازهم تحمل می نمودم . وقتی لج می کردم، با لت و کوب فراوان مجبورم می ساختی در آغوش آن جوان شیک پوشی که قرض دار میدان قمارش بودی سقوط نمایم. آن وقت حالت امروز را نداشتی. من هم برایت وقت نمی دادم تا پرده بر کثافت کاری های خودات بی اندازی ؛ آن قدر به آغوش این و آن می رفتم که بالاخره از منزل آقای بهرام سر در آوردم. بهرام را تو برایم سوغات داده بودی. او نیز مرد طماع و وحشی ای بود که خیلی ناراحتم می کرد تا بالاخره مجبور شدم ؛ آرمان فضای باز ، هوای گوارا و آزادی را در سینه ام دفن نمایم و به ضم خودات در سه مترمکعب حبس شوم. من می خواستم ، ازبهرام نه بلکه ازخودم انتقام بگیرم و انتخاب نمایم که در یک اتاق یک متر طول وعرض کوفت همه اش را بکشم . راست بگویم از دهنم نمی برآید که بابا بگویمت.. بابا با شرمساری سرش را لای دوزانوی استخوانی اش فروبرد وآه کشیده نتوانست.

زینب با بغض گلو فاتحانه افزود: من شنیده بودم که اشخاص ویا حیوانی با تغذیه از وجود یک میزبان دیگر طفیلی نامیده می شد. ولی تو برای من طوف طفیلی بودی که با مجبور کردن دخترخودات، توته ای جگر ات درکارهای ناروا نه تنها رزق و روزی خودات را مهیا می ساختی بلکه عطوفت پدران زیادی را زیر پا می گذاشتی. می دانی من دراین سلول یک متره غرس گل های خار دار را در ذهنم تکرارمی نمایم و خوش هستم که دیگر به امر ونهی تو بارگناهانم را سنگین تر نمی سازم. ولی تو روی هرچه پدراست سیاه کردی. از خودم بیزارم ، از تو بیزارهستم و.. بغض سد راه گلوی زینب شد. با صدای گرفته ای گفت:

خوش داری دیگر هم بگویم ؟ آه چه خوب راست گفته اند؛ قمار سر چشمه ای همه مفاسد اخلاقی است که تو به آن آغشته بودی وهیچ چیز در بوته ای وجدانت جا نمی گرفت. بعد از مرگ مادرم ، به جای سایبانم ،مهمانم بودی که طور طفیلی از وجود نحیف من مستفید می شدی..گرچه امثال تو در این دنیا بی همه چیز بسیار است که از وجود دیگری بهره می برند ولی تو.. آه ، چه را زودتر بیان نمایم..؟ از دزدی یک شاخه ای کوچک تا گرفتن جان امیال و آرزوهای کوچک و بزرگ خوبترین دوران عمر خودم ، مجبورم ساختی همه اش را تجربه کنم . کدامش را بگویم ؟ تو باعث شدی و آن قدر مار به خوردم دادی که بالاخره به اژدهایی خون آشامی مبدل شدم ، حالا چه ضرب خشم پیشانی برایم سوغات می آوردی وتمثیل بابای دل سوز ویا با غیرت را می نمایی.

آن روز کثیف را فراموش نمی توانم . خیلی خسته بودم و بار سنگین مرگ مادر را نیز به شانه هایم حمل می نمودم . بهرام در حالی که نشه بود به منزل ما آمد و با داد و فریاد موهایم را قمچین نموده ، مجبورم ساختی که همراه وی که رفیق هم پیک ات بود ، همبسترشوم.

راست بگویم ، آن روز بی حوصله تر از همیش بودم. همان بود که تصمیم گرفتم که باید روز آخرعمر او هم به دست های من رقم بخورد. وقتی بهرام مرا به رفیق دیگرش پیش کش می نمود ، تاب وتوانم ختم شد و برتوسن خشمم قمچین زده شد. وقتی تنها شدیم ازناز وکرشمه ای زنانه ام استفاده نموده ، شراب بیشتر به حلق اش ریختم که قبل از همه به خواب عمیق فرو رفت. با کارد تیز آشپزخانه گلویی بهرام وآن مرد بو ناک را خط کشیدم و کنار هم خواباندمشان . با داد و فریاد همسایه ها را به دورم جمع کرده ، قتل را به رفیق نا مرد ترش نسبت دادم . تازه فهمیدم که نهیب شلاق مانند صدای وجدان سایه اش را از سرم برداشته بود و دیگر از کسی ترس نداشتم.

