عروس نا اهل
بعضی اوقات همان طوريكه یک جرقه ای آتش، یک پلیته ای گوگرد
ویا یک اشتباه کوچک با وسایل برقی ویا یک حرف بیجا ،نامناسب و
بی موقع دار وندار زندگی یکی را نیست ونابود می کند وبه دهن شعله های آتش می سپارد. یگان فردی از خانواده واقارب مانندعروس ، داماد، پدر، مادر ، دختر ،پسر وحتی دوست وآشنا ویاهرشخص دیگری که با نگرش منفی عرض اندام می کند، در زندگی یک فامیل تغییراتی می آورد که تصورکنی راه صد ساله را به یک شبه طی کرده باشی و..
چون شخص متذکر با نگرش منفی وبد بینانه بزرگ شده وازدیگران سمبول بدی ودشمنی را خود درذهن واندیشه اش پرورانده است ، جزءعاداتش شده وهمراه با آنها میسر زندگی را انتخاب می نمایند و راه صعب العبور را می پیمایند. وها، می شود مثال زنده ای از یک عروس داد.
یک عروس تمام ارزش های فامیل را با لگد نیرنگ، فریب وبهم اندازی بیباکانه پرتاب می کند ویا گول می زند که به زودترین فرصت عزت، صداقت ، همدلی ، اتفاق ، یک رنگی واتحاد را از بین می برد و آرزو های یک فامیل را به باد فنا می دهد.
حمزه پسر زیبای نصرت خان از بطن زن دوم متولد شده بود، همانند دختران دم بخت خواستن خواه های بسیار زیاد داشت وهردختر جوانِ خواب وصلت وی رامزمزه می کرد. حمزه وناصر دو برادر تنی هم بودند که از نظر شکل وقیافه زمین تا آسمان فرق داشتند. حمزه با ظاهر آرام ، طبع بذله گو و خیال های ملکوتی به ناصر برادرش بزرگ نمایی نموده و ناز بردار صیادان زنان ودختران در قوم وخویش ومحل خودش بود. او واقعا اززیبایی خاص مردانه برخوردار بود. چون نصرت خان مخالف عشق بازی وموافقه ای دختر وپسر بود، دایم خود دست به کار می شد وبچه هایش را در گرم ترین موسم جوانی پابند زن واهل واعیال می ساخت که بچه ها به زودی تسلیم شده و به دارایی پدرغره دل می بست. البته به امکانات زندگی راحت وایده حالی هم می رسیدند که تن به خواری وزحمت کشی ندهند.
حمزه با زیبایی روز افزونش ،صنف دوازده را به پایان رسانید، وظیفه ای سربازی تمام کرد و به ضم پدرش واجد شرایط زن دادن شد. مادرش که خودرا زن سفید بخت پدرمی پنداشت. خود دست به کار شد و دختری از اقوام دورخودش را برای حمزه گرفت و حمزه را در یک عمل انجام شده قرارداد؛ بالای ذوق اش آب سرد ریخت و وی را ناگزیرکرد به فیصله ای مادرتن دهد. درحقیقت روال زندگی همان زمان قسمی بود که به فیصله ای بزرگان ارزش بسیار زیاد وانکارناپذیر قایل بودند. کاری نمی شد کرد، مگر اصلاً در تصور حمزه ودوست ورفیق اش نمی گنجید. آنها جوان بودند وبه قول مردم سر یک خشت هزار ملاق می زدند وبه تقدیر که قبل از تجسس وانتخاب خودش درمیان آنهمه دختر، پا پیش نماید فکر هم نمی کرد. اینکه بازی سرنوشت، نیرنگ نوی را به راه بی اندازد واو را دست بسته با خواست خودش تسلیم نماید دور از تصور وگمان همه بود. مادرحمزه که به وساطت یکی از اقوامش گرفتارعروس پرطماعی شده بود، همراه شوهر وتمامی اعضای خانواده مقابله می نمود واز عروس اش پشتیبانی وحمایت می کرد.
