داستان کوتاه

نویسنده: جمیله سادات هاشمی

تـــــــــــــاریکی

غم به صورت کوه‌های بزرگ در دلم سنگینی می‌کرد. جز اشک، آه و افسوس، چیزی آرامم نمی‌ساخت. قیافه‌ی زیبا ولی متغیر ناهله از پیش چشمانم دور نمی‌شد. حلقه‌های کبود و دایره‌وار، چشمان آبی و آبشارمانند ناهله را پوشانده بود. لب‌های خوش‌ترکیبش رنگ پریده‌تر شده بود و آن تبسم دائمی از چهره‌اش رخت بربسته بود. رگ‌های آبی و برجسته، صورت سفید و رنگ‌پریده‌اش را متغیرتر از پیش نشان می‌داد. دلم را کباب می‌کرد.

ناهله دختر شجاعی بود، ولی به شدت از تاریکی می‌ترسید. وقتی در تاریکی تنها می‌ماند، زبانش بند می‌آمد و چشمانش از حدقه بیرون می‌زد؛ گویی شبح دیده باشد. من و ناهله مانند دو روح در یک بدن بودیم. این وجه مشترک ما از بام‌های به‌هم‌پیوسته‌ی چهاردهی کابل و خواهرخواندگی و همسایگی مادران و پدران ما جوانه زده بود. جالب‌تر اینکه هر دوی ما در یک روز، یک ساعت و یک موسم از منزلگاه تنگ و تاریک شکم‌های مادران ما پا به عرصه‌ی وجود گذاشته بودیم.

مادرانمان قبل از تولد نام‌های ما را انتخاب کرده بودند؛ عالیه و ناهله. هر دو از دوران چهار‌دست‌و‌پا رفتن تا هم‌بازی شدن روی بام‌های مشترک قریه رشد کرده و بزرگ شده بودیم. مادران ما بسیار با هم صمیمی بودند و پدران ما در یک مسجد نماز می‌خواندند، اما طرز زندگی‌مان متفاوت بود. پدر ناهله دهقان بود و پدر من مأمور دولت. گرچه خانواده‌های ما عجیب‌گونه به هم جوش خورده بودند، اما تفاوت‌هایشان نیز آشکار بود.

ناهله برخلاف خواسته‌ی خانواده‌اش به دنیا آمده بود و آن‌ها دختر را چندان خوش ‌نداشتند، در حالی که والدین من به تولد دختر وپسر راضی بودند و سلامتی‌ برای شان شرط اساسی بود. ما بنابر طبیعت دخترانه‌ی خود مثل سبزی پالک به شتاب رشد می‌کردیم و جوانی جلوه‌ی دیگری به رفتار و کردارما می‌داد. رازدار هم بودیم، اما با تأسف، در دوران طلایی زندگی‌ما تقدیر سرک کشید.

برادر بزرگ ناهله با دختر خان قریه فرار کرد و هنگامه‌ای به پا شد. بر اساس رسم منطقه، خان باید در بدل دختر فراری‌اش یک دختر از کریم می‌گرفت، قرعه به نام ناهله افتاد. ناهله هرگز تسلیم نمی‌شد و همیشه پا به فرار می‌گذاشت. او تصور می‌کرد جهان مال خودش است. از این اتاق به آن اتاق، از این خانه به آن خانه‌ی آشنا می‌گریخت. مادرش در پی فرصتی بود تا دخترش را در جایی پنهان کند که دست کسی به او نرسد؛ کاری که ناممکن به نظر می‌رسید.

تا جایی که تغییر صورت زیبای ناهله پیش چشمانم بود، می‌گریستم و از روزگار شکایت می‌کردم. فراموش کرده بودم که رنگ اصلی صورت ناهله سفید تباشیری مایل به صورتی بود. چشمان مواج و دریاگونه‌اش زیر ابروهای تند و منظمی سایه‌بانی داشت. دهان خوش‌ترکیبش با تبسمی ملیح، زیبایی صورتش را دوچندان می‌کرد. حالا فقط همان صورت بی‌جانش پیش چشمانم سبز می شود و عذاب می‌کشم. حقش نبود که تقدیر چنین بازی مسخره‌ای با او کند.

