May be an image of 8 people and text

انگیزه باهدف

رنا با احتیاط اطرافش را نگاه کرد، قلم نوک طلایی پدرش را از زیر پراهنش کشید، سرپوش آن را با دقت کش کرد وبه نوک قلم بوسه ای زد، بعد با همان کنگاش وتوجه آن را دوباره زیر پراهنش پنهان نمود. لخته ای خون لبش را با پشت دست اش پاک کرد وتبسم تمسخرآمیزی لبانش را لمس نمود. با خودش گفت:

اینهم می گذرد. بعد کاغذ سفید بی خط کشی را ازگده ای بزرگ آن جدا کرد وبا قلم پنسل روی آن نوشت.

زمانی را به یاد می آورم که با یک قلم نی ، دو توته ای گِل سفید ویک تخته ای چوبی سیاه شده از رنگ بتری های فرسوده ، هرآنچه دلم می خواست می نوشتم وخودم را تسلا می دادم . پسان ها یعنی بعد ازآن با پنسل، پنسل پاک و یک ورق باطله ای که از برادرم زیادی می کرد،آنچه به دل داشتم می نوشتم . هر روزجمله ای می آموختم و دلم را از پرتوالفاظ شرین دری پرمی کردم. آنگاه با اشتیاق تمام هر لفظش را درج دفترچه ای دوست داشتنی ام نموده و از آن همانند چشمانم مراقبت می کردم. وها؛ همان وقت پدرم از قلم خودرنگ سیاه که نوک اش طلایی بود، استفاده می کرد. پدرم مدیر یک موسسه ای دولتی بود.

من درخیالاتم با قلم خود رنگ پر از رنگ های مختلف ور می رفتم وبربابایم غبطه می خوردم که با خط میرزایی ، خوش خط می نوشت وزیرش را امضا می زد. زمان های قدیم تردرذهنم متبلور می گردید. در سریال های قدیم تلویزیونی تماشا می کردم که مردم با پرحیوانات می نوشتند. هوس دیگر بر سرم می زد ونوشتن با پر را رومانتیک تر وعشقی تر می پنداشتم . انکار نمی نمایم، طبق فطرت وجنسیت لطیفم ، جنس مخالف درذهنم مجسم می گردیدوکششی نا خود آگاه در ذهنم جوانه می زد که تراوش های قلبی ام را روی کاغذ بریزم و درکنار آن یک قلب تیر خورده وخون افشان.. البته از مفهومش زیاد سر درنمی آوردم، فقط به تقلید از دیگران قلب را سرخ رنگ می کردم.

بیشترینه تلاش درآن بود و سخت درهراس داشتم مردان خانه ای ما پی نبرند که خلاف میل شان دست به اشیای مردانه زده ام . آنگاه آنها لای ذوقم چوب بی اندازند وبگویند ؛« به دستان دختر کفگیر وملاقه، تار وسوزن ، سیخ وکرشنیل ، جاروب وخاک کشک خوب معلوم می شود.»

همان ترس گاهی به اعماق وجودم رخنه می کردکه مانع نوشتن احساسات درونی ام می شد. ترس های کشاله دارومسلسل. ترس واقعی ولرزه برانگیززمانی سر راهم سبز شد که به سن بلوغ رسیدم. ترس اینکه نوشته هایم زبان بکشد، فریاد شود و به گوش های آغاجانم برسد. وبازهم آنها بگویند؛ دختران را با قلم وکاغذ چه کار و..

دلم می شد ازعظمت وبزرگی آغا جانم که قلم سرجیب اش جلوه ای بزرگی داشت؛ الگو بگیرم..! مسخره نبود؟! به قول مردم عوام ؛ «خودم را به قریه نمی ماندند ومن اسپم را به خانه ای قریه دارمی بستم.» !!