دختران چشم به راه وصلت حمزه، شب عروسی وی رخ زنش را دور داده به تمسخر می گفتند:
واه واه، واقعاً حمزه ، زنی گرفت که همانند چراغ می سوزد. واقعاً به آرزویش رسید وزن بهتراز خودش پیدا کرد..! دختری دیگر که خواستن خواه سرسخت حمزه بود، تبسم نموده آهسته می گفت:
بلی، چاپلوس ها..بی انصافی نکنید که برچراغ توهین می شود .از آن لاف وگزاف حمزه وغرور وبلند پروازی های وی وخانواده اش وازاین انتخاب مزخرف.. بهتراست جور ارکین تیلی را کشید، نه چراغی را که خود حمزه ادعا می کرد.
راست هم بود. کبرا برخلاف حمزه، نه تنها زیبا نبود که قامت بلند وپرداشت که سبزه چهره گی اش نشانی از یک مرد زمخت و قوی اندام را خبر می داد.
کبرا را به عنوان زنش به منزل خود آورد وبا اتکاء مادر سفر زندگی را آغاز کرد.
تازه عروسی که با خوی وبوی، قیافه و تخیلات بلند بالای حمزه تفاوت های داشت. سعی می کرد وی را زیر تور خود بگیرد تا از دست اش نلغزد ویا شکار خواست های فامیلش نشود. اوکه به ضم خودش از بدوی پیدایش خوی مادرش را تمرین ، تعقیب وتکرار نموده بود به جز ازخسر که مرد قوی ویک دنده ای بود، با همه حریف شد وخاک خانواده ای بزرگ نصرت خان را به جاروب زد ودر هواپخش کرد.اما چه طور..؟
نخست از همه حمزه را وادار ساخت که از فامیل بزرگ پدری اش جداشود وزندگی مستقلی داشته باشند. درحقیقت آن کار را به آسانی هم نکرد. بار ها از حمزه ضرب وشتم چشید، با همه اعضای خانواده دست به یخن شد، سر وصدای فراوان به راه انداخت ودامن نصرت خان را که نام ونشان معروفی داشت بر سرش بالا کرد. پسان ها بد حمزه هم نمی آمد که حق وحقوق اش را ازاموال پدر متمول وبرادرهای اندرش گرفته وبه دل خود چرخ زندگی را براند و عیش ونوش نماید. درحالی که قناعت بابای به آن بزرگی سوراخ کردن کوه وسنگ خارا بود که تیشه ای آهنین ومیخ وچکش فولادین کار داشت.
درعوض کبرا دست بکار شد وکار روایی های کرد که از تصور همه بیرون بود. ازچانس خوب اش کار روایی های وی کار ساز افتاد و میان اعضا خانواده نفاق و عدم سازگاری خلق شد. کبرا با شر اندازی ها، احوال بری وبد یکی را پیش دیگرگفتن، صداقت را قتل نمود و نفاق واتحاد را ازبین برد.اودرپلان به جان هم انداختن برادران از راه ها و طرق مختلف استفاده کرد و به حمزه گفت:
داروندار بابایت را برادرانت خوردند وتو پسر پس کمن شده وکنار ماندی. حمزه که زیر تاثیر حرف های وی بود، به خاطر یک کنده ای درخت با تبر سر برادر اندرش را شگافت وبابه را وادار به این کرد که خانه ای مستقلی برایش تدارک ببیند. پدر ناگریز حویلی را که داخل قریه داشت به وی اختصاص داد و مادر و یگانه خواهر وبرادرش را نیز که از وی وزنش پشتیبانی می کردند؛ همرای او فرستاد. ازهمه اولترجفای بزرگ به مادر حمزه شد که ازچشم شوهر هم افتاد.