پدرجان ! ترا به خدا دیگر به دیدنم نیا..لطفاً راحتم بگذار وادای پدران با مسوولیت را درنیار که این بار نوبت تو نباشد. این همه حرف وسخن را به در ودیوارسلولم می گفتم ، آب می شد ولی تو..یا به هم سلولی های خمارم که از خودم بد ترهستند. آنگاه چه ها که نمی شد. آری ، برای هیچ پدری آبرو نمی ماند.

واما کشتن کسی که قایم مقام زندانم کرد ؛ افسانه گویی ام را متوقف ساخت وبه خاموشی پناه بردم. او را دوست داشتم .عاشق اش بودم که حتی فرو بردن خنجری را که به گلویش فرو برده بودم به یاد ندارم . حبیب را قبل از این که دست پاک تو ورفقای کثیف ات شوم دوست داشتم . او بود که خیالات نو جوانی ام را ساخته بود . وقتی تو پی رهزنی های شبانه ات می رفتی؛ من حبیب را در خانه می آوردم و محبت معصومانه ای بین ما جریان می یافت ، فقط کنار هم می نشستیم و طرح پلان های آینده ای زندگی مان را می ریختیم . زمانی که دست لود تو شدم ، ناگزیر از او فاصله گرفتم. او سخت تمایل نشان می داد مگر من شرمنده ای کارخود بودم ونمی خواستم بر حساسات پاک او بازی نمایم. تا این که آن شب به صفت مشتری به اتاقم آمد. چشمان سرخ و ازحدقه بر آمده اش ترسناک بود. قبل از این که همبستر شویم ، بالش را به دهنم گذاشت که خفه ام نماید ، پیش دستی نموده برای ابد درقلبم دفن اش نمودم و به میل خودم این اتاق یک متر مکعب را انتخاب کرده و ترجیع دادم که از جمع دد منشان دور باشم. زیرا یقین داشتم که مرگ من او را بد بخت می ساخت وحق اش نبود که به زندان بپوسد و خون بهای من فرصت زندگی بهتری برای تو که شرم پدران جهان هستی ، مهیا بسازد . تو پدرم نه که تُف طفیلی هستی.

زمانی که پدر با شرمساری دروازه ای زندان را ترک می کرد، زینب با صدای بلند می گریست وگفت:

پشت کردن به تو هم آسیبم می زند.

آریانا؛ داستان کوتاه:  تقدیر

بعضی اشخاص که به تقدیر باور ندارند، ممکن زندگی بر وفق مرادشان جریان داشته و یا روی تصادف به خواسته‌های مورد پسندشان نایل شده‌اند و روی خوب سکه خوش بیاری به بخت و طالع‌اش برخورده باشد که با سربلندی ادعا کنند؛ تقدیر را خود آدم می‌سازد و دست نامرعی‌ای در آن دخیل نمی‌باشد. من هم درشک‌ام که به واقعیت تقدیر را خود آدم‌ها می‌سازند و یا دست در حرکت وجب به وجب آن دخیل می‌باشد. آیا واقعاً تقدیر بر سرنوشت انسان‌ها رول می‌داشته باشد یا خیر. . ؟

بیایید بر سرنوشت سه خواهر خوانده‌ای که همزمان در یک مکتب درس می‌خواندند، در یک مکان زندگی می‌کردند و سطوح زندگی ایشان تقریبا همسان و مساوی بود که با هم خیلی صمیمی و دوست و رفیق نیز بودند، بپردازیم تا عملاً متوجه بازی‌های سرنوشت شده بر باور خویش محک بزنیم.

مریم، سنا و رؤیا سه خواهر خوانده‌های بودند که رابطه‌ای قومی و آشنایی دور دوری هم داشتند. همه بارها شاهد جر و بحث آن‌ها بودیم که ادعای‌های مختلف داشتند. تقدیر کند عشوه و تدبیر نداند. . یا برعکس‌اش تدبیر کند عشوه و تقدیر نماند. . چه می‌دانم.

