داستان کوتاه نوشته ای جمیله سادات هاشمی

صبرینه

صبرینه دختر دهاتی بود که همیش درمزرعه همرای بابای خود کار می کرد. اوهمانند یک مرد کمرمی بست ودوش به دوش بابایش حرکت می نمود، او درهمه کار ها ماهرشده بود؛ از کشت ودرو گرفته تا خرمن وجغل ، از آبیاری وشاخچه بری وپیوند درختان وگل وبته ، ودادن کود برای زمین وکشت وزراعت وهزارکار مردانه ای دیگری که کمر خوب خوب مردان را خم می کرد، صبرینه بی دریغ انجام می داد. اودرحالیکه پوزش را با چادر سرش که همانند لنگی دورسرش می پیچاند محکم می بست، جای پسر نداشته ای پدرش را پر می نمود وآرمان های پدر ومادرش را تکمیل می کرد.

یک روز صبرینه درآسیاب آبی بوجی های گندم را به دهن سنگ های بزرگ آسیاب می داد واز آن طرف بابایش که از یک پا معیوب شده بود ، نشسته وآرد را به بوجی ها می انداخت ، سرش را می دوخت که صبرینه آنها را به کناری کش کرده بالای گادی بار بری بگذارد. اتفاقاً پسرخان قریه که ازمقابل آسیاب می گذشت چشمش به یک جفت چشمان شهلا ،سرمه کشیده وپر پشت افتاد که نخست تصورکرد، با جوان رشید وزیبای روبرو است. الیاف طلا مانند آفتاب صبحگاهی درموهای سیاه القاسی پسرخان افتاده بود وچشمان بزرگ ومژه های بلندش راهماهنگ ریش درست کرده وسیاهش بهتر از هروقت دیگرنمایان می ساخت.

با نگاه های تصادفی وآنی قلب صبرینه هم درامان نماند ودر خلال مکاشفات شخصی اش ودر ژرفای اسرارآمیز یک یک نگاه عمیق وی، یک نوع روشنایی دیدکه قلبش لرزید و خشت های دلش فروریخت. حیای زنانه مانعش شد که سرش را پایین بی اندازد وفواد پسرجوان خان راکه شیک پوش بود وزیبا شُکه نسازد.

گفتیم ؛ فواد جوان مقبول ،خوش لباس با قد وقامت موزون وشانه وسینه ای برجسته ومرد مرتبی بود. از گرد وخاک آرد وتیک وتوک بهم سایدن گندم میان دوسنگ آسیاب که حرفی نمی شنید ، دوری کرد ولی نگاه عمیقی به چشمان صبرینه انداخت وسلامی کرد. بعد با دستمال گردنش دماغ خود را پوشاندو ازهمان دهن دروازه به مرد کهن سال سلامی داد وراهش را گرفته رفت. ولی زنجیری را که در پای دلش پیچیده شده بود وی را محکم گرفت وسوسه اش کرد. دردلش وجودکسی را حس کرد که با مشت محکم قلبش را چنگ زد. ازدلش نبرآمد که آن جوره چشمان جذاب وپرکشش را سیر ندیده ازآن جا دور رود.

با خودش گفت: آن چشمان پر کشش وجادوی مال چه کسی خواهد بود که خشت های دل مرا فروپاشید وبه شدت سستی ورخوت در پاهایم حس می کنم..؟

براستی هم ، فواد هرقدری که از آسیاب دور ودور تر می شد، پاهایش یارای پیش رفتن را از دست می داد که دلش می شد برگردد و بار دیگر آن چشمان جادویی را نگاه کند. ولی هرگاه پسر باشد..؟ مکثی می کرد ودوباره به راه می افتاد. ولی وسوسه ای دلش شدت می گرفت. نه نه باید مطمین شد.آن نگاه ها مردانه نبود ونازکی لطیفی داشت که..

فواد با تن آتشین واحساس روح پرور به طرف آسیاب برگشت. صبرینه به مثابه ای یک مرد قوی پنجه بوجی آرد را به شانه گرفته بالای کراچی انداخت که یک بار دیگر فواد را متعجب ساخت. بدون اینکه بر روی خودش بیاورد به تنه ای درخت بزرگی که کنار آسیاب بود وعمر طویلی داشت تکیه داد وصبرینه را از دورتماشا کرد. صبرینه همه بوجی ها را به کراچی انداخت وپدرش جلومرکبی را که گادی را کش می کرد به دست گرفت وگفت:

جان پدر! تو آسیاب را پاک کن ، من بوجی های جواری را می آورم. صبرینه درحالی که لباس هایش را تکان می داد، چادر توداده برسرش باز شد وقیافه جذاب ودیدنی وی مکشوف گردید که فواد از تعجب فریاد نا گهانی زد وعقب درخت پنهان شد. با خودش یکی دو می کرد که صبرینه از پشت گردنش گرفت وراساً رخ او را به طرف خود دور داده پرسید:

به چه منظوری ما را تعقیب می نمایی..؟ فواد که تقریباً به سینه ای برجسته ای صبرینه مقابل شده بود، ازتن گرم ونفس تفیدیده ای طرف مقابلش فهمید که دختراست وخونش به سان رشد بدنی اش به سرعت درعروقش روان است. قصداً دست به سینه ای وی برده واورا کمی عقب راند. بعد از نگاه های عمیق ونافذ، تبسم نمود وگفت:

هوش ات را بگیر که نزدیک بود مرا زیرسنگ دایروی آسیا خورد وخمیرنمایی. صبرینه شرمید وعذر خواهی نمود، یک جست بلندی بر داشت واز رو به روی فواد دور ترشد که به سمت جوی روان آسیاب سوق داده شد .نزدیک بود به جوی بی افتد. فواد هم نا جوانی نکرد و دست انداخت صبرینه را بار دیگر به طرف خودکش کرد که اینبارنفس های هر دو یکی شد وضربان قلوب هم دیگر را به خوبی شنیدند. صبرینه با شتاب خودش را از وی جدا نمود وبه طرف آسیاب روان شد.

فواد هک وپک به درخت تکیه داد وبا حسرت تمام قامت بلند وقدم های مصمم ومحکم دختر را تماشا کرد. دختری که تا هنوز نمی شناختش ونمی دانست با وی چطور برخورد نماید.

آن دختری که همیش سرگرم بود وخوب ترین هم دست پدر پیرش شده بود، یک بازو در کارها با پدرش همکاری می کرد نه تنها اورا متعجب ساخته بود که قوت عشق خودش را نیز باعث می شد. صبرینه بر علاوه اینکه تعلیم وتعلم را از پدر ومادرفاضل اش آموخته بود احساسات نازک وقریحه ای ادبی هم داشت که گاه گاهی شعر هم می سرود.

فواد که صبرینه را به طورناگهانی وتصادفی دیده بود ، از تعجب لام از کلام جدا نتوانست. تپش قلب ونفیر نفس های صبرینه بر وی اثر بخشید وبدنش لرزش کهربایی گرفت. مدتی همانجا ایستاد وبر قوت بازوی آن دختر تحسین آمیزدید وتبسم کنان از آنجا دورشد.

بهر صورتش جوانه ای عِشق یا دل‌دادِگی حسی وکامل که تمام کنج وکنار قلوب دو جوان را احتوا نموده بود، عنان اختیار از هردوی شان به دست عشق سپرده شد. نه کم ونه زیاد هر دو یک برابر آن تپش قلب، نفس تازه وبه شدن سینه های پرالتهاب را از یاد نمی بردند و با شوق تمام بار بارآن لحظه را به یاد می آوردند که اشتیاق دیدار تازه بر دل های شان موج می زد. صبرینه که با صبر تر از فواد بود ، اصلا خواب وصلت با وی را نمی دید وفقط همان برخورد برایش بسنده بود که ناچار شود وبا خودش بگوید؛ من همرای پسرخان..؟ نی نی غیرممکن است.. دختر! بهتراست ، حد ات را بشناسی..! شما زمین تا آسمان ازهم فاطله دارید، پایت را برابر گلیم ات دراز کن.. ولی فواد گرفتارتر، بی طاقت تر وآتشین تر به صبرینه فکر می کرد ودل داده بودکه در کل عشق بارور وا حساس عمیق، شدید و لطیفی در وجود هر دوی شان که با مفاهیم خیلی خیلی بزرگ دوستی ودوست داشتن مطابقت داشت گل کرده بود. برای آنها این عشق مانند عشق لیلا مجنون بود که درد یک دیگر را با تمام وجود حس می کردند ورنج والم شان یکسان بود. آنها کمتر به امیال جنسی فکر می کردند تا برعشق رمانتیک که آمیخته‌ای از احساسات وعاری از میل جنسی باشد. به تصور صبرینه که ادبیات می دانست عشق آنها صبغه ای عرفانی و عشق افلاطونی داشت وهمانند عشق های مذهبی ،عاری از هرگونه آلودگی بود که صبرینه بیشتر ازآن به همین منظور وبرداشتی که داشت لذت می برد.

واما فواد به تصور اینکه عشق٬ از عشقه گرفته شده‌است و آن گیاهی بدون ریشه است به نام لبلاب، چون بر درختی پیچد آن را بخشکاند. در ورای خیالاتش به معشوق می گفت:

عشق من وتوصوری است ، درخت جسم ما را ، خُشک و زرد می‌کند. صبرینه با تبسم شیرینی به جوابش می افزود:

و اما عشق معنوی بیخ درخت هستی عاشق را خشک می سازد که به دنیای زیبا تر از این دنیا آشنا شود که خودش را فراموش نموده وامیال را در خود بمیراند. آن عشق تسلیم راستین است که افراط را در دوست داشتن و محبت کردن ترجیع می دهد و از جان می گذرد وبر جانان بی اندیشد .

