نابینای روشن ضمیر.
آریانا؛ داستان: درد غربت
توسط هفته ارسال در 2022/11/04 - 04:30
نویسنده : جمیله هاشمی
فصل رنگینکمان خزان کانادا که آخرین نفسهایش را میکشید، آدم را به یاد قوس قزح کامل میانداخت. در سرک عریض و طویل شیربروک کانادا گرم تماشای این کرشمهای قدرت بودیم که پسرم پیشنهاد کرد تا به دیدن مهاجر تازهواردی که بعد از ده سال انتظار در ملک دیگر با شوهرش پیوسته بود، برویم. این کار هرروز ما بود که با تازهرسیدهها از راه رسیدگی میکردیم. این بار حس عجیبی داشتم. ده سال انتظار...؟ مگر چرا...؟ باوجودی که همیشه خوش داشتم به تازهواردان رسیدگی نمایم و سهم و بخشی را که خدا برایم داده، همراه آنها نیز شریک بسازم؛ جالب بودن قضیه آنها بر هیجاناتم افزود که باید زودتر به دیدن آنها بروم. همراه باسیت ظرفی که از فروشگاه میان راه سفر خویش خریدیم، به آپارتمان آنها وارد شدیم. طبعی است که وضعیت عمومی آپارتمان بهمثابهای هر تازهواردی تعریف چندانی نداشت. مگر باز هم مادر فامیل از برآشفتگی خانهایشان حس بدی داشت. او سعی میکرد نداشتههایش را به شکلی توجیه نماید. برایم عجیبتر جلوه کرد. بهمجرد وارد شدن ما گفت:
میبخشید که ما مبل و فرنیچر درست نداریم. هر چیز داشتیم؛ یعنی نادیده نیستیم و زندگی خوبی را سپری نمودهایم. توجه من بیشتر بالای عجیب بودن قصه ایشان این بود که چرا ده سال انتظار کشیدند در حالی که شوهرش قبول شدهای کانادا بود؟ به مصداق متل قدیم از گپ گپ می برآید. در خلال صحبتها با عجایبات دیگر روبهرو میشدم. با دیدن خانم میانسالی به سن و سال خودم که پلههای بالاتر از پنجاه سالگی را طی میکردیم ذهنم درگیر شد. بهخصوص که گفت:
ما پنهان از شوهرم تکت گرفتیم و به کانادا آمدیم. مدت یک هفته بهمنظور تعقیب او در هوتلی مسکن گزین شدیم. بازهم عجیب... پسرم تبسم نموده گفت:
ها خبر دارم. بیچاره شوهرت... پرسیدم:
نگفتید، چرا ده سال آمدنتان طول کشید و باز بدون اطلاع شوهر به کانادا آمدید...؟ زن که بار دیگر چشمان شهلا و بزرگش را به چار اطراف اتاق نشمین خویش گشتاند گفت:
شاید دلتنگ شوید که ما هنوز هیچچیز نداریم. به هر صورت تصور دیروز ما برخلاف امروز ماست که همین اکنون شوهرم واقعاً مریض شده. میبینید. از درزهای این پرده هراس دارد تا کسی ما را نبیند. راستش سر من خلاص نشد. باوجودی که وضعیت ظاهری خودشان از دید اول به تازهوارد شباهت نداشت ولی خانم و اولادش خیلی ناآرام بودند. یکسره به سر و روی و لباس خود دست میزدند و کمبودات اتاق و طرز زندگی خویش را به رنگی پیش میکشیدند. گوی با سیال و شریکی مواجه شدهاند که حس کمبودیشان را نباید بفهمد یا پربارتر از دیگران به چشم بخورند. چه میدانم شاید من اشتباه متوجه شده بودم. دو دختر جوان و یک پسر نوجوان که سیاهی پشت لبش حکایت از بهار عمرش مینمود، با ما مسافه نموده در اتاق نشستند. یکدم خاموش نمیشدند و یکی بعد دیگری بلافاصله پسرم را سؤالپیچ نموده هریک مشکل خودش را پیش میکرد و تلاش داشت برای خودش معلومات به دست بی آورد. عجیب!