آن روز را هرگز فراموش نمی‌کنم. وقتی مادر ناهله لباس‌های ضروری او را در بقچه‌ای می‌پیچید، بغض گلوی پدرش را می‌فشرد. غرور مردانه‌اش زیر پای دخترش خورد شده بود و نمی‌دانست چه کند. ناگهان از جایش بلند شد، بازوی ناهله را گرفت و او را به پس‌خانه بُرد و مخفی کرد.

خبر گم شدن ناهله همه‌جا پیچید. خان عصبانی‌تر شد و وجب‌به‌وجب خانه‌ی کریم و تمامی قوم‌وخویش‌اش را زیرورو کرد، اما اثری از ناهله نبود. برخی گمان می‌کردند کریم دخترش را کشته و سر به نیست کرده است. کریم درمانده شده بود؛ نه می‌دانست پسرش کجاست و نه دلش می‌آمد دختر معصومش را فدا کند.

زمان به کندی می‌گذشت تا این‌که پسرکریم خودش را به حوزه معرفی کرد و اقرار نمود که با دختر خان به رضایت هم فرار کرده و ازدواج کرده‌اند.

با شتاب به خانه‌ی کریم رفتم تا این خبر خوش را برسانم. کریم به‌طرف پس‌خانه دوید و من و مادر ناهله به دنبالش رفتیم. ناهله با دست و پای دراز و بدن یخ‌زده، در پتویی پیچیده بود. دیگر روح نداشت. همه چیز تمام شده بود. مادرش فریاد هولناکی زد، پدر سکوت کرد و شل‌وپل گوشه‌ای نشست. من شوکه شده بودم اما از دهانم پرید:

ای وای! بیچاره زهره ترک شد. ناهله از تاریکی می‌ترسید

پایان

داستان کوتاه

نوشته ی جمیله سادات هاشمی

ســــــهیلا

یک دل به دو دلبر ندهد هیچ کس اینجا. آیا در زنده گی تان این تجربه را داشته اید..؟

صدای گوش نواز دهل وسرنا فضای هوتل را پرکرده بود. بخش زنان پر شورتر از بخش مردان بود وهمه اعضای خانواده وقوم وخویشِ عروس وداماد خوشحالی وشادمانی می کردند. زنانی که طلسم تعصبات سنتی منطقه را شکستانده بودند وبرای اولین بار به هوتل آمده بودند ،تصورغیر از کسانی داشتند که قبلاً این کار را کرده بودند وآزادانه به مجالس عروسی اشتراک می نمودند، رقص وپایکوبی می کردند وترس شان به اصطلاح عوام پریده بود. زنانی که متعلق به زمان قیودات و سنت های مخفی گذشته بودند، می گفتند:

«پناه برخدا ! چقدر بیحیایی شده ، درعمرخویش ندیده بودیم که خود عروس وداماد برقصند وسبکی نمایند. »

عروس وداماد با کف زدن های تمامی مدعوین مجلس، بی خیال می رقصیدند وازعمرشان حساب می بردنرنگارند، بهم رسیدن شان جزء خاطرات زنده گی شان می شد و آن شب را فراموش نا شدنی می پنداشتند. مُطرب آهنگ خینه بیارید را با ساز وسرود می خواند. دختران وپسران ملبس به لباس هاس های محلی رنگارنگ سبدهای گل ، خینه بندها وخینه را دورک داده ، رقص کنان بالای استیژ خاص عروس وداماد می بردند. عروس وداماد با نگاه های مسرت آمیز وذوق مندانه بهم دیگر لبخند می زدند و والدین شان در شادمانی آنها دست می زدند و به خود می بالیدند.

داماد به منظور رسم نکاح عروس را تنها ماند وسالون زنانه با مستی وشور دل انگیز جریان داشت. مادر وپدر سهراب ته وبالا می دویدند وعزت داری می کردند. مادر در حالیکه رنگ به رخ نداشت بازوی شوهرش را گرفته گفت:

مثلیکه مهمانان ما بیشتر از خبر کردن ما آمده اند ،خدا کند رسوا نشویم. پدرهم که حالی خوبی نداشت و درکنج وکنار سالون خلاف نورم هوتل میز می گذاشت ومهمانان را پذیرایی می کرد آهسته گفت:

توکل به خدا. باورم نمی شود که کسی بیخبر وبدون به دست آوردن کارت عروسی آمده باشد. ولی آمده اند، اینقدر زیاد شدن مهمانان حیرت آور است. بهرصورت آمده را ردی نیست .توبرو متوجه مراسم باش ، من یک کاری می کنم.