کبرا که دربخش های مختلف بهم اندازی هایش موفق گردیده بود،کارد اش تیز تر شد و آهسته آهسته نوبت خشوهم رسید وخواست شر اورا نیز از سرش کم نماید. او بار بار از ظلم وستم وی به حمزه شکایت کرد. قصداً با خشو زبان به زبان شد وهمینکه حمزه وارد خانه گردید. گفت:
وای مادرجان!چه می گویی ، تو مثل مادرخودم هستی ومن کجا روا دارهستم که تو آشپزی نمایی. پس آشپزخانه نیا وبه دیگ من نمک زیادی نه انداز. مادر که نیرنگ عروس اش را می دید. حیرت زده می شد و می گفت:
ای وای باید ازتو ترسید. چند لحظه پیش ترمی گفتی؛ تو مردارخورهستی به دیگ وکاسه ای من دست نزن وحالا..؟ توبه توبه.. ویا کبرا همین که حمزه را می دیده ، پیش پاهای خشو افتاده می گفت:
وای مادرجان! من واین گپ ها..؟
تا سرانجام با اعمال مکررحمزه را طرفدار خودش نمود ومادرهم از چشم پسرافتاد. هرچند بعض اوقات حمزه که گویا به قول مادرش جادو شده بود، گاهی طرف زن وگاهی طرف مادر را می گرفت وکبرا را چندین بار زیر مشت ولگد خورد وخمیر ساخت. ولی کبرا تصمیم اش همان بود که بود. به اتاق جاروب کرده ، مقدار خاک می پاشید وزار زار گریسته می گفت:
حمزه جان! به سر تو قسم که خواهر ومادرجانت این کار را می کنند تا مرا خشمگین بسازند وبه زیر لت وکوب تو بی اندازند. اخیر من هم دختر یک کسی هستم وخدابالای سرم است.
یک روز که ناصر برادرخورد حمزه مشغول درس خواندن بود. کبرا به اتاق وی داخل شده گفت:
ناصرجان! کمرم درد می کند، یک چند سطل آب از چاه بکش..ناصر که گرم دروس اش بود نشنید. کبرا داد وفریاد سر داده گفت:
بد بخت! من زن برادرات هستم ، شرم نداری که از من تقاضای بد می کنی..؟ ناصر هک وپک ماند واز جایش برخاست ودهن کبرا را محکم گرفت. تا می خواست بگوید؛
زن برادر! تو چی می گویی..؟ کبرا برای وی وقت نداد. ولی ناصر با صدای بلند گفت:
داد نزن بی حیاء.. بد است.. مردم چه خواهند گفت..؟ من کجا همرای تو حرف زدم ..اوه خدای من ..این چه قسم زن است..؟ من مصروف درس های خود بودم که.. درهمین اثنا حمزه وارد اتاق شد و با اشک ریزی و داد وفریاد زنش ازجا پرید و دست به یخن برادرش انداخت. دوبرادر با هم کلاویز شدند ومادر میان جگری نموده با ضربه ای محکم بچه ها به دیوار خورد و فلج شد. مادری که همچونمد، دم تبر پدر وبرادرها را می گرفت بی زبان ومحتاج شد. مادری که بخاطر اولادهایش از زیر سایه شوهربیرون شده بود، زیر سیتره ای عروس بد قِلغ، احتیاج ومحتاج به بسترلاچاری افتاد که یگانه دخترش خدمت اورا می نمود وبقیه کارها به دوش کبرا مانده بود. کبرا بنا برفطرتش آرام ننشست ورابطه ای خواهر حمزه را به بچه ای همسایه دهن به دهن کرد که نصرت خان دست بکار شد وننوی کبرا را نیز به برادر زاده ای خود عروسی کرد وناصر ماند وخدمت مادر بی دست وپایش..
کبرا میان حمزه وناصر قرارگرفت وبازی لسلینگ آغازشد. هزاران غلط فهمی بین او وبرادرش خلق نمود ویک بار دیگر ناصر را به چشم چرانی متهم ساخت. حمزه که مِهر برادر هم در دلش بود با قهر وخشم فراوان به وی نگاه می کرد که ناصر خشمگین شده می گفت:
زن برادر! دراین دل خوش ننما که من و حمزه دشمن جانی هم دیگر شدیم. هرگاه دروغ ات ثابت شود با وجود اینکه رواج نیست وفامیل ما طلاق راامر مردود می خواند؛ طلاق ات می دهد.
با آنهم ناصرهمچنان به منظورآرامش برادرش خاموشی اختیارمی نمود ، بر روی خود نمی آورد ودست های حمزه را می بوسید، کبرا را احترام می کردوبه اولاد هایش در دروس مکتب شان کمک می نمود. به خاطر حالت بد مادرش حتی تهمتی را که کبرا بر وی بسته بود هم بد توجیه نمی کرد وبه قول مردم عوام تیر را به هیر می سپرد.