یعنی چی...؟ وقتی مادر فامیل گفت:
پسر جوانم قربانی دربهدریهای این مرد شد. از بام افتاد و مرد. مو بر اندامم راست شد. سرم داغ آمد و حس دلتنگی برایم دست داد. با کنجکاوی ازش پرسیدم:
مگر چرا و در کجا؟ زن چون کسانی که سالیان دراز با ما آشنایی داشته باشد، بدون پنهانکاری گفت:
از درد روزگار و مهاجرت در مُلک بیگانه و ناآشنا. دختر بزرگترش که در حدود هفده یا هژده ساله مینمود، مادرش را دروغگو گفت و در پی ترمیم حرفهای او شده گفت:
چرا دروغ میگویی، از دست همین بابه، برادرکم خودش را کشت. بدنم وزوز کرد و به یاد گذشتههای خودم افتادم که تصور عجیب از خارج داشتیم، وحشت، ترس، بدگمانی، ناباوری، ناتوانی و ناشی بودن... فقط شنیده بودیم که غربیها مست و لایعقل هستند، آزادیشان بیشتر به لاقیدی میماند تا... سخت از آنها میترسیدم. گویی شهر چور باشد و ما را...؟
زن مسلسل حرف میزد. نفسم بند آمد، هوای خفقانآور آن کانتینر لعنتی... این شوک همیشگیام بود. همینکه کسی از مشکلات خود حرف میزد، حوادث گذشته مقابل چشمانم سبزمی شد. آنگاه بدون موقعیت زمانی و مکانی همسفران بیدفاعم را به شمول همسر و پنج طفل خودم را در دیوارهای آهنی و بستهای کانتینر حبس میدیدم. حس میکردم همهای ما به هوای تازهای که بیدریغ بیرون از کانتینر میوزید، احتیاج داشتیم. میدیدم پیش چشمان خودم با عجز و ناتوانی برای زنده ماندن تلاش مینمودند و سرانجام به کابوس مرگ تسلیم میشدند. راید پسرم حالت مرا بهتر از همه میفهمید. به دادم رسید و گفت:
همین است درد مهاجرت و دور از خانه و ما و خود آدم...، نمیشود کاری کرد، ما از بدترهایش را دیدهایم. از سایه خویش میترسیدیم و نسبت به همه نا باور و بدگمان بودیم. بعد بازوی مرا گرفته گفت:
مادر! بگذشته گذشت زو مکن یاد – امروز مده به مفت بر باد. مگر خودت ستون دل من نشدی و وعده ندادی که دروازهای درد و غم گذشتهای خویش رامی بندیم؟ نگفتی که بعد از این دوای درد ما را در خدمت مهاجرین تازهوارد جستجو میکنیم؟ اینک تازهواردی که بیشتر از من و تو صدمه دیده تا اینجا رسیده است. تکانی به خودم داده و گوشهایم را تیزتر کردم، تبسم ساختگی لبانم را شگوفا نمود و گفتم:
معذرت میخواهم. گذشتهای تلخ دو دسته بر من چسپیده و رهایم نمیکند. مگر پدر جانت چه گناه کرد که...؟ زن گفت:
داستان کوتاه نابینای روشن ضمیر
توسط جمیله هاشمی ارسال در 2023/04/24 - 15:41

قاری رحمان با زن و دو بچهای دوگانگیاش یک سیت بسهای مسافر بری کابل مزار را پر نموده بودند. بس بیباکانه دل سرک مستقیم کابل و سمت شمال کشور را میشگافت و درههای چاریکار، پروان و کاپیسا را به عقب میزده و نا رسیده در درهای زیبای تاج قرغان تاریکی و روشنی تونلهای پیدرپی سالنگ پر از برف را میپیمود
دو طفل یکی در آغوش قاری بود و دیگرش در زیر پستان مادرش شیر گوارای وی را میمکید. فاطمه وقتی اطفال را تبدیل مینمود و به نوبت شیر میداد، قاری نازش را کشیده نوک چادرش را محکم میگرفت که پرده پوشی زنش را مراعات نموده باشد. ای میدان و طی میدان موتر از دهنهای تاج قرغان گذشت و دریور موتر به منظور نان چاشت توقف نمود. نخست قاری چوب دستاش را گرفته از بس پایین شد و به فاطمه گفت:
تو زحمت نکش و متوجه اطفال باش، من برایتان نان میآورم. فاطمه تشکر کرده مشغول نگهداری اطفالش شد. مردی هنگام پایین شدن قاری متعجبانه به وی و زن زیبایش نگاه تندی نمود و یکی دوبار سرش را دور داد تا زن را به دقت ببیند، فاطمه چادرش را به نیم رخ خود کش کرد و به نگاههای تندوتیزآن مرد چشمچران اهمیت نداد.