مادر عروس که سخت متوجه دختر خود بود. کنارش نشست وپرسید:

دخترم چرا جگرخون معلوم می شوی؟ عروس سرش را به گوش مادرنزدیک نموده گفت:

هیچ نمی دانم، دلم شور می زند. می ترسم سپهر کدام گلی را به آب بدهد. رنگ مادرهم تغیر کرد ، سرتاثر شور داد. با آمدن دونفر شاهد که یکی از اقوام داماد ویک فرد ازنزدیکان عروس بودند ، حرف های مادر و دختر قطع شد. شاهدین بدون اینکه پشت پرده را ببینند، به روال رسم وسنت قدیمی نظر عروس را گرفتند و به مجلس نکاح رهسپار شدند.

سهیلا به حنای دستانش نگاهی عمیقی نمود و صدای سپهر درگوش هایش طنین انداخت:

«هنگام خینه ماندن یاد ات نرود که درکفت دستانت نام مرا خواهی نوشت.» خشت های دل عروس فرو ریخت ولی چیزی نگفت. در ظاهر امر چشمان عروس به رقص وبازی خواهر خوانده هایش میخکوب بود ولی افکارش به سالونی که نکاح صورت می گرفت دورمی زد. با خودش گفت:

می گویند، شب عروسی دل عروس وداماد آن قدر پاک می شود که هردعای کنند ، مستجاب می گردد. خدایا رسوایم نساز وعروسی ام را به غم مبدل نگردان. امین یارب العلیمن .

ولی درسالون نکاح تصور می شد آرامش بهم بخورد . میان پدرعروس از وی وکالت می کرد و پدر داماد دعوای کم وزیاد حق و مهر در جریان بود ولحظه به لحظه داغتر وجدیتر می گردید تا فضای مکدر زمینه را برای خالی شدن سپهرمساعد سازد. همان بود که سپهر کم کم ازکنترول خارج می شد. بنابررسم مدعوین هم با ابراز نظریات درچنه زدن مقدار مهرشریک شده بودند، مجلس به درازا کشانده می شد . سپهر که زخم گذشته داشت ودستان لرزانش را بر سر برادر خود سهراب گرفته بود، زیرزبان غمغم کنان گفت:

طایفه ای خر! هنوز هم سیر نمی کنند وکوشش دارند تمام دارایی پدرم را به نام دختر دو روی شان نمایند.

دعوا ادامه داشت که حتا حوصله ای همه اعضای مجلس را سر می برد. سپهر با همان خشم درونی به گوش سهراب گفت:

به پدرم بگو تمام خواست های آنها را قبول نکند که باز سر ما راه می یافند. سهراب با اشاره سر به برادرش که خیلی بی حوصله واحساساتی شده بود، فهماند ؛ که گویا حق نداریم در صحبت بزرگان مداخله نمایم. مگر تفنگ سپهر پر بود وآماده ای فیر. وی با صدای بلند وخشماگین گفت:

مرده گاوها ! شما قصد دارید که پدرم را.. برادر سهیلا عصبانی شد و سیلی محکمی به گوش سپهر زد که سنگینی مجلس نکاح بهم خورد وهمه به پا خاستند. ملای مسجد که خطبه ای نکاح را می خواند با دست پاچگی از جایش بلند شد و گفت:

متوجه جوانان گستاخ تان باشید که حرمت نکاح بهم نخورد. اشتراک کننده ها سپهر و نعیم برادر عروس را از اتاق بیرون بردند وخطبه ای نکاح دربدل یک دربند حویلی وده لک افغانی حق مهر دختر خوانده شد و درظاهر قال قضیه نیز کنده شد.

در میان راهی خانه وسالون موتر گلپوش وموترهای که آن رابدرقه می کردند ؛ایستادند. ازهمه اولتر بدن عروس لرزید. داماد دستی به بازوی خانمش کشیده گفت:

مشوش نشو، فقط جوانان ابراز خوشحالی می کنند. سهیلا اصلاً تصور نمی کرد که سپهر خاموش بماند. یادش می آمد که می گفت:

«هرگاه از من نشوی ازهیچ کس دیگر نخواهی شد.» ولی تقدیر بدون توجه به احساسات وی کارش را کرد.