ناصر پسر با حوصله ، متفکر وخوش برخوردی بود که رابطه اش را با بابای خود وبرادران وخواهران اندر اش هم حفظ نموده بود که این امر کرم سرکبرا را می شوراند وهمرای ناصر دعوا ومشاجره ای بسیار می کرد. یک روزهنگام تو ومن کردن کبری ازجایش برخاست وقرآن عظیم الشان را چنان محکم وبه تیغه بر فرق ناصرزد که ناصربه کوما رفت وبعد از مدتی جهان را وداع گفت که مادر سر سفید وپدر داغ دار را برای ابد ماتم زده ساخت.
مادرماند وآتش کده ای عروس یک دانه اش که نان سیر نخورد وآب کامل ننوشید تا پس از پسرجوانش به قبرستان ماوا گرفت ومیدان برای کبرا شغالی شغالی ماند.
ولی ایکاش کبرا به آن هم بسنده می شد� ترک عادت موجب مرض است� او بعدها همرای عروس ها وداماد هایش عین روش را مکرراً پیش گرفت که همه از نزدش فاصله گرفتند ورفتند. تنها یک پسرش که با یک دخترنرد عشق باخته بود و خلاف مشوره ای کبرا با آن ازدواج نموده بود، شکارغرور کبرا شد و همرای زنش بنای مخالفت های شدید را گرفت که زنش هم لنگه ای مادرش بود و لگد محکم بی حرمتی بر خانواده ای شوهرش زد. کبرا که حریف را نمی پذیرفت روزانه به جان عروس می رفت و او را طعنه ای جور آمدن ، عاشق بازی وفساد اخلاقی می داد که اختلاف میان زن وشوهر به اوج خود رسید وعروس اش به منظورانتقام ازکبرا ، پسر وی را کُشت و کبرا از نمک دل خشویش چشید. کبرا به مرور زمان ورشکست شد واز همه طرف ها طرد گردید. حمزه وکبرا که یک زندگی نسبی مسالمت آمیز داشتند، با یتیمان پسرش تنها ماند. جنگ های داخلی خشک وتر را سوختاند که حمزه وکبراهم به کشورهای همسایه فرارنمودند وکبرا در بی کسی مطلق جان داد که دل حمزه هم برایش نسوخت وآه کشیده گفت:
حقا که جزای عمل حق است.. یک عمر تلاش تنها بودن داشتی ، اینکه تنهایی تنها هستی و مرگ بی گریه را تجربه می کنی .
عروس نا اهل
بعضی اوقات همان طوريكه یک جرقه ای آتش، یک پلیته ای گوگرد ویا یک اشتباه کوچک با وسایل برقی ویا یک حرف بیجا ،نامناسب وبی موقع دار وندار زندگی یکی را نیست ونابود می کند وبه دهن شعله های آتش می سپارد. یگان فردی از خانواده واقارب مانندعروس ، داماد، پدر، مادر ، دختر ،پسر وحتی دوست وآشنا ویا هر شخص دیگری که با نگرش منفی عرض اندام می کند، در زندگی یک فامیل تغییراتی می آورد که تصورکنی راه صد ساله را به یک شبه طی کرده باشی و..
چون شخص متذکر با نگرش منفی وبد بینانه بزرگ شده وازدیگران سمبول بدی ودشمنی را خود درذهن واندیشه اش پرورانده است ، جزءعاداتش شده وهمراه با آنها میسر زندگی را انتخاب می نمایند و راه صعب العبور را می پیمایند. وها، می شود مثال زنده ای از یک عروس داد.
یک عروس تمام ارزش های فامیل را با لگد نیرنگ، فریب وبهم اندازی بیباکانه پرتاب می کند ویا گول می زند که به زودترین فرصت عزت، صداقت ، همدلی ، اتفاق ، یک رنگی واتحاد را از بین می برد و آرزو های یک فامیل را به باد فنا می دهد.
حمزه پسر زیبای نصرت خان از بطن زن دوم متولد شده بود، همانند دختران دم بخت خواستن خواه های بسیار زیاد داشت وهردختر جوانِ خواب وصلت وی رامزمزه می کرد. حمزه وناصر دو برادر تنی هم بودند که از نظر شکل وقیافه زمین تا آسمان فرق داشتند. حمزه با ظاهر آرام ، طبع بذله گو و خیال های ملکوتی به ناصر برادرش بزرگ نمایی نموده و ناز بردار صیادان زنان ودختران در قوم وخویش ومحل خودش بود. او واقعا اززیبایی خاص مردانه برخوردار بود. چون نصرت خان مخالف عشق بازی وموافقه ای دختر وپسر بود، دایم خود دست به کار می شد وبچه هایش را در گرم ترین موسم جوانی پابند زن واهل واعیال می ساخت که بچه ها به زودی تسلیم شده و به دارایی پدرغره دل می بست. البته به امکانات زندگی راحت وایده حالی هم می رسیدند که تن به خواری وزحمت کشی ندهند.
