نوشته ازجمیله سادات هاشمی

۲۰۲۴ م- ثور۱۴۰۳ هجری

نوشته جمیله سادات هاشمی ثبت ویلاگ

تاریکی

غم به صورت کوه های بزرگ در دلم سنگی می کرد. جزء اشک وافسوس ، چیز دیگر آرامم نمی ساخت. قیافه ای زیبا ولی متغیر ناهله ازپیش چشمانم دور نمی شد. حلقه ای کبود ودایره ویی چشمان آبی وآبشار مانند ناهله را پوشانده بود. لب های خوش ترکیب اش کبوی بیشتر داشت وآن تبسم دایمی از آن رخت بربسته بود. رگ های آبی وبرجسته ، صورت سفید ورنگ پریده ای وی را متغیرتر از اصلش نشان می داد که دلم را کباب می ساخت. ناهله دختر شجاعی بود، ولی به شدت از تاریکی می ترسید. وقتی درتاریکی تنها می ماند ،زبانش بند می ماند وچشمانش از حدقه بیرون می برآمد؛ گویی شبع دیده باشد.

من وناهله مانند دو روح دریک بدن بودیم . این وجه مشترک ما از بام های بهم پیوسته ومسلسل چاردهی کابل وخواهرخواندگی وهمسایه داری مادران وپدران ما جوانه زده بود وجالبتر اینکه هردوی ما دریک روز ، یک ساعت ویک موسم از منزلگه ای تنگ وتاریک شکم های مادران ماپا بعرصه ای وجود درجهان منور گذاشته بودیم. مادران ما قبل ازتولد نام های مارا انتخاب نموده بودند؛ عالیه وناهله. هردوی ما ازایام چارغوک تا راه رفتن وهمبازی شدن دربام های مشترک قریه رشد کرده بودیم وبزرگ شده بودیم. مادران ما خیلی باهم صمیمی بودند وپدران ما دریک مسجد نماز می خواندند ولی طرز زندگی ما متفاوت بود. پدر ناهله دهقان کار بود و پدرمن مامور دولت. گرچه باهم به طورعجیبی جوش خورده بودند که باور نمی کردی ازدوخانواده ای مختلف باشند. ولی زندگی شان تفاوت خودش را داشت.

همان بود که خودشان را مزمت نموده و ترس وی بروجود والدینش نیزسایه افگنده بود که باعث می شد، مادرش عذاب بکشید و پدر که خود را مسبب نبود دخترش می دانست، سر به بیابان زده و زیر زبان بسراید.

به دنبال توگشتم بی بهانه

دریغا یافتم، ترس شبانه

ش دست هم دیگر را می گرفتند و به مدد یک دیگر مسایل اجتماعی و خانودگی را حل وفصل می کردند ، همانطوریکه مادران مادر ما نیز درهمه امور مشوره داشتند وبه مزاج هم رفتار می کردند. با طرز تفکر اینکه ناهله برخلاف خواست خانواده ای خود به دنیا آمده بود وآنها دختر را چندان خوش نداشتند ولی والدین من بهردویش راضی بودند وسالم بودن را شرط اساسی می دانستند.

ما بنابرطبعیت دخترانه ای خویش مثل سبزی پالک به شتاب رشد می کردیم وجوانی جلوه دیگر به رفتار وکردار ما می داد. هردو مانند مادران خود بهم بخیه خورده بودیم وراز دارهم بودیم. ولی با تاسف در دوران مطلایی زندگی ما تقدیر سرک کشید وبرادر بزرگ ناهله همرای دخترخان قریه فرار نمود. هنگامه ای برپاشد. بنابر رسم منطقه خان باید دربدل دخترفراری اش یک دختر از کریم می گرفت که قرعه به نام ناهله برابرشد. ناهله هرگز تسلیم نمی گردید وهمیش پابه فرار می نهاد. اوتصورمی کرد جهان مال خودش است. ای از این اتاق به آن اتاق ازاین خانه به آن خانه که شناسای شان بود، فرار می کرد. مادرش درپی فرصت مناسب می گشت تا دخترش را به جای پنهان نماید که دست هیچ کس به وی نرسد. کارناممکن.

