داستان واقعی که متاسفانه خود شاهدش بوده ام

جمیله سادات هاشمی

نفــــــــــــقه

صدای فضیله وفاضل از در وپنجهره ای اتاق خواب شان گذشت وبدون اصابت به در ودیواریک دهلیز درمیان راساً به گوش های مادر رسید. ذهن وی را آشفته ساخت واشک از چشمان ریز ریززن محسن وپا به سن پیری غلطید وبرشیارهای چروکیده ای رخسار رنگ پریده اش جاری شد. دست هایش را به سوی آسمان بلند نمود وگفت:

خدایا ! در این خانه تخم محبت راستین را بذر فرما تا دختر ودامادم خوش باشند ،خود شاهد نباشم که آشیان زندگی زنا شوهری شان ویران شود وهیچ کاری نتوانم. من ناچارم سنگ صبور آنها شده و همه سختی ها را روی قلب خودم بگذارم. فضیله با لبخند ساختگی وارد اتاق مادر شده پرسید:

چه می کنی مادرجانی ، همین حالا فاضل ذکر خیر ترا نموده می گفت؛ هوش کنی مادرت ازما خفه نشود. مادربا نگاه های حسرت باربه قیافه ای رنگ پریده ونگران دخترش دید وهیچی نگفت.

فردای آن شب با وجود اینکه بدن مادر خیلی درد داشت و شب تا صبح حرف های داماد گوش هایش را اذیت نموده وآرام وقرار را ازش گرفته بود، کارهای خانه را انجام داد. فضیله وشوهرش که از خواب برخاستند؛ مادر نان روغنی و چای سبز برای شان آماده کرده بود. فضیله قهر شده گفت:

مادرجان! خودات مریض هستی ، چرا زحمت کشیدی و.. مادر تبسم نموده زیر زبان گفت:

غلام همت والای بابه خارکشـم ، که خارغم کشد و منت کسان نکـشد

زبار خاراز آن شانه اش نشد خالی ، که بارمنت دونان پی دونان نکشـد

فضیله خندید وگفت:

مادرخوبم! هرچه به دل ات می گردد، بر زبان بیان کن که قلب مهربانت خالی شود. مادرگفت:

دخترگلم! چیزی گفتنی ، تو مشوش من نباش،خوشی وسعادت تو برایم قوت کار می دهد. وها بگذار مصروف هم شوم که دردم را فراموش نمایم. از قدیم می گفتند؛ کار صیقل آدمیست ولی.. فضیله که هیچ چیز از گفته های مادر دست گیرش نشد. اتاق را ترک کرد ولی مادر به یاد حرف های دامادش بار دیگر گریست . « من مسوول مادر مفت خوار تو نیستم. که بالا بنشیند ، خوب بخورد وخور بزند، بعد با نصایح بی اساس اش گوش های اولادهایم را خسته بسازد.»

فضیله خیلی خاطر خوای مادر بود واز هیچ نوع توجه ای برای وی دریغ نمی کرد. با خودش می گفت:

این بار واضح برایش خواهم گفت که تو بالای مادر من احسان نمی کنی که وی را به خانه ات جای داده ای آخیر او.. بعد جراتش سلب می شد وسیل اشک به چشمانش جاری می گردید. بعد از فکر بسیار وشنیدن انتقاد وغر ولند شوهرخواست کار خیری بکند تا شوهر بدون حرف وکلامی متوجه وضعیت بد خودش شود. اتاق ها را پاک کاری نمود، ترتیب وتزیین همه جا را به دقت بررسی نمود، غذای خوب پخت و والدین شوهرش را مهمان کرد. آنها را قدر و عزت داد وازمهمان نوازی کم نیاورد. حتی شله شد تا چند شبی به منزل شان بمانند که شوهر شوکه شد وحیران بود ، چرا خانمش این قدر زیاده رویی می کند. وقتی آنها بعد از چندین شب مهمانی به منزل خودشان می رفتند، عروس مقداری تحایف وخوراکه های خوش مزه برای شان داده گفت:

شما والدین شوهرم هستید وبالای ما حق بسیار دارید. دل شوهر شاد شد و زنش را نوازش داد ولی تغیر روش نداد وبار بار از موجودیت خشویش در منزل شان ابراز دلتنگی نمود وبه گفتن بد وبیراه دل خشو را آزرد وبا وضاحت گفت:

هر پسر مسوول والدین خود شان هستند ونفقه ای زن وخانواده اش هم جزء وظایف اوست. ولی زنان خود نان خور شوهران اند ، والدین شان دیگر نه تنها سر باری بیش نیستند بلکه بالای مرد هم هیچ حقی ندارند.