جالب تر اینکه آن دو دلداره دارای همچنان احساس وعشقی نسبت به هم دیگربودند که دل‌داده یا عاشق دلبر، دلربا یا معشوق معشوقه درآن گنجایش نداشت ، آنها هردو یک دیگر را به همان اندازه ای می خواستند که یک عاشق ودلداده ای واقعی بخواهد.

روزها صبرینه وفواد کنار دیوار آسیاب آبی ایستاده به گوش هم دیگر ترانه ای عشق ومحبت می خواندند. صبرینه شعرمی گفت وفواد دست های اورا به دست گرفته ومی بوسید ویا صرف نگاهش می کرد. حتی اعتراف فواد را که مکرراً به گوش های صبرینه می رساند که وصلت شان ناممکن بود و وی زن داشت وهمرای زنش تعهد دایمی بسته بود که غیر از او با زن دیگر بوده نمی تواند. البته حق مهرزن همین تعهدبود. صبرینه قناعت کرده می گفت:

من همچو عشقی می خواهم که صرف ترا داشته باشم ، مطمین باش. هرگز از بودن با تو درهمین حد ندام نمی شوم وبیشتر از این ازتو تمنا وتوقع هم ندارم.

سایه ای عقب دیوار آسیاب که باغ بزرگ خان درمقابلش سد بزرگی ساخته بود، جایگاه دید وبازدید دو عاشق دلباخته شده بود که جزء شاخه های بهم پیوست درختان ناجو، پرنده های خوش خوان ، شر شر آب روان آسیاب که از بلندی به جوی فواره می کرد ویک کمی آسمان بلوری آبی هیچ کس شاهد آن نبود.

قضا را گوسفند چوپان بچه ای خان به عقب آسیاب دور خورد وچوپانک کوچک اندام را به راز آنها آگاه ساخت که وی ناشیانه با چشمان ریز ودرشت اش ،نگاهی گذرای به آنها بنماید وگوسفندش را به رمه ملحق بسازد. او کودک بود ولی خدشه ای به دلش افتاد وبار بار پشت سرش را نگاه کرد. چندین روز دیگر هم وسوسه شده عقب دیوار آسیاب دور خورد وفواد را با صبرینه دید که مقابل هم نشسته اند ودست های همدیگر را عاشقانه می بوسند. نرد عشق می بازند وبی خیال دیدار تازه می نمایند. ولی چوپان بچه که صبرینه را می شناخت وازش خوبی زیاد دیده بود؛ مُهر دهنش را هرگز باز نمی کرد وبه احدی چیز نمی گفت. مگرمی شد که چهچه ای پرندگان ، صدای موزون بلبلان وشر شر آب وصدای برگ های درختان زبان بگشاید وراز راز باقی نماند..؟ نه ناممکن می نمود.. عشق خود بال وپر دارد و تواءم با رسوایی است.

آهسته آهسته نسیم بهاری وباد های موسمی عطرعشق آنها را به دماغ این وآن رسانید وزن فواد خبر شد. چندین بار به فواد یاد آوری کرد ولی وقتی فواد را سر به هوا دید ، سر انجام تاب نیاورده و وجود رقیب را خطر بزرگ پنداشت. موضوع را به برادرش شریک ساخت که وضعیت هیجانی برادرکار به دست آن دو دلداده ای که وصلت شان مشکل نه که نا ممکن بود،داد.

شاکرخسربره ای فواد پشت اورا رها ننمود وسایه وار تعقیبش کرد تا اینکه بالای سرشان ایستاد وماشه را به طرف هردوی آنها گرفت وگفت:

واه واه چه صحنه ای رومانتیک ودیدنی. مگر، جای ما خالیست که از این معاشقه بازی یادگاری به دست نیاوریم. فواد با دست پاچگی از جایش برخاست وصبرینه را به پشت خود پنهان کرد. شاکر دست به ماشه بُرد وصبرینه با یک خیز مقابل فواد ایستاد ونخستین مرمی به قلبش اصابت نمود. فواد با سرعت روی معشوقه اش را دور داد واورا درآغوش کشید. شاکر مرمی دومی را به تخته ای پشت فواد فیر کرد که هر دو دل داده همزمان با هم چسپیده به زمین خوردند ودر آغوش هم دیگر جان دادند.

چوپان بچه ای که ممکن پیام آور پیکی بوده باشد، دفعتاً سر رسید و با شتاب خودش را عقب درختی پنهان کرده وشاهد صحنه ای دلخراش قتل محسوب شد. وقتی شاکر با عجله از بالای بام آسیاب فرار می نمود. چوپان بچه دوید تا فواد وصبرینه را نجات بدهد ولی آنها همچون عروس وداماد غرقه به خون که درحنا خون سرخ خودشان رنگین شده بودند، کنار هم خوابیده بودند وبا چشمان باز یک دیگر را نگاه می کردند.

چوپان بچه دین اش را ادا نمود وراساً به حوزه رفت وقاتل را معرفی نمود که به تصور خودش ارواح صبرینه وفواد را درمیان ستاره های آسمان تماشا کند. پایان