شمارا چه درد سر بدهم. تا آن جایی که تغیرصورت زیبای ناهله پیش چشمم بود، می گریستم واز روزگارشاکی بودم. فراموش نموده بودم که رنگ اصلی صورت ناهله سفید تباشیری مایل به صورتی بودکه درچشمان مواج ودریا مانند اش ابروان تند ومنظمی سایه بانی می کرد. دهنش خوش ترکیب بود وتبسم ملیحی صورت زیبایش را رنگ دیگر می داد. فقط همان صورت بیجانش پیش چشمانم بود وعذاب می کشیدم . حقش نبود که تقدیر وی چنین به بازی مسخره بگیرد.

آن روز را هرگز فراموش نمی توانم. وقتی مادر ناهله لباس های ضروری وی را دربقچه ای می پیچاند، بغض گلوی پدرش را می فشرد. غرور مردانه اش را زیر پاهای دخترش می دید وهیچ کاری نمی توانست انجام دهد.

معلوم نبود چه شد. پدربه یکبارگی ازجایش بلند شد وبازوی ناهله را گرفته وی را به پس خانه ای اتاق خوابش بُرد ومخفی نمود.

درده آوازه شد که دختر فلانی گم شده و همه درجسجویش هستند. خان عصبانی ترشد ووجب وجب خانه ای کریم وتمامی قوم وخویش وی را ریگ مال نمود واز دختری خبری نشد. اکثر مردم اهالی تصورمی کردند. پدر دختر وی را کشته وسر به نیست کرده است که دختر قطره آبی شده به زمین فرو رفت . دل در دل کریم وخانواده اش نبود. هر لحظه خطر را حس می کردند که منجر به تباهی خانواده وخویشان شان می شد. خان آرام ننشست وبه کریم ضرب الاجل تعین کرد که دخترخودش را پیدا نماید ویا..

دست کریم ازهمه جا کوتاه شده بود، نه می دانست که پسرش با دختر خان کجا رفته ونه دلش می آمد که دخترمعصوم خودش را فدا نماید.

زمان به کندی می گذشت وهمه حیران بودند چه کنند.

فقط همان روزی که پسر کریم خودش را به حوزه معرفی واقرار کرد که ؛« من ودختر خان به رضاییت هم فرار نموده وازدواج کردیم.»

با شتاب خانه ای کریم رفتم تا خوش خبری بدهم. کریم به طرف پس خانه دوید ومن ومادرناهله هم به تعقیب اش رفتیم.

ناهله با دست وپای دراز وبدن یخ زده درپتویی پیچیده بود وهمه چیز تمام شده بود. مادر فریاد هولناکی زد، پدرسکوت نموده شل وپل به گوشه ای نشست. من شوکه شده بودم ولی از دهنم پرید: ای وای ، زهره ترق شد. ناهله از تاریکی می ترسید.

نویسنده جمیله سادات هاشمی

نام پدر

سارا عقب سیخ های بهم تابیده وسیاه رنگ زندان اشک می ریخت وبه دستان سفید ورنگ پریده ای خواهرش نگاه می کرد. او با گلوی پر عقده می گفت:

حامده جان ! هردوی ما خوب می دانیم که حالا گریه فایده ندارد. یاد ات است که برایت می گفتم ؛ همان مردی که...حامده بدون معطلی بابی حوصله گی گفت:

آری یادم است درزخمم نمک نپاش . یادم است که به جوابت من می گفتم؛ به خدا دست خودم نیست .همینکه مردی ازم تقاضای دوستی می کند، خوره به جانم می افتد و تاب مقاومتم می لگند. تصور می کنم بی توجهی به احساسات آنها گناه است ونوعی غرور، زشت رفتاری و وقع نگذاشتن به حساسات آنها را بی نزاکتی می پنداشتم و..