گرد وخاک در سوسوی چراغ های خانه ها فضای چاردهی را مکدر کرده بود وجوانان با شادمانی می رقصیدند وچک چک می کردند. سهراب دست سهیلا را می فشرد وشب پر خاطره ی زفاف را مزه مزه می کرد. یکبار صدای فیر تنفگ گوش ها را خراش داد. خیلی نزدیک بود. سهیلا بازوی سهراب را گرفته گفت:

وای از برای خدا، بالاخره کارخودش را کرد. لطفا تو بیرون نشو. رنگ سهراب هم سفید پریده بود وبا نگرانی از پشت شیشه ی موتر نگاه می کرد. کسی آمد وگفت:

حرکت کنید ، فیر شادیانه بود. سپهر این دیوانگی ها دارد. ولی ایکاش چنین می بود. فردای عروسی مادر سهراب وی را بیرون بُرد. دل در دل سهیلا نبود. هزاران سوال بالای ذهنش هجوم می آورد . سهراب گفت:

من می دانستم که سپهر آرام نمی نشیند. پس حال نعیم چطور است؟ نمی فهمم مقصد می گویند به قلبش خورده..

سهیلا که حالت مضطرب داشت از اتاقش بیرون شد وحرف های سهراب ومادرش را شنید. فریاد زده از منزل آنها بیرون دوید و راساً به خانه ای پدر رفت.

نعیم که مرمی از کنار قلبش عبور کرده بود درکوما بود. سپهر به زندان رفت. ولی سهراب سهیلا را نبخشید وادعا داشت که بدون اجازه اش از خانه فرار کرده وحرمت وی را پامال نموده است.

دعوا های خانواده گی ماه ها ادامه داشت که درنتیجه راز راز باقی بماند که چرا سپهر آن کار را کرد وسهیلا مُهر زبانش را نشکست. قرار بر این شد که سهراب سهیلا را طلاق بدهد. ولی ازمهر خبری نیست. اوتصمیم گرفته بود که باید سهیلا جزا ببیند. سهیلا که نمی توانست پرده از حقایق بر دارد. گفت:

پس وقتی مهر این قدر بی ارزش است چرا بالایش وقت می گذرانید وجر وبحث تان خون ها را ریختانده و دل ها را می رنجاند؟ یعنی اینکه با خدا و اوامرش درتضاد هستید و با وی هم نیرنگ می زنید..؟ سهراب گفت:

شاید متوجه نشده باشی که این روال دایم جریان داشته وحتا مادر جانت هم حق ومهری دریخ نوشته ودرآفتاب مانده دارد. زیاد مغز مرا نخور که از حق خودم هم نمی گذرم وبی سرنوشت رهایت می کنم. سهیلا که ازخشم به خود می لرزید. گفت:

بلی همه اینکارها را کرده اند وهزاران زن در بی سرنوشتی غرور شما مردان تلسم شده اند. توهم یکی ازآنها. ولی من آن زن نیستم. سهراب نزدیک آمد. زنخ سهیلا را به شدت تکان داده گفت:

ببینم توچه می کنی..؟ پدرسهیلا دست دخترش را گرفته گفت:

با این قوم گستاخ بحث بیهوده است. ازحق ومهرت تیرشو و.. سهیلا گفت:

پدرجان ! به خاطر همین قانون بی هوده برادرم ناقص شد وتو.. پدربا تاثر سرش را شور داد وگفت:

دخترم با آدم های نادان بحث فایده ندارد. بهتر است راهت را کج کرده و بروی. سهیلا گفت:

پدر! خود می دانی که حق با اونها نیست پس چرا..؟ پدرآه کشیده گفت:

کدام حق..؟ دراین دنیای ما وشما هرگاه کسی حق اش را بداند این زنده گی دوزخ نمی شود. خدا روزی رسان است و نیت تو را هم می بیند. سهیلا که خیلی به پدر وفامیلش وابسته بود ، سکوت کرد وتا اخیر عمر بدون تعین سرنوشت اش به خانه ای پدربه سر برد.

سال ها گذشت ، زمانی که سپهر از زندان خلاص شد. از وی خواستگاری نمود که سهراب به واقعیت پی بردکه سهیلا هم زمان به هردوی ایشان رو داده بود وسپهر خام وعده های او شده بود که حتا بر احساسات برادرخود هم رحم نکرد.

سهیلا با جدیت تمام خواستگاری سپهر را رد کرد و نخواست مردم باورکنند که اشتباه ازخود او بوده است. سپهر ناچار شد کنار بکشد وسهیلا به نام زن سهراب سرسفید نمود واز دنیا رفت. پایان