حمزه با زیبایی روز افزونش ،صنف دوازده را به پایان رسانید، وظیفه ای سربازی تمام کرد و به ضم پدرش واجد شرایط زن دادن شد. مادرش که خودرا زن سفید بخت پدرمی پنداشت. خود دست به کار شد و دختری از اقوام دورخودش را برای حمزه گرفت و حمزه را در یک عمل انجام شده قرارداد؛ بالای ذوق اش آب سرد ریخت و وی را ناگزیرکرد به فیصله ای مادرتن دهد. درحقیقت روال زندگی همان زمان قسمی بود که به فیصله ای بزرگان ارزش بسیار زیاد وانکارناپذیر قایل بودند. کاری نمی شد کرد، مگر اصلاً در تصور حمزه ودوست ورفیق اش نمی گنجید. آنها جوان بودند وبه قول مردم سر یک خشت هزار ملاق می زدند وبه تقدیر که قبل از تجسس وانتخاب خودش درمیان آنهمه دختر، پا پیش نماید فکر هم نمی کرد. اینکه بازی سرنوشت، نیرنگ نوی را به راه بی اندازد واو را دست بسته با خواست خودش تسلیم نماید دور از تصور وگمان همه بود. مادرحمزه که به وساطت یکی از اقوامش گرفتارعروس پرطماعی شده بود، همراه شوهر وتمامی اعضای خانواده مقابله می نمود واز عروس اش پشتیبانی وحمایت می کرد.
دختران چشم به راه وصلت حمزه، شب عروسی وی رخ زنش را دور داده به تمسخر می گفتند:
واه واه، واقعاً حمزه ، زنی گرفت که همانند چراغ می سوزد. واقعاً به آرزویش رسید وزن بهتراز خودش پیدا کرد..! دختری دیگر که خواستن خواه سرسخت حمزه بود، تبسم نموده آهسته می گفت:
بلی، چاپلوس ها..بی انصافی نکنید که برچراغ توهین می شود .از آن لاف وگزاف حمزه وغرور وبلند پروازی های وی وخانواده اش وازاین انتخاب مزخرف.. بهتراست جور ارکین تیلی را کشید، نه چراغی را که خود حمزه ادعا می کرد.
راست هم بود. کبرا برخلاف حمزه، نه تنها زیبا نبود که قامت بلند وپرداشت که سبزه چهره گی اش نشانی از یک مرد زمخت و قوی اندام را خبر می داد.
کبرا را به عنوان زنش به منزل خود آورد وبا اتکاء مادر سفر زندگی را آغاز کرد.
تازه عروسی که با خوی وبوی، قیافه و تخیلات بلند بالای حمزه تفاوت های داشت. سعی می کرد وی را زیر تور خود بگیرد تا از دست اش نلغزد ویا شکار خواست های فامیلش نشود. اوکه به ضم خودش از بدوی پیدایش خوی مادرش را تمرین ، تعقیب وتکرار نموده بود به جز ازخسر که مرد قوی ویک دنده ای بود، با همه حریف شد وخاک خانواده ای بزرگ نصرت خان را به جاروب زد ودر هواپخش کرد.اما چه طور..؟
نخست از همه حمزه را وادار ساخت که از فامیل بزرگ پدری اش جداشود وزندگی مستقلی داشته باشند. درحقیقت آن کار را به آسانی هم نکرد. بار ها از حمزه ضرب وشتم چشید، با همه اعضای خانواده دست به یخن شد، سر وصدای فراوان به راه انداخت ودامن نصرت خان را که نام ونشان معروفی داشت بر سرش بالا کرد. پسان ها بد حمزه هم نمی آمد که حق وحقوق اش را ازاموال پدر متمول وبرادرهای اندرش گرفته وبه دل خود چرخ زندگی را براند و عیش ونوش نماید. درحالی که قناعت بابای به آن بزرگی سوراخ کردن کوه وسنگ خارا بود که تیشه ای آهنین ومیخ وچکش فولادین کار داشت.
