نویسنده جمیله سادات هاشمی

خزان ۲۰۲۴-۱۴۰۳

کرشمه ی خلقت

هوای زمستان کابل سرد وخشک بود. هرقدمی که به کوچه های خاک ریز قریه ی دهدانا می گذاشتم ، گرد وخاک بالا می زد و به دماغم سرایت می کرد.

من دیر بعد از سفر برگشته بودم و دین خودم می دانستم که به میرزا سری بزنم تا پاس دوستی بجا آورم و آن درخت پرثمر دوستی با ارزش را سرازنوآبیاری نمایم. میرزا دوست و رفیق خانواده گی ما که سال های متمادی باهم دوست بودیم وانس داشتیم، با پیشانی باز ولبان پرخنده از من پذیرایی کرد. او با خوشحالی گفت:

خیلی از دیدنت خوشحال شدم ، راست گفته اند : «کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدم می رسد»من بروم برایت چای تازه دم بیاورم. میرزا رفت وصندلی گرم وبا صفای شان بدن یخ زده ام را حرارت بخشید. چشمانم کمی سنگین شد ولی دیدم که پته ای کناری ام کم کم شور شورک می خورد. با خودم گفتم:

خداخیر کند. ازسابق می گفتند؛ خانه ی میرزا کمی گرنگ است. خوابم پرید. تمام حواسم به پته ی صندلی بود که لحظه به لحظه بازتر می شد. بدنم لرزید وعرق سرد روی پیشانی ام جل جل می کرد . خدا خدا می کردم که میرزا زودتر بر گردد و.. میرزا خیلی دیر کرد گویی چای را از چاه می کشید. لحاف از روی چیزیکه انتظارش را داشتم ، پس زده شد. پناه برخدا. زنده جانی عجیبی از زیر لحاف سر بلند کرد. قد بلند ویک راست که با گردن سرایی مانند به سان یک جثه ی بدون کله نمایان شد که پستان های بزرگ وبرجسته اش را خوبتر نمایان می ساخت ، کله ی وی آن قدر چوچه ومگسی بود که موهای برآشفته وتنک اش را درست نمی دیدی ، پیشانی خیلی کم عرض داشت ،بینی نوک تیز ، چشمان خورد خورد ودایرویی ، که دهن بزرگ ودندان های پیش برآمده اش وزرد شده ی وی ، هر بیننده ای نو را می ترسانید. او به سرعت از جایش برخاست وخنده کنان به طرف من آمد. بدنم دوباره از شدت ترس یخ بست ، خودم را جمع وجور کردم . قرار بود ادارم به جایم برود. با خودم گفتم:

هوشدار، کلان مردکه هستی. با این کتگی ات از یک موجود کوچک می ترسی؟ فرار کن فه رار..

موجود عجیب به طرفم آمد ودست بالای شانه ام گذاشت. ازشما چه پنهان، به واقعیت ادارم را نگه نتوانستم. بدنم بیشتر به ارتعاش در آمد که توان فریاد زدن وکمک خواستن را هم از دست دادم . خواستم دست های اورا از شانه هایم پس زده و فرار کنم که دروازه ای اتاق باز شد ومیرزا با پتنوس چای وارد گردید. وقتی متوجه شد که من رنگ به رخ ندارم ومانند بید می لرزم ، تبسم نموده گفت:

او ببو جانم بیدار شده.. تعجب کردم. میرزا پتنوس چای را بالای سنگ صندلی گذاشت ودست دختر را که ببو نامیدش گرفت وبار دیگر بیرون رفت. با شرمساری دستی به خشتک پطلونم زدم ، واقعا تر بود. خودم را به پته ی صندلی رساندم و نفسی تازه کردم . امید داشتم خشتکم در حرارت زیر صندلی خشک شود ومیرزا از آن بویی نبرد.

میرزا که وضعیت مرا درک کرده بود ، ضمن اینکه ، گیلاس چای ، بشقاب توت وچارمغز خشک ، گر وچاکلیت وطنی را پیش رویم می گذاشت گفت:

یاد ات است که نفیسه حمل دومش را پرورش می داد و تو سفر رفتی؟ گفتم:

بلی ، مگر..؟ میرزا آهی طویلی کشید ، پته ای را که ببو ازآن برخاسته بود درست کرد تا حرارت ضایع نشود. در پته ی مقابلم نشسته گفت:

با تاسف ببوگک ما از بدوی پیدایش ناقص به دنیا آمد. گفتم:

متاسفم، ولی علت اش را فهمیدید.. ؟ گفت:

نه ، فقط یکی از کرشمه های خلقت خداست. گفتم:

برادرمن هم یک طفل ناقص دارد ولی شکل اش متفاوت می باشد. او پیشانی کوتاه و روی بزرگ ، چشمان از حدقه برآمده دارد. متسفانه عقلش هم چندان کار نمی کند. ببوگک شما..میرزا درحالیکه از سر و رویش غم وغصه می بارید.آه کشید و گفت:

بلی، انواع مختلف خلقت درجهان وجود دارد، خواهرم طفلی به دنیا آورد که سرش نسبت به تن اش بزرگ تر بود وفلج بود. فضل خدا دوسال بعد ازتولد فوت کرد. یک دوستم طفلی یا بهتر بگوی اطفالی دارد که بهم چسپیده اند. با دریغ ودرد ما هم بعد از تولد یک طفل سالم به پیدایش این دختر امتحان می شویم. وباز کاش ببوگک ما سیاه سر نمی بود که از ترس آسیب پذیری اش من ومادرش درعذاب بزرگ تر مبتلا نمی شدیم . خیلی درد آوراست.گفتم:

درملک های دیگر از این بدترهایش است که دوکتوران عقیده دارند، نزدیکی خون ، وراثت ، خوردن دواهای بدون مجوز داکتر، کم توجهی هنگام بارداری و..میزرا میان حرفم پریده گفت:

بلی، ما هم شنیده ایم ، ما هردوی بیگانه ی بودیم ودر اقوام ما نیز چنین موجودی نبود. بعد از تولد ببوگک ما یکی دو فامیل دیگر هم همچو اطفالی را به دنیا آوردند که علتش را دقیق کس نمی داند. بهر صورت باید به داشته های خویش وتن سالم خود شکرگذار باشیم. راستش این ودیعه ای خداوندی را ما وسیله آزمون خودما می دانیم و با وجودى رنجيش بيش از حد ببوگک راگرامی می داریم. او خیلی معصوم است وبه قول شاعر:

برصورتم نظر کن ای صاحب بصیرت

نقاش دست قدرت تصویروی کشیده است

چند سالی گذشت . دیگر از ببو نمی ترسیدم. وهمراهش قول می دادم. ولی سخت دلم برایش می سوخت. بخصوص که تمام بدنش سوخته بود. او از اندکترین غفلت مادر استفاده کرده و گیلن تیل خاک را بالایش پاشیده وگوگرد زده بود. حتا گریه کردم.

نفس آدمی درید قدرت الهی است. ببو با وجود سوختن درجه یک دوباره جور شد وزنده گی اش با جبر واکراه ادامه داشت. مادر و پدر عذاب می کشیدند وببو خندیده مورچه های سیاه ،نصواری و بزرگ حویلی را جمع می کرد، دریک بوتل کلان می انداخت وسرگرم کارش بود. هرگاه کسی مزاحمت می نمود ؛ عصبانی شده هرچه به دست داشت بالای وی پرتاب می کرد ویا قهر شده دستهای خودش را دندان می کند تا خون می شد. کسی کاری به کارش نداشت ولی مادر چار چشمه متوجه اش بود که گاه گاهی سر برمی داشت وبه کوچه می برآمد. مردم او را وسیله ی مضحکه ی خویش قرار می دادند و ممکن بود به خاطر دختر بودنش بلای سرش نیز بیاورند.

ببو بیست وپنج سال عمر کرد. میرزا پدرش وفات نمود وخدا مادر را به خاطر حفاظت وی به پیری رسانید و زنده نگه داشت. سرانجام حفاظت ببو از توان مادر نیز خارج شد و ناچار گردید وی را در مرستون بگذارد. مرستون اطفال بی سر پرست وناچار را نگه داری می کرد و مادر ببو گاه گاهی به دیدن دختر معیوب اش می رفت وبا چشمان اشک بار بر می گشت. تا اینکه یک روز پرسونل اداری مرستون به خانواده ی ببو اطلاع دادند که وی خیلی مریض است و زیاد گریه می کند.

من همرای مادرش به مرستون رفتیم. قوت از سرم پرید. ببو دربد حالتی به قرار داشت. بدنش خراش برداشته وزخمی بود، رویش چملکی آورده بود ودندان به دهنش نبود. او با ناتوانی خون لبش را کنار می زد و به حسرت مادرش را نگاه می کرد. چشمانش مملو از تمنا بود که کنار مادرش باشد. مادر سر سفید با عطوفت زیاد دست های چروکیده ای ببو را می بوسید و خون های لخته شده ای سر و صورتش را پاک می کرد. اشک سیل آسا از شیارهای رخسار مادر سرازیر می گردید وتلاش داشت که آتش طوفان دلش را فرو بنشاند. گلوی من را عقده ای سوزندهی پر کرده بود که حتا توان تسلا دادن مادر ببو را هم نداشتم . هردو گریه می کردیم وببو در حال بدی نفس می کشید. گفتم:

بیا اورا به خانه منتقل نمایم. مادر با صدای بلندتر فریاد زده گریست ومیان هق هق گریه گفت:

پسرم خودم درآن خانه زیادی هستم .اینرا کجا ببرم.؟ گفتم:

خانه ای من.. گفت:

نه . نگه داری این دختر کار آسانی نیست. زن وبچه های تو را نیز اذیت می کند. ببو همینکه مادرش را دید، بیتابی را کنار گذاشت ، مشتاقانه به وی نگاه می کرد. با همان تبسم قبلی چشمانش به مادر کوک شده بود و ابراز محبت سر شار از آن می بارید. ببو همانطور به مادر زل زده بود که به یک بارگی دچار تشنج شدید شد.

نرسی که بچه های مرستون را مداوا می کرد. اجازه خواست تا ببو را معاینه کند. مادر با آه وافسوس دست وی را رها نمود وبه کناری چمباتمه زده نشست. از بازویش گرفتم که بالای چوکی بنشیند. سر جنباند و بازهم گریست.

من هم می گریستم و صبر واستقامت آن مادر را تحسین می کردم. او خیلی حالت بد و دشوار داشت . حیران بودم چه کنم؟ مادرتلاش داشت همه چیز را در درون خودش دفن نماید. آهسته وبا عاجزی می گفت:

یک عمر متوجه اش بودم که کسی به وی صدمه نرساند. بالاخره ، موجودات ازخودش عاجز تر چه بلای سرش آورده اند. با خودم گفتم:

بیچاره مادر؛ شرح آن آتش جان سوز نگفتن تا کی؟

با چشمان خود دیدیم که نرس روی ببوگک را پوشانید وگفت:

بلا به دور.. او‌ به آرامش رسید.

پایان داستان