داستان کوتاه

نوشته ازجمیله سادات هاشمی

آغاز ۲۰۲۵

چوب خدا بی صداست

سحر، دختری که هیچ ‌گاه شکم سیر و لباس شیک پوشیدن را مطابق رسم زمانه تجربه نکرده بود، تازه به کارمشغول شد. معاش اندک کارگری او به‌سختی می‌توانست نیازهای خود وخانواده شش‌نفری‌شان را برآورده کند. مادرش همیشه مریض بود و از بیماری برونشیت رنج می‌برد. ماهانه باید به دکترمراجعه می‌کرد و داروهای مداوم مصرف می‌نمود. پدرسحر در یک حمله انتحاری جان خود را از دست داده بود و هیچ چیزی برای خانواده‌اش به‌جا نگذاشته بود تا خرج مادر، دو خواهر، دو برادر و خود سحر تأمین شود. از زمان دیدن تن پاره پاره وغرقه در خون پدر، خانواده دائماً درسوگ بودند و با هراس زندگی می‌کردند.

سحر روزها کارمی‌کرد و شب‌ها تا دیر وقت مشغول کارهای منزل و تیمارداری مادرش بود. او دختری جوان با آرزوهای بزرگ بود، اما به دلیل شرایط زندگی، بسیاری از خواسته‌هایش را نادیده می‌گرفت. هوس خرید لباس‌های شیک به سرش می‌زد، اما توان مالی نداشت. بااین‌حال، تلاش می‌کرد تا برای درمان مادرش پولی اندک پس‌انداز کند و به خواهران و برادرانش هم توصیه می‌ نمود که دست نیاز به سوی دیگران درازنکنند.

هر روز صبح، مسیر رسیدن به محل کار برای سحر سخت و طاقت‌فرسا بود. او برای یافتن وسیله نقلیه از یک ایستگاه به ایستگاه دیگرمی‌رفت و زمان زیادی را از دست می‌داد. یک روز که ازدحام مردم در ایستگاه‌ها بیشتر ازهمیشه بود و هیچ وسیله‌ای پیدا نمی‌شد، راننده‌ای میان‌سال با یک فلکس شخصی در کنارسحر ایستاد و گفت:

"بیا بالا شو، من تا پل باغ عمومی می‌روم و می‌توانم تو را هم برسانم."سحر با تردید گفت:

"تشکر، نمی‌خواهم زحمت بدهم."

اما مرد اصرار کرد و سحر با خود اندیشید که اگر دیر به محل کار برسد، اخراج خواهد شد. به ناچار سوار شد و روی سیت عقبی نشست. مرد، در حالی که از آینه عقب او را نگاه می‌کرد، پرسید:

"از همین منطقه هستی؟"

سحر پاسخ داد: «بلی»

مرد گفت: "راستش، هر روز می‌بینم که اینجا سرگردان موترها هستی. کجا کار می‌کنی؟"

سحر جواب داد: "در یک شرکت خصوصی به‌عنوان خدمتکار مشغول هستم."

مرد سری تکان داد و گفت:

"خیلی سخت است. بعضی‌ها که در ادارات دولتی کارمی‌کنند، ترانسپورت دارند، اما..."

این صحبت‌ها شروع رابطه‌ای گردید که به مرور زمان صمیمی‌تر شد. مرد که خودش را شاکر معرفی کرده بود، ابتدا به سحر پیشنهاد داد او را هر روز به محل کارش برساند. در ابتدا سحر او را “کاکا” خطاب می‌کرد، اما شاکر بعد از مدتی از او خواست که این عنوان را کنار بگذارد.

شاکر که درنقشه کشی وفریبکاری ید طولانی داشت‌، با داستان‌های ساختگی و ابراز بیچاره گی ، دلسوزی و اعتماد سحر را جلب کرد. یک روز گفت؛ که در راه مورد حمله یک دزد قرار گرفته و تمام پول و وسایل ارزشمندش را از دست داده است. او با چهره‌ای درمانده افزود:

"حالا نمی‌دانم چطور قرض یک لک افغانی را که از دوستم گرفته بودم، پس بدهم."سحر که به او اعتماد داشت، تمام پس‌اندازش را به او داد. بعد از آن، شاکر به کلی ناپدید شد.

سحر بسیار تلاش کرد ولی شاکر قطره آبی شده وبه زمین فرو رفت. چند ماه گذشت و وضعیت مادر سحر بدتر شد. او برای تأمین هزینه‌های درمانی مادرش به پول نیاز داشت، هیچ کس به وی قرض نداد واو دیگر راهی پیدا نتوانست . در همین حین، مادرش جان سپرد و سحر در اندوه و تنهایی فرو رفت.

یک روز، سحر شاکر را دربازاردید وبه دنبالش رفت ، آدرس منزل او را پیدا کرد. وقتی به آنجا رسید، زنی قدبلند و فربه در را باز کرد. سحر پرسید: "منزل محمد شاکر اینجاست؟"

زن با تردید گفت: "توکی هستی؟"

سحر پاسخ داد: "من دوست شاکرهستم و می‌خواهم او را ببینم."

زن با تمسخر گفت:

"تو هم یکی از آن‌هایی هستی که فکرمی‌کنی شاکر دوستت است؟"

سحر اصرار کرد. ..؟ پسرخوردیِ که تقریباً همشکل شاکر بود، کنارزن ایستاد وپرسید:

مادر! این زنکه با پدرم چه کاردارد..؟ پاهای سحرسست شد ومیان لخک دروازه نشسته گفت:

چه می شنوم خدایا زن وبچه هم دارد؟! زن شاکر با خشونت تمام به پسرش گفت:

برو بابه ای در گرفته ات را بیدار کن که جواب زنکه را بدهد . بدن سحر به شدت ارتعاش داشت وسرش دورمی زد. تا اینکه شاکر با چشمان پف‌کرده و خسته در چارچوب در ظاهر شد. وقتی سحر پولش را طلب کرد، شاکر همه چیز را انکار نمود و با پرخاش او را از خانه بیرون کرد. اما دختر جوان شاکر که شاهد ماجرا بود، مقابل پدر ایستاد و گفت:

"پدر، از خدا بترس. این کارها را تا کی ادامه می‌دهی؟"

سحر با گریه و زاری از شاکر خواست پولش را پس بدهد، اما شاکر بی‌تفاوت به داخل خانه رفت. همان لحظه، پایش لغزید و از پله‌های زینه سقوط کرد. او چنان آسیب دید که تا پایان عمر فلج شد.

شاکرمدت زیادی زنده ماند وبه زلت وخواری زندگی را پیش می برد. همچنان او متوجه شد که چوب خدا چطور‌صدا دارد. خیانت و ظلم ، بی رحمی وباج گیری، سرانجام گریبان خودش را گرفت و او تاوان اعمالش را پس پرداخت. اعضای خانواده‌اش نیز از او فاصله گرفتند و شاکر در انزوای کامل و اتاقی نمناک جان داد.