آنها نان خوردند و فاطمه به دستشویی ضرورت پیدا کرد. دو طفل درسیت خوابیده بودند و قاری هم با استفاده از فرصت نمازش را مسافرانه ادا نمود. راکبین یک یکی دوباره به موتر برمیگشتند ولی از فاطمه خبری نبود. قاری بیتاب شده از مسافرین پرسید که خانمم را ندیدید. . ؟ بعضی سر شوراند و عدهای اظهار بیخبری کردند. وقتی جزوفز قاری، درایور و کلینر موتر به جایی نرسید، همه شوکه شده حیران میبودند که چه کنند. راکبین همه در سیتهایشان نشستند و انتظار به درازا کشید. سرانجام همه خسته شدند و با داد و فریاد امر حرکت دادند. قاری ناگزیر شده دو طفل، بیگ سرشانهای و اثاثهای سفرش را برداشت و از موتر پایین شد. با تلاشهای مذبوحانه و خستگی حمل دو کودک و وسایل به کنجیای دروازهوتل نانخوری نشست و از هر شرفهای پایی جویای زنش شد، ساعتها انتظارکشید تا مبادا فاطمه به جای گیر مانده باشد و به آنها ملحق گردد.
اشعه زرین فام خورشید به تیغههای کوهها میتابید ولی انتظار قاری نتیجهای نمیداد. او با شرفهای پای از جایش برمیخاست و سوال میکرد که خانمم گم شده شما او را به این مشخصات ندیده اید. . ؟ وقتی از کسی جوابی نمیشنید، تهلکهای دلش بیشتر میشد و احساس خطر بیشتر میکرد.
موتر چند ایستگاهی دیگر را با آه و افسوس راکبین میپیماید که یکی از راکبین به بهانهای کمک بشردوستانه به قاری، از موتر پیاده شد.
قاری با داد و فریاد دو کودک توجه همه را جلب میکرد ولی آن مرد بشر دوست از مقابلش گذشت و پی کار ناتمامش رفت.
قاری برای چندمین بار تلخی نابیناییاش را چشد و به مادرش دشنام میداد که چرا وی را با ناتوانی فیزیکیاش درآزمونهای سختتری قرار داد و خواهرزادهاش را برای وی نکاح کرد. او از اثر گریه و فغان کودکانش فرصت آنرا نمییافت که تصور بدی به اخلاق فاطمه نماید و یا سنجیده بتواند که آیا فاطمه از ازدواج با وی راضی نبود و عذاب میکشید که. . و یا. . ؟ اطفال شیر میخواستند و قاری توان از پا خاستن را از دست داده بود، غم از تمام ارگانهای بدنش تراوش مینمود و اشک چشمان بیفروغاش جاری بود.
شخصی به تصور گدا یک نان خشک به دست قاری داد و رایی راه خود شد. دکانداری مقدار آب برایش داد و عابری با تاسف سرجنباند و از کنارش گذشت. ولی درد و رنج قاری را کسی حس نمیتوانست.
سر انجام آفتاب اشعهای پراگندهاش را از روی کوهها بر چیند و شخصی خیری قاری و اطفال معصومش را که یک دم میگریستند به خانهای خودش بُرد تا فردا کاری برایش بکنند. وقتی اعضای فامیل شخص خییر میگفتند:
ممکن زنت با تو خوش نبود و پی بهانه میگشت. مغز قاری سیخ میکشد و ناباورانه میگوید:
نه نه اینطور نیست، او خوش بود و هیچگاه اطرازی نکرد. او همیش مرا دلداری میداد و میگفت:
�هرگاه تو چشم نداری، من چشمت میشوم و قلب روشن و ضمر پاکیزه تو رهنمای ما میشود. تو قاری قرآن هستی و مدرس اطفال وطن، از خوب خوب مردان چشم داد بهتر، مهربانتر و خوش برخوردتر هستی. من افتخار مینمایم که زن تو شدهام، حداقل برایم نان حلال میآوری.� حتی باور کنید تا زمانی که من از مکتب برنمیگشتم نان نمیخورد. وقتی خدا این دو طفل را برای ما داد. دستهایم را بوسید و تشکر کرد. او زن قدردانی بود و چنین زنی نبود که. .
خلاصه عقل هیچکس قطع نمیداد که سرنوشت فاطمه به کجا وی را اسیر ساخته است.
قاری با تضروع از خانوادهای مددگارش تقاضا کرد که اطفالش را نگه دارند تا خودش بیرون رفته و در جستجوی زنش برآید. آنها میگفتند:
تو چیزی را نمیبینی که بدانی او کجا است. بگذار ما از قریهدار (کدخدای) این منطقه طلب کمک نمایم. قاری که خیلی بیقرار بود، خواهش کرد تا وی را نزد قریهدار ببرند. قریهدار که مرد فعال و تیز زبانی بود به قاری وعده داد که هرگاه از این منطقه دور نشده باشد او را پیدا میکند. قاری موضوع را به کابل اطلاع داد و برادران فاطمه آمدند.