راست‌اش آن سه دوست در بهار زندگی قرار داشتند و آن قدر هم مطمین نبودند که تقدیر چه نوع بازی‌های برای‌شان در نظر خواهد داشت. منتها هر یک بالای اسب مست جوانی و سرشاری سوار بودند و بر آرزو های‌شان حُکم می‌چلاندند. رؤیا کمدل‌تر از دو دختر دیگر بود. او باورمند به این بود که تقدیر آدم‌ها را خدا رقم می‌زند و هرآنچه که باید بر سرش بیاید، قبلاً و از روز نخست پیدایشش تعین گردیده است. مریم و سنا بالای وی تمسخر نموده و او را خاله زنکه می‌گفتند. مریم شوخی نموده می‌گفت:

تقدیر رؤیا رشته‌ای سرنوشتش را به بابای من پیوند می‌زند که بالای من ظلم مادراندری نماید. ! سنا خندیده می‌گفت:

نی، بابای تو جوان‌تر است. یقیناً همرای بابه جان من سرنوشت‌اش گره می‌خورد که پاد مانده کمر درکمرش نماند. . ! رؤیا با تیر نگاه‌ها عقیده‌اش را ذهن‌نشین آن‌ها می‌نمود و جواب آن‌ها را نمی‌داد. زیرا مطمین نبود که در پس پرده‌ای پنهان فردا و فرداها چه عشوه‌گری‌های ثبت و جریان داشت. یگان بار جدی شده می‌گفت:

پس شما که تقدیرتان را خودتان می‌سازید، چه پلان دارید و چطور به خواسته‌های‌تان می‌رسید. . ؟ بهتر است همه خواست‌های خویش را ثبت دفترچه‌ای دوستی خویش بنمایم تا باز منکر نشوید. مریم با تبسم ملحیی که داشت ازکنار آشه‌دار بلند منزل‌شان بر زمین نشست و گفت:

اول تو بگو. . رؤیا گفت: من گفتنی خاصی ندارم. قبلاً نظرم را گفته‌ام. سنا گفت:

بلی. راست میگه او معتقد آن است که سرنوشت همه قبلاً مشخص شده و قابل تغییر نمی‌باشد. درحالی که به گفته‌ای �استیونهاوکینگ� �موقع رد شدن از خیابان، دو طرف آن را نگاه می‌کند.� مریم خندیده گفت:

نی. . آن طور هم نیست. کسانی که عقیده‌ای رؤیا را می‌داشته باشند، نظرشان در این هم است که خدا برای‌شان اختیار انتخاب هم داده است. . همینطور نیست رؤیاجان. . ؟ رؤیا گفت:

بلی، چنانچه حضرت علی که از زیر دیوار شکسته جای دیگر نشست. کسی برایش گفت:

چرا از قضای الهی فرار کردی. . ؟ ایشان فرمود: �از قضای الهی به قدر او پناه بردم.� سعی و کوشش هم ارجی ندارد که انسان بنابر فطرت بشری‌اش می‌نماید. ولی تقدیر بدون تدبیر تغییر نمی‌کند. سنا گفت:

ها. . درجای خوانده بودم �لیس اللانسان الا ما سعی. .� منظورت همین است. . ؟ رؤیا سر جنباند. مریم تبسم شیرینی نمود و دست به پشت رؤیا کشیده گفت:

راست راستی همین اکنون منظورت را درست نفهمیدم. خو خوب است نظرت ثبت شود تا گذشت روزگار آن را روشن گرداند. و ها نظر سنا. . ؟ سنا انگشت شهادتش را به لبان نازک‌اش گذاشت، چشمان آبی و براق‌اش به نقطه‌ای میخ کوب شد و گفت:

انشاالله من تقدیرخودم را خودم ساخته، تحصیلاتم را به سطح ماستری ادامه می‌دهم و پول هنگفتی کمایی می‌نمایم. بعد شوهر پول‌دار و حداقل موازی با سویه‌ای خودم پیدا نموده زندگی شاهانه را برای خود و او تدارک می‌بینم تا بچه‌های بدون نیاز تربیه نماییم. زندگی را عاشقانه به پیش می‌بریم و جهان را از آن خود می‌سازیم. و ها بیشتر از سه و یا چار اولاد نمی‌خواهم. . ! مریم که گفته‌های دوستانش را بر کتابچه‌ای کوچک می‌نوشت قلم و کتابچه را به زمین گذاشت، خمیازه‌ای کشید و با شیطنت طرف رؤیا نگاهی‌گذاری نموده گفت:

پس نظر من را شما بنویسد. سنا گفت:

نی تو یک کاپی بنویس و بعدش ما دو نفر دست خط خود را درج اوراق می‌نمایم تا سه نقل شده و نزد هر یک ما باشد. چشم‌ها به دهن مریم دوخته شده بود. مریم که زیبا‌تر از هردوی آن‌ها بود و کمی مغرور هم به نظر می‌رسید؛ ژستی بخصوصی نموده وگفت:

من به عوض ادامه تحصیل، پشت شوهر زیبا پای لچ می‌نمایم که نه تنها زیبا و مانند خودم قد بلند و با تمکین باشد، پول فراوان هم داشته باشد. البته اول دوستی نموده بعدش. . مهم نیست که تحصیل داشته باشد و یا نی. . همه خندیدند و هر سه همانند پرنده‌ای سبک بال به دل فضای زندگی پرواز کردند.