-اینهم نتیجه اش.

بلی. خوب به یاد دارم که فقط حسی در درونم فریاد می زد که بی نزاکتی نکن اوعاشقت است ، دست ات را رها نمی کند ودرنیمه راه تنهایت نمی گذارد و.. حتی نمی توانستم بسنجم که ریگی درکفش دارند یا نه.. وها بایدمعترف شوم که مردان را الگوی ازصلابت وبزرگی تصور می کردم. صفت مرد ومردانگی برایم صبغه ای راستی ودرستی داشت.

- خواهر!همین است نقص بزرگ تو..زندگی شاید گرمی دوران جوانی بی لگام باشد ولی به ضم مادرکلانم زنان همانند تکه ای سفیدی هستند که وقتی لکه بردارند ، هیچگاه به حالت اولی برنمی گردند. وآن لکه ترس و وحشت آینده ای آنها می شودکه عمر تا عمر باید درتهلکه به سر ببرند وجور اشتباه خود شان را بکشند.

- خواهر جان ! لطفا فلسفه بافی نکن. من همینم که هستم پس چه کنم که...؟ ترا به خدا یک کاری بکن. من طاقت نارسایی های زندان را ندارم. ترا به سر اولادهایت..

چه کنم.؟ این را بدان آن طوری که تو فکر می کنی پیش نمی رود وتویک زنی وآسیب پذیرتر از همه. صدق وراستی دربعض ها پیدا می شود، نه همه. نمی گفتم ات که یک روز همان مردی که تو به اش اهمیت می دهی هرجایی ات می خواند، شنیدی که قاسم بیغیرت به لهجه ای بسیار زننده وبی شرمانه فاحشه خطاب ات نمود؟ ای وای ؛ آبرو همه ای ما را بردی. وهنوزهم با وجود لکه ای دامن احوال جانجوری آن مرد مکار واستفاده جو را می گیری که باعث بربادی خودات وخانواده ات شد.

-خواهش می کنم خواهرجان! یکبار نزد او برو وازش بخواه که..

که چه ..؟

سارا چشمان اشک بارش را از خواهرش پوشاند وگوشی تیلفون را به جایش گذاشته با شتاب اتاق انتظار زندان را ترک کرد. به خودش گفت:

چطور برایت بگویم که چشم قاسم گرسنه ترازهمیشه است. اوبه غیر از مفادش به هیچ \یز اهمیت نمی دهد. ایکاش می دانستی که او در بدل رها کردن تو ازمن چه می خواهد..؟

باآنهم حامده ازعقب اش صدا زد؛ حد اقل احوالی ازاو برایم بیاور که..

سارا یکبار دیگر برگشت. با خشم تمام به روی حامده نگاه نموده گفت:

که چی..؟ یعنی مرده ویا..؟ عجیب است . تو هنوز هم درفکر خوب وبد او هستی..؟ حامده درحالی که سر به زیر انداخته بود گفت:

اگر بمیرد باز..؟

جای اش در دوزخ ، خداکند بمیرد، یک کثافت از دنیا گم می شود تا دختران وزنانی مانند تو بازیچه ای هوس هایش قرارنگیرند.

سکوت مرگ باری فضای سالون محکمه را احتوا نموده بود. سارا به پشت مادرش دست می کشید تا دست از پا خطا نکند وپدرش را بیشتر از بیش جری وعصبانی نسازد. با شرمساری به شوهرش نگاه می کرد وازش مدد می خواست تا پدر ومادرش را کنترول نماید.

صدای شرنگ شرنگ دستبندها والچک دست وپای حامده سکوت را شکست ورخ همه به طرف در برگشت. پدردرحالی که دندان های بهم می خورد ،چشمانش کاسه ای خون شده بود وبدنش می لرزید ازجایش برخاست وبه سوی حامده حمله ور شد. شوهرسارا بازوی وی را قاپید وبه جایش نشاند. مادربه سان برگ می لرزید وسیل آسا اشک می ریخت. یگانه کسی که به خود مسلط بود سارا بود که بازوی مادرش را گرفته به حال زارحامده نگاه می کرد. بعد از لحظه ای متوجه شدند که قاسم بالای تذکره ای شفاخانه به گوشه ای از سالون خوابیده واعضای فامیلش کناروی ایستاده اند. آنها با انبوه ای ازخشم وانتقام گیری به فامیل شان نگاه می کنند، گویی در پی انتقام اند.