درعوض کبرا دست بکار شد وکار روایی های کرد که از تصور همه بیرون بود. ازچانس خوب اش کار روایی های وی کار ساز افتاد و میان اعضا خانواده نفاق و عدم سازگاری خلق شد. کبرا با شر اندازی ها، احوال بری وبد یکی را پیش دیگرگفتن، صداقت را قتل نمود و نفاق واتحاد را ازبین برد.اودرپلان به جان هم انداختن برادران از راه ها و طرق مختلف استفاده کرد و به حمزه گفت:
داروندار بابایت را برادرانت خوردند وتو پسر پس کمن شده وکنار ماندی. حمزه که زیر تاثیر حرف های وی بود، به خاطر یک کنده ای درخت با تبر سر برادر اندرش را شگافت وبابه را وادار به این کرد که خانه ای مستقلی برایش تدارک ببیند. پدر ناگریز حویلی را که داخل قریه داشت به وی اختصاص داد و مادر و یگانه خواهر وبرادرش را نیز که از وی وزنش پشتیبانی می کردند؛ همرای او فرستاد. ازهمه اولترجفای بزرگ به مادر حمزه شد که ازچشم شوهر هم افتاد.
کبرا که دربخش های مختلف بهم اندازی هایش موفق گردیده بود،کارد اش تیز تر شد و آهسته آهسته نوبت خشوهم رسید وخواست شر اورا نیز از سرش کم نماید. او بار بار از ظلم وستم وی به حمزه شکایت کرد. قصداً با خشو زبان به زبان شد وهمینکه حمزه وارد خانه گردید. گفت:
وای مادرجان!چه می گویی ، تو مثل مادرخودم هستی ومن کجا روا دارهستم که تو آشپزی نمایی. پس آشپزخانه نیا وبه دیگ من نمک زیادی نه انداز. مادر که نیرنگ عروس اش را می دید. حیرت زده می شد و می گفت:
ای وای باید ازتو ترسید. چند لحظه پیش ترمی گفتی؛ تو مردارخورهستی به دیگ وکاسه ای من دست نزن وحالا..؟ توبه توبه.. ویا کبرا همین که حمزه را می دیده ، پیش پاهای خشو افتاده می گفت:
وای مادرجان! من واین گپ ها..؟
تا سرانجام با اعمال مکررحمزه را طرفدار خودش نمود ومادرهم از چشم پسرافتاد. هرچند بعض اوقات حمزه که گویا به قول مادرش جادو شده بود، گاهی طرف زن وگاهی طرف مادر را می گرفت وکبرا را چندین بار زیر مشت ولگد خورد وخمیر ساخت. ولی کبرا تصمیم اش همان بود که بود. به اتاق جاروب کرده ، مقدار خاک می پاشید وزار زار گریسته می گفت:
حمزه جان! به سر تو قسم که خواهر ومادرجانت این کار را می کنند تا مرا خشمگین بسازند وبه زیر لت وکوب تو بی اندازند. اخیر من هم دختر یک کسی هستم وخدابالای سرم است.
یک روز که ناصر برادرخورد حمزه مشغول درس خواندن بود. کبرا به اتاق وی داخل شده گفت:
ناصرجان! کمرم درد می کند، یک چند سطل آب از چاه بکش..ناصر که گرم دروس اش بود نشنید. کبرا داد وفریاد سر داده گفت:
بد بخت! من زن برادرات هستم ، شرم نداری که از من تقاضای بد می کنی..؟ ناصر هک وپک ماند واز جایش برخاست ودهن کبرا را محکم گرفت. تا می خواست بگوید؛
زن برادر! تو چی می گویی..؟ کبرا برای وی وقت نداد. ولی ناصر با صدای بلند گفت:
داد نزن بی حیاء.. بد است.. مردم چه خواهند گفت..؟ من کجا همرای تو حرف زدم ..اوه خدای من ..این چه قسم زن است..؟ من مصروف درس های خود بودم که.. درهمین اثنا حمزه وارد اتاق شد و با اشک ریزی و داد وفریاد زنش ازجا پرید و دست به یخن برادرش انداخت. دوبرادر با هم کلاویز شدند ومادر میان جگری نموده با ضربه ای محکم بچه ها به دیوار خورد و فلج شد. مادری که همچونمد، دم تبر پدر وبرادرها را می گرفت بی زبان ومحتاج شد. مادری که بخاطر اولادهایش از زیر سایه شوهربیرون شده بود، زیر سیتره ای عروس بد قِلغ، احتیاج ومحتاج به بسترلاچاری افتاد که یگانه دخترش خدمت اورا می نمود وبقیه کارها به دوش کبرا مانده بود. کبرا بنا برفطرتش آرام ننشست ورابطه ای خواهر حمزه را به بچه ای همسایه دهن به دهن کرد که نصرت خان دست بکار شد وننوی کبرا را نیز به برادر زاده ای خود عروسی کرد وناصر ماند وخدمت مادر بی دست وپایش..