مریم که از همه بزرگ‌تر بود و قصداً ترک تحصیل هم نموده بود در خلال جستجویش با پسر همسایه آشنا شد که وی جوان زیبا، با اخلاق و محصل سال اخیر پوهنحی علوم اجتماعی پوهنتون کابل بود. پول و دارایی چندانی نداشت و پدرش زن دوم گرفته قید آن‌ها را زده بود که مجید باید بر علاوه‌ای مصارف تحصیلی خودش هزینه‌ای دو خواهر و دو برادرش را نیز مهیا بسازد.

رابطه‌ای مریم و مجید به گرمی تابستان داغ جریان داشت و همه حسرت وی را می‌خوردند که مجید مقبول نصیب مریم شده است ولی خانواده‌ای مریم که از دارای و امکانات خاصی برخوردار بود، نخست با انتخاب مریم شدیداً مخالفت و مقابله کردند و خون مریم را در شیشه ساختند که شب‌ها می‌گریست و به زندان پدر و خشم برداران اسیر بود. ولی از اینکه مریم زیر بار نرفت و قلب و روحش را به مجید باخته بود و تبل رسوایی‌اش به ده و قریه صدا تولید کرده بود، فامیل را ناگزیر ساخت تا زمینه‌ای رفتن به خارج از کشور را برای آن‌ها مهیا بسازد و شر هر دوی‌شان را از گردن خلاص کنند.

هردوی عاشق دلباخته گذشته از همه مسوولیت‌های فامیلی، اجتماعی و فرهنگی عیش و نوش آزادی غرب را بر بی‌وطنی، عدم اعضای فامیل و داشته‌های کم وبیش زندگی ترجیع دادند. وطن را ترک کردند. نخست مجید رفت و مریم سال‌ها در فراق او سوخت و در پشاور پاکستان گرم و سرد روزگار چشید تا نزد مجید رفت. از بخت بد مریم از نعمت اولاد بی‌نصیب ماند درحالی که شوهرش خواهان اطفال بی‌شمار بود و درد فراق مادر و خواهران و برادران عذابش می‌داد. در مرحله اول تلاش برای نجات خانواده‌ای خودش کرد و بعدش با مریم سر نا باشمی گرفت و مریم را در تنگناهی بدی قرار داد. مدت‌ها گذشت و مریم به کمک طبابت پیشرفته‌ای جهان غرب طفل پیوندی یا پیچکاری یک پسر به دنیا آورد و غم و اندوه فراوان سر راه زندگی‌اش سبز شد تا سرانجام مجید تصمیمش را گرفت و از مریم جدا شد. مریم ماند و کشتی تنهایی با پسر بچه‌ای که هر دم پدر طلب می‌کرد و براساس خواسته‌های جهان غرب بزرگ می‌شد. مریم زحمت بسیار کشید تا پسرش بزرگ شد. بنا بر رسم منطقه او هم بعد از سن بلوغ قید مریم را زد و مریم را تنهایی تنها گذاشت.

سنا بی‌خبر از دنیا در آغوش مردی افتاد که پول داشت ولی سواد کافی نداشت. جهان بینی‌اش محدود‌تر از یک پسر بچه‌ای خورد سال بود که اصلاً تحصیل را ضیاع وقت می‌پنداشت و سنا را مانند بت آراسته در کنج خانه می‌خواست و خودش گرم عیاشی و خوش گذرانی بود. آرزو‌های سنا روز تا روز زیر بار فراموشی می‌رفت و شوهر سنا را تحفه‌ای ناخواسته‌ای مادرش می‌خواند و آنچنانی که توقع از شوهر و زندگی مشترک‌اش داشت به پرتگاهی یک زن خانه که صرف به اکرم و مهمانانش رسیدگی نماید مسیر زندگی را می‌پیمود. او هر سال طفلی به دنیا می‌آورد و طفلش بعد از فلج شدن دنیا را ترک می‌کرد و سنا ناچاراً طفل دیگری در بطن‌اش می‌پرورانید که با زحمات فراوان دو دخترش باقی ماند و اکرم در جنگ‌های تنظیمی افغانستان با یک مرمی غیبی شهید شد و تنهایش گذاشت. سنا در کشتی بی ‌کشتی‌بان باقی ماند که ناچار گردید خودش کار کند و هزینه‌ای زندگی خود و دو دخترش را مهیا بگرداند. سنا غم بسیار بزرگی داشت و بر گذشته‌اش افسوس می‌خورد که نتوانسته بود دروس‌اش را به اکمال برساند تا حداقل کار خوبی برایش پیدا شود. او دخترانش را به زحمت بسیار پرورش داد و با مستقر شدن طالبان در کشور دو دختر را به سن خورد عروسی کرد و کاسه خالی خالی برای خود سنا باقی ماند که بقیه‌ای زندگی را باید به نوعی پیش می‌بُرد.