واما در عصرکنونی که جن وپری دست به کار شده وتکه پارچه های جهان را بهم دوخته ونزدیک کرده، گمان نکنم که قلم پر، قلم های نی، خودکار، پنسل ورنگه های چوبی همانند زمان من به دل ها چنگ بزند ومورد استفاده ای آنچنانی قراربگیرد. کمپیوتر، برداشتن تصاویر وایجاد لوازم حیرت انگیز تکنالوژی نوین اصلاً درمیخله ای من چه که درفکر هیچ کس نمی گنجید. حتی هوس اش هم برایم یک مزاح مزخرف بود.

درهمین عصر مطلایی که همانند زمان ایجاد رادیو که مادرکلان پدرم از آن روی می گرفت.! تلویزیون ، کمپیوترو وسایل پیشرفته ای دیگرهم برای من حیرت انگیز و باورنکردنی بود.

دریغا ودرد که فامیل من هنوز هم شوقمند کمون اولیه بودند. علم بیداد می کرد، مردان خانواده ای من درخارج تحصیل می نمودند ولی برای دختران وزنان ممانعت های قانونی وضع می گردید.مردان زور می گفتند وما ناچاربودیم که زندگی را به مراد ایشان بگذرانیم. به قول آنها به دستان زن کفگیروملاقه، دیگ ودیگدان ، تار وسوزن وسیخ وکرشنیل ،جاروب وخاک روب خوب معلوم می شد.!

من هم یک دختر بودم که ناگزیربه سازآنها برقصم و قبل ازآباد کردن خانه ای یک مرد دیگرصرف از اوامر ونواهی مردان خانه متابعت کنم و شوق قلم گرفتن را حتا در فکر وخیالم پرورش ندهم وآرزوهایم را در درون خودم دفن نمایم. چه رسد به اینکه..

راست اش همین حالا به آن ذوق های بی انتهای خودم می خندم که چرا دختر بودنم را نمی پذیرفتم.؟! تا اینکه قلم نوک طلایی پدر را دزدیدم و آن را ازخون بدنم پُرکرده روی کاغذ تقدیرم نوشتم. نوشتم وبازهم نوشتم.

آسان نبود. میدان بازی هیچگاه برای من مساعد نگردید ؛ تا خودم خودشوم وثابت کنم که انسان هستیم وحرکت دارم. آن زمان این را باور نداشتم که محافظان مردینه ای من پروای انگیزه های دورنی ام را ندارند ، کوشش می کردم آنها را متقاعد بسازم که آموزش حق من است ومی خواهم مانند شما پا درپله های پیشرفت وترقی بگذارم. جالبتر اینکه وقتی با برخورد جدی آنها روبرو می شدم ، تن وبدنم را خوره ای کم زنی وتعصب یک بام ودوهوا می خورد ،خمیر می شدم وتلاش داشتم بار دیگر تجدید قوانمایم.

سرانجام پدر وبرادرانم پیش قدم شدند، مرا مانند توپ فوتبال به سوی بازکن دیگر پرتاب کردند. به خانه ای شوهررفتم. شوهر، اختیار دار اصلی..واه به روزی که شوهرهم به انگیزه ای ازدیاد نسل ونوکر وچاکر لگدی محکم تری به تو بزد. راستش بعد ازخانه ای پدری امید زنان خانه ای شوهراست.

آری؛ حمایتگرهای من، شر مرا از سر شان کم کردند. ومن آرامش نداشتم، سعی می کردم به اهدافم نردیکترشوم واما زندگی دومی ، خربوزه ای نابریده بود که شوهر ازمن چه توقع داشت. بازهم درپی آموزش شتافتم وتوقف را مجاز ندانستم. دریافت نقاط ضعف ،قوت وانتخاب راه ای رام ساختن شوهر..! من با انگیزه ای آموزش وتعین اهداف ازهمه حوادث گذشتم وسر گردان غربال های تصفیوی زیادی شدم ، زنده ماندم تاصدا شوم برای تمام دختران فامیل و دور وپیشم.

