داستان کوتاه ، نوشته از جمیله سادات هاشمی

پولیس دتولنی خدمتگا ر

مادر با دستان لرزان و اضطراب بیش از حد درحالیکه طرف دروازه ای تهکوی ویگانه پنجره ای کوچک آن نگاه می کرد، تلاش داشت که سر خریطه را باز نموده وجسد دخترش را از آن بیرون بکشد تا پدر وبرادرش موفق به ناپدید کردن آن نشوند. عرق سرد از شیارهای صورت مادر روان بود وسر خریطه که چندین گره خورده بود باز نمی شد. گلو مادر خشکی می کرد که شرفه ای پا وی را ازجا تکان داد واز خواب بیدارش کرد.

درشوق بی لگام دختر جوان کسی که با دلهره وترس بی حد نگرانش بود تنها مادرش بود که خود بیچاره تر از همه بود وتوان کنترول هیچ کس را نداشت. ذکیه با خودش می گفت:

نمی دانم چرا درافغانستان مسلک پولیس برای زنان نام بدی مطلق است . مردم به زنانی که در رشته پولیسی نام نویسی می کنند به چشم یک مجرم می بینند واورا زن بد کاره وبی راه نام می نهند.

ذکیه یگانه دخترملک غفورکه سرش بوی قورمه می داد، عاشق مسلک پولیس شده بود وبا ابراز یک جمله کوتاه (پولیس د تولنی خدمتگار)فکروخیالش را توجیه می کرد که گویی دهن ایله گو حرف های زننده ای مردم با گَل کاهگل موم وکور می شود و مسلک او بدون ضرر می ماند.

واما ذکیه چنان به پولیس شدنش عشق ومحبت می ورزید که ذهن وفکرش را خیالات لذت بخشی انباشته بود. اوهیچ سد وموانعی راکه راهی پیشرفت اش را بگیرد، نمی دید ومحبت واشتیاقش به گرمی روزهای تابستانی جریان داشت. او به حرف هیچ کس اهمیت نمی داد وجزء به خواهش دلش به چیزی دیگری فکر نمی کرد. او نه تنهاهیچ نصیحتی به گوش هایش کارگر نمی افتاد که حتا شوق اش رابه پیشنهادات عالی تر دیگری هم عوضش نمی کرد. بخصوص وقتی خبرشده بود که زنان قدبلند وباریک اندام بدون کم وکاست به مسلک پولیس جذب وقبول می گردند، آرامش نمی گرفت وبه همه جواب سر بالا می داد.

مشوق ذکیه درانتخاب مسلک پولیس یک خواهرخوانده ای دوران مکتب اش بود که خود وی هم پایش را دریک موزه نموده وبه پولیس محله تبدیل شده بود. دوست اش کاملاً قید خانواده اش را زده بود واز آنها پیروی نمی کرد. ولی برای ذکیه مشکل بود که مادرش را در دام پدر ظالمش تنها بگذارد. او تلاش داشت که مصلحت آمیز به مرام اش برسد. باوجوداینکه چندین باربه پدرومادرش پیشنهاد کرده بودوجواب ردشنیده بود ، بازهم پی فرصت مناسب می گشت که مادرش راواردارنماید تاپدروبرادرش را راضی بسازد. درحالیکه می فهمید مادرش نیزنه تنها به جلب رضائیت پدروبرادرانش نمی کوشید بلکه موبراندام خود وی راست می شد که جایگاه دخترش درصحف بد نام ترین قشر جامعه برده شود واسم وی را درجدول زنان پولیس ببیند. ذکیه تضرع آمیز به مادرش می گفت:

مادرجان! آخرچی بدی داردکه زن پولیس شود..؟ همان طوریکه یک جامعه به داکترزن ضرورت دارد، به خاطرتامین امینت یک مملکت موجودیت پولیس زن نیزازجمله ضروریات یک جامعه می باشد. مثلاًاگر زنان در بخش پولیس نباشند وضرورت تلاشی زنان دیگر پیش بیاید، خوش هستیدکه که مردان به تن تان دست بزنند وشما را بررسی کنند..؟ مادر توبه توبه گویان ، حرف های دخترش را ناشنیده می گرفت و به وی روحیه ای پیش رویی نمی داد. درحقیقت ازتوان مادرهم به دور بود که قناعت شوهر بدخو وپسراحساساتی اش را بگیرد. مادردرحالیکه نگاه های سرزنش آمیز به ذکیه می نمود می گفت:

دختر! توهیچ نمی فهمی که چراپولیس شدن زن درجامعه ای مامردود است. آخر کم مسلک است که تو سرمسلک نام بد پولیس دلباخته ای..؟ بروداکتر شو، معلم ومدیرومامورشو، تمام روز دلم راخورده می روی..

کلمات زشت مادرچون پتک آهنگری برمغزودماغ ذکیه ضربه وارد می کرد مواجی از موانع پیش رویش ظاهر می شد. بدنش را تشنچ می لرزاند، رگ های عصبی سرش را به اهتزاز درمی آورد و حیران می شد، چه کند. ازیک سوقدعلم کردن درمقابل والدین کار دشواری بودوازجانبی لباس های پولیس برای آن دخترجوان سمبول مقدس ووسوسه برانگیز شده بود. ندای ازدورنش برمی خواست و اورا به شقاوت دربرابرممانعت های بی جهت خانواده اش تحریک می کرد. بهرصورتش انتخاب هردو راه برایش سهل نبود. بعد ازاینکه ازطرف مادرش کاملاً نا امید می شد ، به اتاق خود می رفت؛ ساعت ها گریه می کرد وگرمابه ای اشتیاقش داغترازپیش می گردید ویا ازجایش برمی خاست، چشمان اشک بارش راپاک می کرد ، لباس پولیس راکه ازخواهرخوانده اش امانت گرفته بودبه تنش می نمود ولحظات متمادی پیش روی آئینه ای بزرگ اتاقش می ایستاد. اوباقدم های موزون وپرصلابت پا برزمین می کوفت وبا افتخاراین سو و آن سو سرمی جنباند ومثل یک فردی که صرف حُکم می راند،اداهای ازخود درمی آورد. بعد کلاه اش راازسرگرفته با تفاخر بر روی میزمی گذاشت و با لبخند غرورآمیزمی گفت:

دیدی که بالاخره به آرزویم رسیدم.؟بعد به خواهرخوانده اش سیمین زنگ می زد وبامباهات گفت: هرطورشده فامیلم را راضی می سازم .اسمم را از لست حذف نکنید، این را بدان که من تمام سد ها را شکستنی هستم ، این مسلک جزءامیال من شده وآتشی بردلم افروخته که نمی گذارم روی آتش شوقم راخاکستر سنت های بی اساس بپوشاند. ناگزیر هستم به سان تو..

آن روز هم ذکیه باشنیدن صدای پای مادرش لباس ها را زیرتخت خوابش پنهان کرد، تیلفونش راقطع ودستش را روی قلبش فشرد. به یاد سمین افتاد که وی با چی مشکلات مبارزه کرده بودوچقدرلت وکوب رامتقبل شده وسدهای محکم راشکستانده بودتا..

سمین ازمهرومحبت پدردرایام کودکی بی نصیب شده وبه مجردتصمیم گیری به خدمت پولیسی کاکایش او ومادرش رامحروم میراث ساخته و ازخانه اش بیرون کرده بود. سمین تحمل نموده بود تا اینکه مادرش فوت شد که تنها وبی یاورگردید.آنگاه بی مزاحمت کسی وارد مسلک دلخواه اش شده و به خدمات بیست وچارساعته پولیس تن داد.