کبرا میان حمزه وناصر قرارگرفت وبازی لسلینگ آغازشد. هزاران غلط فهمی بین او وبرادرش خلق نمود ویک بار دیگر ناصر را به چشم چرانی متهم ساخت. حمزه که مِهر برادر هم در دلش بود با قهر وخشم فراوان به وی نگاه می کرد که ناصر خشمگین شده می گفت:
زن برادر! دراین دل خوش ننما که من و حمزه دشمن جانی هم دیگر شدیم. هرگاه دروغ ات ثابت شود با وجود اینکه رواج نیست وفامیل ما طلاق راامر مردود می خواند؛ طلاق ات می دهد.
با آنهم ناصرهمچنان به منظورآرامش برادرش خاموشی اختیارمی نمود ، بر روی خود نمی آورد ودست های حمزه را می بوسید، کبرا را احترام می کردوبه اولاد هایش در دروس مکتب شان کمک می نمود. به خاطر حالت بد مادرش حتی تهمتی را که کبرا بر وی بسته بود هم بد توجیه نمی کرد وبه قول مردم عوام تیر را به هیر می سپرد.
ناصر پسر با حوصله ، متفکر وخوش برخوردی بود که رابطه اش را با بابای خود وبرادران وخواهران اندر اش هم حفظ نموده بود که این امر کرم سرکبرا را می شوراند وهمرای ناصر دعوا ومشاجره ای بسیار می کرد. یک روزهنگام تو ومن کردن کبری ازجایش برخاست وقرآن عظیم الشان را چنان محکم وبه تیغه بر فرق ناصرزد که ناصربه کوما رفت وبعد از مدتی جهان را وداع گفت که مادر سر سفید وپدر داغ دار را برای ابد ماتم زده ساخت.
مادرماند وآتش کده ای عروس یک دانه اش که نان سیر نخورد وآب کامل ننوشید تا پس از پسرجوانش به قبرستان ماوا گرفت ومیدان برای کبرا شغالی شغالی ماند.
ولی ایکاش کبرا به آن هم بسنده می شد� ترک عادت موجب مرض است� او بعدها همرای عروس ها وداماد هایش عین روش را مکرراً پیش گرفت که همه از نزدش فاصله گرفتند ورفتند. تنها یک پسرش که با یک دخترنرد عشق باخته بود و خلاف مشوره ای کبرا با آن ازدواج نموده بود، شکارغرور کبرا شد و همرای زنش بنای مخالفت های شدید را گرفت که زنش هم لنگه ای مادرش بود و لگد محکم بی حرمتی بر خانواده ای شوهرش زد. کبرا که حریف را نمی پذیرفت روزانه به جان عروس می رفت و او را طعنه ای جور آمدن ، عاشق بازی وفساد اخلاقی می داد که اختلاف میان زن وشوهر به اوج خود رسید وعروس اش به منظورانتقام ازکبرا ، پسر وی را کُشت و کبرا از نمک دل خشویش چشید. کبرا به مرور زمان ورشکست شد واز همه طرف ها طرد گردید. حمزه وکبرا که یک زندگی نسبی مسالمت آمیز داشتند، با یتیمان پسرش تنها ماند. جنگ های داخلی خشک وتر را سوختاند که حمزه وکبراهم به کشورهای همسایه فرارنمودند وکبرا در بی کسی مطلق جان داد که دل حمزه هم برایش نسوخت وآه کشیده گفت:
حقا که جزای عمل حق است.. یک عمر تلاش تنها بودن داشتی ، اینکه تنهایی تنها هستی و مرگ بی گریه را تجربه می کنی .