آسان نبود؛ خسرم همچنان سخت مخالف تعلیم وتحصیل دختران بود. شوهرم خو از روز اول جهتش را نشان داد وبرایم چادری(برقع) خرید. پس باید درمقابل باد آنهم بادی که زور بازو می خواست و انگیزه ای قوی تر، حرکت وایستادگی می کردم . واقعاً کار دشواری بود.

به ضم مادرم ؛ من باید قبول می کردم که درکنارانگیزه های ذوقمندانه ای شخصی ام یک زن هستم، لازم بود درکنارسلیقه های شخصی ام به مرد زندگیم وفامیلش هم برسم . وسیله ای تولید مثل ، آشپزی ، خاک روبی،حمالی ، کلاشوی ، مهمان داری وخلاصه خدمتکاری جزءاصلی وظایفم بود. وها ، هرگاه به مشکلی برمی خوردم؛ نزد پیره زنی بدبخت تر ازخودم می رفتم که او با تیل سیاه وتودکه وتعویذ خودم واطفالم را تداوی کند و رهنمایم شود. با خودم یکی به دو می کردم که به چه دلیلی مادران را از آموزش باز می دارند درحالی که آنهامسوول آدم های زیادی می باشند. چرا..؟ به حکم تعصب وسنت های ماندگاروغلط ویا.. ؟

خلاف نورم اعتلای علم ودانش من برگشت خوردن وبه زمان های قبل از تاریخ را تجربه می کردم. آن بود رسم آن زمان که تقدیرمن در آن گنجانیده شده بود.

ولی من به تصوراینکه با نوک قلم مطلایی پدرم ویک پاره کاغذ باطله ای برادرانم جهانیان را نجات می دهم، آرام نمی نشستم وباخیال بافی های دخترانه ای خودم درمهتاب و سیارات دست نیافتنی مجلس فراغت از تحصیل برگذارمی کردم که حتی لت وکوب وقاش پیشانی مانعم نمی شد. وای به حال دخترانی خیال بافی همچومن که لت وکوب ، سرزنش وتوبیخ غذای روزانه ای شان باشد.

یکبار برادرم بخاطرشکستن نوک قلم پنسل اش مرا به حد مرگم لت وکوب کرد. « درخلال ضربات قمچین می شنیدم:« دختران را چه به نوشتن وخواندن.، تار سوزن بگیرید؛ دستان تان را زیر بغل و زبان تان را به کام خودتان بدوزید..!»

آنروز هم گذشت روز دیگر پدرم خون وخون آلودم کرد ، سرم را ترقاند وگلویم را خفه نمود که سرحدم به شفاخانه رسید.

من چقدر شله ودست واشور بودم که با وجودممانعت ها، دل مردان خانه را خالی خالی می ساختم.! یادم است که قلم کمتر از یک بند انگشت برادرم را که او حرامش می دانست ، چقدر دیر پنهان کرده بودم و آن را با زبانم تر کرده می نوشتم.! آنهم مخفی ودر پشت بام ، دور از چشمان مردان ..

شوق وذوق من هم به اندازه ای چشم سفیدی ام بزرگ می شدو به اوج ها وبالای ابرها سیرمی نمود. ازشما چه پنهان بالاتر از تصورهمه ، روز به روز چیز چیزهای یاد می گرفتم وچند پله بالاتر قدم می گذاشتم. درحالی که همه می خواستند جهتی برایم تعین نمایند که از آن محدوده پا فراتر ننهم. من بی شرم تر از آن بودم که دست بر دارم وازعشق به قلم وکاغذ منصرف شوم. هرکاغذ نبشته ای که حسب اتفاق به دستم می رسید از سرتا پا مطالعه می کردم. اخبار، مجلات، کتب وو

وقتی قلم بابا را دزدیدم ؛ بد رقم قمچین خوردم که دهن و دندانی برای خوردن چیز دیگر برایم باقی نمانده بود. جای ازبدنم بی زخم نبود وقبرغه هایم استخوان شکن شده بودند.