افکار سارا از سالون بیرون شد ودست های قاسم را به دور گردنش تصور کرد که با وقاحت می گوید: «فقط یک شب.. یک شب تو با من بخواب ، من ابراء داده شکایتم را پس می گیرم.»ارتعاشی در رگهای سارا پدید آمد.رنگ پریده خواهرش تن وجان وی را سوخت وبا خودش گفت:

کاش می توانستم که نجاتت بدهم. آهی از عمق دل کشید و تاریکترین زوایای وجودش را نفرت پوشاند. صدای سارنوال تسلسل افکار سارا رامختل کرد.

سارنوال صورت دعوا را خواند و وکیل دولتی از حامده پرسید:

این مردی را که روی تذکره به حالت ناتوان افتاده ، تو به این روز رسانده ای؟ آیا به جرم ات اعتراف می کنی؟ حامده از شرم آب می شد وچشمانش را از همه می دزدید. اوبه شدت می لرزید وگلویش خشکی می کرد. وکیل سوالش را تکرار کرد. حامده گفت:

ازخود آن مرد بپرسید که چرا به این روز وحال افتاده است. وکیل گفت:

ازاو هم خواهیم پرسید. ولی تو.. وکیل حامده از جایش برخاست وگفت:

اعتراض دارم. موکل من حالت روحی خوبی ندارد،لطفا با ملایمت همراهش صحبت نمایید. وکیل دولتی پوزخندی زده گفت:

هنگامی که موکل شما وحشیانه شش کارد به شکم موکل من زد، توان داشت ووضع روحی اش خوب بود..؟ وکیل حامده گفت:

نخیر، حالت روحی خوبی نداشت ولی ازشما می پرسم که علت خشم وحشیانه ای اورا جویا شوید که.. یعنی هیچ علتی بی معلول نیست. موکل من از شرف خود دفاع کرده و.. قاضی گفت:

به وکیل مجروح اجازه ای سوال بدهید. وکیل پرسید:

پس بگو چرا قاسم نام را به این روز انداختی..؟ حامده من من کنان گفت:

او با نشان دادن باغ های سرخ وسبز مرا فریب داد وهمرایم طرح دوستی ریخت. بعداز مدتی که خودش را به موش مرده گی زده بود نزدم از قرضداری اش شکایت ها کرد وعذرنمود که یک مقدار پول برایش تهیه نمایم ورنه دین دارانش اورا می کشند. دلم سوخت و یک مقدار پول پس اندازی که خودم داشتم برایش بردم، واوهمان روز با حالت شرم آور بالایم تجاوز کرد. بعد از اینکه فهمید من حامله شده ام خودش را مخفی نمود و لادرک شد. مدتها درپی اش افتادم تا اینکه وی را با دختر دیگری در یک رستورانت دیدم . تعقیب اش نمودم و.. وکیل گفت:

به تعقیب اش رفتی ووی را با کارد دست داشته ات .. حامده با خشم تمام گفت:

بلی ، من از حریم خودم دفاع کردم . وقتی برایش گفتم؛ حیاتم را خراب کردی وپول هایم را خوردی ، به صفت فاحشه صدایم کرد که ناچار شدم..