و اما رؤیا با رؤیا‌ها وخیالات جوانی‌اش هنگامی وداع کرد که پدرش وی را بدون اجازه‌ای خودش به پسر خواهر خود نامزد ساخت و تحصیلات وی نیز به اتمام نرسید. در حالی که وی به ادامه تحصیل عشق آتشینی داشت و مطالعه و سر و کارش به کتاب و قلم بیشتر از هر کس دیگر بود که تقریباً جزء عادات همیشگی‌اش شده بود. او سخت تمنا داشت که تحصیلات‌اش را تکمیل نموده و معلم یکی از مکاتب دخترانه شود. ولی رسیدن به آرزویش، تواءم با مشکلات و دشواری‌های باورنکردنی بود که مقابلش هزاران کوه و کتل‌های پرخم و پیچ و میل‌ها فاصله وجود داشت.

�من در چه خیال وفلک اندر چه خیال. .�!

اکبر شوهر رؤیا سارنوال بود و در مراحل نخست پول و دارایی چندانی نداشت ولی پسان‌ها کمی پولدار شد و نسبتاً زمینه‌ای آرامش را برای خانواده‌اش به وجه بهتر مهیا ساخت. اکبر پسر بزرگ خانواده‌ای پدری‌اش بود که سه خواهر و سه برادر، مادر و پدر چشم انتظار کمک‌های مالی او را داشتند که اکبر مجبور بود به آن‌ها نیز رسیدگی نماید. رؤیا به مدت نو سال همرای خانواده‌ای شوهر یکجا زندگی کرد و اطفالش همانند، اطفال سنا بی‌وقت به دنیا آمده و فوت می‌شدند. آن غم رؤیا را از پا انداخته می‌رفت و تمنای بغل کردن یک طفل سالم چرت و فکر هر روزه‌اش شده بود. تا سر انجام سه طفل بچه و دختر برایش باقی ماند و رؤیا از پول اندکی که از معاش شوهرش باقی می‌ماند، اطفال‌اش را به تعلیم و تعلم خوبی پرورش داد و در سن بالایی خودش نیز به آرمانش رسید. تحصیل کرد و معلم شد. غم خانه‌ای پدر هم بر شانه‌هایش گرانی کرد و برادرخوبش شهید شد. پدر و مادرش مردند و تنهایش گذاشتند.

رؤیا با فامیلش جنگ‌های سه دهه افغانستان را به خون دل سپری نمود و موقتاً راهیی دیار بیرونی شد. وی به پشاور هجرت نمود و زمینه‌ای تحیصلات عالی را برای بچه‌هایش مهیا ساخت. وقتی در ختم جنگ‌ها به وطن برگشت تمام مبل و فرنیچر منزل‌اش را به تاراج برده بودند و لباس‌های‌شان بالای شاخه‌های درختان آویزان بود، کتابخانه‌اش توده‌ای خاکستر شده بود که اشک وی را درآورد. رنج بی‌پایان زندگی کلافه‌اش نمود ولی با استقامت دوباره به پا خاست و ریسمان کشتی خانوادگی‌اش را محکم چسبید تا از غرق شدن نجاتش بدهد.

رؤیا اولاد‌های خوبی تربیه کرد که عصای پس پیری‌اش شدند و از معنویت زندگی بهره‌ای زیادی نصیب‌اش شد.

یک روز که اتاق‌های بی‌در و پیکرش را پاک کاری می‌نمود، چشم‌اش به کتابچه‌ای سالیان قبلش افتاد و دست خط مریم وسنا به دست‌اش رسید که ساعت‌ها گریست. بعد آه کشید و افسوس روزهای گذشته را خورد. او با چشمان اشکبار با خودش گفت:

ای کاش می‌فهمیدم که تقدیر با دوستانم چه‌ها کرده باشد..؟