ذکیه هرچندسعی می کردکه بروفق اوضاع خانواد گی رفتارنمایدولی گویی نیروی نامرعی ای اورا به سوی مسلک دلخواهش می کشانید وهمه نصایح وگفته های مادرش را تحت شعاع قرارمی داد. به یاد می آوردکه درحوزه ای پولیس پیش خانه ای شان رفته بودوآمرتعلیمی پولیس از وی به خوبی استقبال کرده و شرط گذاشته بودکه کسب اجازه ای والدینش حتمی است.

واما،ممانعت ها زکیه را جری تر وعلاقمند تر می ساخت که متوصل به بد خوی شده ، سردسترخوان حاضرنمی شد، همراه مادرش درکارهای خانه سهم نمی گرفت وصدای های پدر وبرادرش را بی جواب می ماند و درمقابله با خشم آنها می ایستاد. آن حرکاتش گوشت های مادرش را آب می کرد وپدر وبرادرش را عصبی تر می ساخت . مادر نه تنها کسی را قانع ساخته نمی توانست که سر دخترش را به نیز به دار می دید. ذکیه صرف به اهداف خودش فکر می نمود و یک سوال برایش بی جواب بود که چرازنان باید پولیس نشوند..؟

یک روزپرنده ای افکارش بیشترازروزهای دیگربه پروازدرآمد . با عجله به بام بلند خانه ای شان بالا شد وتمرینات پولیس را که عقب دیوارخانه ای شان صورت می گرفت، تماشا می کرد. می دید که زنان ومردان درحالیکه یونیفورم های مخصوص پولیسی را به تن کرده بودند به امراستاد تخنیکی رژه می روند وقامت های موزون شان همچو درختان سرو برافراشته وباغرور پیچ و تاب می خورد. او از آنها تقلید نموده ؛ اینسووآنسو،منظم وبه ترتیب حرکت می کرد. ذکیه بی خبر از همه اوضاع واحوال اطرافش ، حرکات آنهاراتعقیب وباتبسم ملحیی ذوقمندانه اینسوآنسو می پرید. تصورمی کرد، استادتمرین با نگاه های نافذش اورانگاه کرده تیرنگاهش خنجرگونه ازقلبش عبورمی کند و اورا تحسین می نماید. بعد بیشترازبیش حرکاتش را سریع وموزون ترساخته با شوق وعلاقه ای فراوان حرکات تمرینی را تعقیب واجرا می نمود. سیرزمان برایش بی مفهوم شده بود و می دید که استاد با دست های خود لباس پولیسی رابه تنش نموده فورم ونشان سرهای شانه اش رانصب می نماید. او با غرورومباهات زایدالوصفی به همه نگاه نموده و فخرفروشی می کند. آنگاه خودش را یک سروگردن بلند تر از دیگران تصور می کرد وترس از وجودش فرار نموده بود.

درهمان خیال بودکه یک بارصاعقه آسا دست قویی شانه هایش راقاپید واورا به طرفی پرتاب نمود. قلبش به لرزه افتد، تا خواست به خود آید ، مشت محکمتردیگری بر رویش حواله شد و به شدت به زمین خورد. مشت ولگدهای پیهم ضرباتی برسرورویش وارد نمود وبیهوش شد. مادرکه با نمک داغ شده وتربند الکول زخم های ذکیه راکوفت گیری می نمود. پرسید:

توچه می کردی که پدرات قهرشد..؟ ذکیه درحالیکه عقده گلویش رامی فشرد، آخ وواخ گفته سوال مادرش راناشنیده می گرفت. مادربا تاسف سرش راشورداده به طرف وی نگاه می کرد. چند لحظه سکوت بین شان پرده انداخت که مادر موقع پیدا کرده گفت:

ازاول گفته بودم که خشم پدرات را شعله ورنساز،نمیدانم چی می کردی که اوراخشمگین ساختی. خوب شدکه حامد برادرت ندید ورنه ازاین بدترت می کرد. یک بارغوغای درونی ذکیه به فریادآمده با آه وناله داد زند.مادراین چطور انصاف است ،من چی کردیم که برادرازخودم خوردترمرا لت وکوب نماید..؟ آخرمن هم انسان هستم. حق تعین سرنوشت خویش را دارم .مادرقهرآمیز گفت:

دختر! این را بدان که به یک گل بهارنمی شود. تنها تو ومن این رسم ورواج را ازبین برده نمی توانیم شق نکن وسر خود را بر باد نده. رواج ما وشما است که برادر و پدر راغیرت مردانگی بپیچدوجلو تبصره های مردم را بگیرند. خورد وکلان نداردمردمرد است.من نمی دانم تو گل کدام بوستان هستی که زورگویی مردان خانواده سرت بدمی خورد؟ مگرتودختر من نیستی که حتی هیورها وکاکاخسرها اختیار دارم بودند..؟تصورنکنی که سرمن هم که یک مادرهستم خوش می خورد، هرشب جسم بی جان ترا دربوجی کاه می بینم وخونم منجمد می شود. ذکیه حرف مادر را قطع نموده گفت:

ها ، راست میگویی ، ترسو بودن را از تو به ارث برده ام. زمان توگذشت که ازخسر وخسرکلان وکاکاخسروماما خسر تابعیت می کردی ،حالاعصرتکنالوجی است ومادختران تحصیل کرده هستیم که دوازده سال تعلیم دیده ایم. حیف نیست که ازثمر آن برخوردار نشویم؟ مادرکه چشمانش راه کشیده بودبا ملایمت گفت:

گل مادر!چی می کنی.. این عنعنه دروطن ماریشه ای عمیق دارد. تنها به گفتن ولج وضد ازبین نمی رود. ذکیه که داغی دردل ودردی برزخم های بدنش داشت ، اشک هایش راپاک نموده گفت:

مقصد بفهمید که این کارهای شماانگیزه ام را قوی ترمی سازد. خواهید دیدکه چی می کنم. قلب مادرلرزیدولی بر روی خود نیاورد. چای داغ به دخترش داد و ازاتاقش بیرون شد. صدای شوهرش به گوش هایش پیچید که داد زده می گفت:

سرت راکل می کنم که دخترت راازاین خیالش منع نکنی .غمی بزرگی قلب مادر را احتوا می کرد. ذکیه هنوز هم دربسترنقاهت بود وبرای رسیدن به آرزویش که گرمتروپرعطش ترشده می رفت، طرح تازه ای می ریخت. به یادحرف های مادرش می افتاد که« زنان پولیس شب هاازخانه دورمی باشندومجبورهستندنوکری شب رابگذرانند. می گویند که؛ درارگانهای پولیس اززنان پولیس استفاده های ناجایز و غیر اخلاقی می نمایند. » ذکیه که تمام زوایای وجودش راعشق مسلک پولیسی تسخیرکرده بودباخودمی گفت :

نی این دروغ است. زنان هرجایی خود شان برای خویش بهانه ای تراشیده اند تا اعمال بد وزشت خویش را درنقاب پولیس پنهان کنند. هرگاه زن پولیس نوکری شب دارد، داکتری هم ایجاب نوکری شب را می نماید. پس چرا همه طرف دار داکتر شدن دخترهایشان هستند ولی.. من این کار را کردنی هستم ولو خود تان را بکشید.

درهمین اثناء حامد برادر ذکیه که پشت در فال گوش ایستاده بود با سر و صدا وارد اتاق شده لباس های پولیس راکه ذکیه مخفی کرده بود، بر رویش زند وباخشم فراوان که رگ های گردنش تورم نموده بود پرسید:

این چی است.؟ بالاخره کارشرم آورت راکردی. تا ذکیه به خود آمد ، گلدان گل کنج خانه به فرقش خورده ونقش زمینش ساخت. مادربا ناله وفریاد بازوی پسرش راگرفته اورابه طرفی پرتاب کرد ولی کار از کار گذشته بود وذکیه لایق همان بوجی ای شده بود که مادر در خواب می دید.