مدت یک هفته آب در رودهای قاری و اهالی قریه گرم نیامد و تلاش همه جانبه مردم وقاری هیچ نتیجهای نداد.
یک روز قاری مقابل دروازهای همان رستورانتی که نان خریده بود، نشسته بود که مردی از مقابلش گذشت و تصادفاُ به وی شانه زد. قاری با شتاب یخن آن مرد را گرفت و گفت:
کور من هستم و نابینا تو. . مگر ندیدی که یک انسان مقابلات ایستاده است؟ مرد که با دستهای نیرومند قاری گیر مانده بود و نمیتوانست جنب بخورد، با غرور میگفت:
رها کن یخنم را کور بیعقل. . ولی قاری به یک بارگی خاموش شد و بدون اینکه جواب وی را بدهد. یخناش را محکمتر گرفت. مردم تلاش کردند که آن مرد را نجات بدهند ولی به گفتهای بزرگان تمام توان وجود قاری در دستهایش جمع شدند و یخن مرد پاره شد و از دست قاری رها نگردید. سر انجام قاری را چندین نفر محکم گرفتند و مرد نجات پیدا کرد. قاری بار دیگر حمله کرد و از پشت، یخن مرد به دستاش رسید که همه را متعجب ساخت. مردم به مرد آمرانه گفتند که معذرت بخواه و خودات را خلاص کن. مرد درحالی که خفه میشد با صدای خفیف میگفت:
مرا ببخش متوجه نشدم ولی قاری با همان صلابت یخن مرد را به طرف خود کش میکرد و میگفت:
خودش است. . همین مرد زنم را دزدیده است. همه مردم خنده بلندی کردند و قاری را مصممتر ساختند. مرد هکوپک به مردم میدید و رنگ به رخ نداشت. قاری که مرد را محکمتر طرف خود کش میکرد مرد سستتر میشد و رنگش به کبودی میرسید. مردم که از تعجب گاهی خنده و گاهی طرف مرد در حال موت را میگرفتند و میگفتند:
قاری صاحب تو چه میدانی که این مرد زن ترا دزدی کرده است. . ؟ قاری فقط میگفت:
لطفاً کدخدای قریه را حاضر کنید ورنه من این مرد را خفه میسازم. مردم در تعجب بوده و میگفتند:
عجیب است، قاری و اینهمه پر توان و قوی پنجه. . ؟ قریهدار رسید و به خواهش قاری مردم مرد را محکم گرفتند و قاری نفس نفس زنان به کناری ایستاد و گفت:
به لحاظ خدا این مرد را رها نکنید و سوال پیچ نمایید که با زنم چه کار کرده. . ؟ کدخدا به قاری ضمن دادن آرامش گفت:
قاری صاحب تو نا حق بر این مرد تهمت میزنی زیرا دلیل خاصی نداری. . قاری که صد فیصد به مشامهاش اطمینان داشت، شرمنده شرمنده گفت:
من بوی تن زنم را از صد متری استشمام کرده میتوانم. بوی زنم در تن این مرد است. فقط از خدا میشود و از شما این مرد را به حکومت معرفی کنید. مرد با داد و فریاد حرفهای قاری را رد کرده میگفت:
من اینجا مهمان هستم و از زن وی خبر ندارم. قاری میگفت:
حتی صدایش برایم آشنا است که در بس عامل ما شنیده بودم. دو خسر بردهای قاری که تازه رسیده بودند به امر قاری مرد را دوره کردند و به ولسوالی بردند. مردم دندان تعجب به دهن میگزیدند و گاهی به قاری و زمانی به مرد حق میدادند تا اینکه احوال آمد که قاری حق به جانب بود و آن مرد شیفتهای زیبایی زن وی شده و زن را در یک بیرانه قید نموده بود تا راضی شود و همرای وی برود. ولسوال مرد و چند همدست وی را که با گرفتن پول کمکاش نموده بودند، دست گیر کرد و به هوش و ضمیر آگاه قاری آفرین گفت.
نویسنده این وبلاک جمیله سادات هاشمی استم در شهر کابل در یک خانواده روشن فکر و متدین به دنیا آمدم. بیشترین عمرم را صرف تدریس نسل جوان کرده ام و در مکاتب مختلف مضامین اسلامی و ادبیات را تدریس نموده ام. افتخار ایجاد مرکز تعلیمی را برای زنان و دختران دارم. داستانهای کوتاه را به رشته تحریر در می آورم و برعلاوه نشر این داستانها در روزنامه ها و مجله ها اینک در وبلاک گنجینه نیز به نشر می رسد. امیدوارم از اینطریق صدای درد ها و حقایق زندگی زنان و دختران افغان گردم.