وکیل تاری را به دست حامده داد وخودش سوزنی را به دست گرفته گفت:

بیا با من همکاری کن واین سوزن را تار نما. وقتی حامده تار را آماده می ساخت ، وکیل دست اش را اندکی شورمی داد وتار از دفه ای سوزن منحرف می گردید. سرانجام حامده فریاد زده گفت:

همه یکسان هستید واز خوش فهمی وقلب پاک ما زنان استفاده سوء می کنید. وکیل روبه طرف قاضی نموده گفت:

وقتی مرد وزنی با توافق هم کاری را انجام می دهند، حریمی باقی نمی ماند واشتراکیت هردو مطرح می گردد. درست می گویم ؟ پس این خانم ازکدام حریمی گپ می زند. وکیل حامده اعتراض کرد ولی قاضی نپذیرفت.

مادرحامده در سالون آناً سکته قلبی نمود وجهان را پدرود گفت، بقیه خانواده ای حامده با اعلان رسمی فاتحه ای دخترشان را خواندند و گفتند؛ ما دختر خویش را دفن کردیم ودیگر به این اسم وولد دختری نداریم. حامده مانند غریقی که درمنجلاب گیرمانده باشد با صدای تواءم با گریه گفت:

آقای قاضی ! من یک زنم وشما همه ازیک دریچه به من نگاه می کنید. شما نمی دانید ویا نمی خواهید بدانید که ما زنان درخوش فهمی که ازشناخت شما مردان داریم ، شکار می شویم. اینکه چقدرصادق هستیم و چرا بی مهابا به دوش شما تکیه می زنیم ، امیدی داریم که به زمین نخوریم وتکیه گاه محکم تری داشته باشیم. ولی شما با فریب ونیرنگ مارا چنان برزمین می زنید که نمی دانیم ازکجا خورده ایم. حالا که متهم شده ام وعزت وآبروم تاراج شده وآبروی خانواده ام را به اراج گذاشته ام درآخرین دفاعم اجازه بدهید که نزدیک آقای قاسم بروم وآخرین حرف های دلم را به برایش بگویم.

قاضی با اشاره دست به وی اجازه داد وحامده بیخ گوش قاسم گفت:

من هنوز هم ترا دوست دارم وخوشحالم که خشمم که توباعث برافروخته شدنش شدی چهره ای اصلی اش را نشان نداد وتو زنده هستی. خواهش می کنم برای یکبار ،حد اقل یکبار مردانگی کن ومرد باش. گیرم زنی یا زنانی بی باکی کردند ، عفت خودشان را به پای تو ریختند تا تو هرجایی وفاحشه بخوانی شان، ولی خواهش می کنم؛ مرد باش واز بچه ات که ازخون خودات است رو نگردان وازش محافظت کن. تمنا دارم نامت ای هردوی ما بدریغ ننما. دیگر هیچ چیز ازت نمی خواهم. فقط سند بربادی وتباهی اورا مانند من امضا نکن وبدان که ازخون خودات است .بازدست تعزرو به سویت دراز مینمایم و ترا به باورهای اندکی که بر مردی ومردانگی داری، قسم می دهم که از بچه ات محافظت کن تا روزی نه روزی خون خودات بروجدانت سوار نشود. ازمن می گذرد. خودات دیدی که خانواده ام قیدم را زد ودیگر از رابطه ای شان با من انکار کردند. یعنی اینکه من برای از دست دادن چیزی ندارم .اما پسرم بالای تو حق دارد که نامت را ازش دریغ نکنی. لطفاٍ برای یک لحظه چشمانت را ببند وبه صدای وجدانت گوش بده تا حس مردی ومردانگی در وجودات نمیرد بیدار شود تابربچه ای خودات رحم نمایی و اورا بد بخت نسازی.

حامده درجاده ای نا هموار زندگی راهی زندان شد. زیرا درجامعه ای که او زندگی می کرد ، زن همیشه محکوم بود و از راه خلاف هرگز برگشتی داشت. بخصوص جاده ای زن زندانی یک طرفه بود. حاکم تقدیرسرنوشت حامده را درجمع تباه شده گان رقم زده بود.

معجزه ای به وقع پیوست وصدای از درون قاسم برخاست که با فریاد بگوید:

من از این زن هیچ شکایتی ندارم . روی صحفه برگشت وحامده را به نکاح قاسم درآوردند.