پس ازآن برضدیتم افزون شد ، پی انگیزه های تازه تری برآمدم ، انگیزه ای قوی ودر حد مقابله با زور گویی ها وبی رحمی های آنها. انگیزه ای زنده بودن ودوام آوردن، به پا خاستن و دویدند.

« درجاده هموار دویدن هنرش چیست؟

مردانه دویدن هنرش درخم وپیچ است.»

جاده های نا همواری که برای من پهن می شد، بزرگتر از تصورنسل امروزاست. کافیست همین قدربدانید که در کله ای من هنوز هم انگیزه ای زندگی وامید باقی مانده بود.

آیا شما تجربه ای حرکت درمسیر مخالف باد را داشته اید؟ سخت زخمی شده بودم ودربستر شفاخانه به سر می بردم. هنوزهم درپی جستجوی الگو بودم. ازکی باید الگومی گرفتم..؟ ازدخترانی که به زور شوهر داده می شدند ونمی زدند؟،از نوجوانانی که فدای آرمان های پدرشده وبه مرد پیری متزوج می گردیدند وسر از بغاوت درنمی آوردند؟، ازدخترانی که قربانی اشتباهات پدر ویا یکی ازبرادرانش شده سربدل می شدند ویا درقمارباخته شده و تسلیم می گردیدند؟،از دخترانی که به بد داده شده و کفاره ای گناهان مردان را می دادند که با مبارزه ای خودی انکاریا فرارنمی نمودند؟ تو بگو ازکی...؟ تو بگو داکتر؛ ازکدام شان..؟ وها وقتی روزمحشر دختران زنده بگور بپرسند که مارا به کدام جرم کشته اید ؟ شما چه جوابی دارید..؟ داکترفواد که به لوازم پانسمان نگاه می کرد، فقط گفت:

توفعلاً از حال وروز امروزت بپرس که تا رفتن به آنجا توان راه رفتن داشته باشی. ورم وکبودی درچشمانت، زخم درمرز مرزجانت، شکستن در استخوان های نحیف ات و..

من منحیث یک مرد متاثربه آن هستم که نزدیک ترین کسان تو که باعث جراحت غیر انسانی ات شده اند، چه طورجواب آن روز را خواهند داد؟ نرس به تلخی خندید وگفت:

ازوضعیت این دختر چه می پرسید؛ دروجود هریک شما مردان ملیون ها طالب متعصب خوابیده است.

رنا اشک هایش را با پشت دست پاک کرد وگفت:

گل گفتی خواهرم.. دلم می خواهد؛ از زنانی مانند تو، الگو بگیرم که موفق با دفاع شده و با من هم صدا شدی. مگر اینهمه از زنده به گور کردن بد تر نیست..؟ نرس گفت:

« گناه ما زنان دفاع از ارزش های خودماست؟»

عقده ای گلوسوز قید گفتاررنا را زد و داکتربا شوردادن سراز تاثر اتاق را ترک کرد که رنا با صدای بلند گفت:

داکترجان! فرارنکن، همه ازجنس هم اید..درعمق وجود هریک تان شیردرنده ای خفته است.

آنها نبشه های مرا خوانده بودند و بر رفیق خیالی ام که از خشت های الفاظ درست کرده بودم ، غضبناک شدند. وقتی به او دست رسی پیدا نکردند..

رنا به تلخی واعتماد به نفس کامل گفت:

واما؛ به تمام شما مردان زورگوقول می دهم که نویسنده ای سرنوشت خودم می شوم.

سال ها گذشت ؛ رنا دردور اول طالبان درتهکویی منزل خودش دختران را تدریس کردو به سوی اهدافش شتافت. تا اینکه..

درمحفل رونمایی چارمین اثررنا ازش پرسیدند؛ تو اینهمه راه پرخم وپیچ راچطور پیموده ای؟ تبسم شیرین ی لبان خوشکیده ای وی را احتوا کرد وگفت:

به کمک پله های انگیزه وریسمان هدف.

به سوگ باز نشدن دروازه ای مکاتب برای دختران افغانستان