خشو که پسر نداشت ودار وندارش را به همین یک دختر جهیزیه داده بود وجز او کسی را نداشت که سر بارش شود. به تصوراینکه زندگی دخترش درخطر است ، برعلاوه ای سهم گیری درکارهای خانه ، درغیاب دخترش مقداری خوراکه ولوازم خانه نیز خرید تا دامادش کمک شود وزبان در لگام نگه دازد و دخترش را اذیت ننماید.

روزها می گذشت ومادر تغیرآن چنانی در دامادش نمی دید. همینکه خوراک و وسایل مادر ختم می شد، بازهمان آش بود وهمان کاسه.. رنج وغم مادر فراوان بود ودختر سعی می کرد نزد شوهر خوش آمد نماید تا مادرش از نظر منفی وی بو نبرد. ولی مادر می دانست و حیران بود چه کند، کجا را داشت که برود ویا چطور از یگانه توته ای جگرش دل بکند و فاصله بگیرد..؟ آه از نهادش بیرون می شد وبه گریستن پناه می برد. فضیله بسیار تلاش می نمود که مادر از رنج والم پنهانی اش بی خبر بماند ومادر هم قصدآ وسهواً همه چیز را می شنید وبه سکوت غم انگیز خودش را بی خبر نشان می داد.

یک روز که داماد باسر وصدا فراوان همرای فضیله پرخاشگری می کرد، مادر بقچه ای وسایل اش را برداشت و پنهانی از منزل بیرون رفت تا زندگی دخترش درامان بماند.

فضیله روزها درجستجوی مادر ته وبالا دوید واز خویش وهمسایه سراغ اورا گرفت ولی اثری از وی پیدا نکرد. با خودش گفت:

نشود که مادرم حرف های رکیک فاضل را شنیده باشد و..؟

خلاصه در خلال جستجوی همیشگی مادر، نامه ای را به دست آورد که خون از دماغش جاری گردید. مادر سند پول بانکی اش را به نام فضیله نموده بود که حتی می شد خانه ای به بزرگی ویلای خریداری نماید وآرام زندگی کند.

فضیله دانست که قلب مادرش جریحه دار شده وصبرش به پایان رسیده ولی نخواسته کاخ زندگی دخترش ویران شود وکوچع بدل کرده است. فضیله بار دیگر خشو وخسرش را مهمان نموده وبا سردی همرای آنها رفتار کرد که برای همه سوال پیدا شد. وقتی خشو از فضیله خواست یک گیلاش آب برایش بدهد .فیضله با طمطراق گفت :

راست راستی من دیگر ا زنوکری خسته شده ام ولازم است مفت خوری را کنار گذاشته خود از جایت برخیزی وکار وبارت را بکنی. خشو حیرت زده به پسرش نگاه کرد وفضیله بی تفاوت اتاق را ترک کرد ، لباس های شیک پوشید واولاد هایش را آراسته واز خشو، خسر وشوهر خدا حافظی نمود وگفت:

شما باشید ، من منزل مادرم می روم که خبرش را بگیرم. شوهر که از شدت خشم به خود می پیچید داده زده گفت:

چی می گویی فضیله.. مادرگدایت کجا و خانه ای..؟! فیضله بدون اینکه حرفی بزند، دروازه را به شدت کوفت وخانه را ترک کرد.

شوهر با داد وفریاد زیاد فضیله را تهدید نمود وبا سر وصدای فراوان گفت:

تو زن من هستی وحق نداری بدون اجازه ام قدم از قدم برداری. ترا خیال برداشته، او مادر گشنه گدایت خانه از کجا کرد که..؟ فضیله بی اهمیت به گفته های شوهربه منزلی که به نام مادرش خریده بود رفت ودست های مادر را بوسیده گفت:

از این به بعد نفقه ای تو بالای من است..! مادر که از هم پاشی آشیانه ای زنا شوهری دخترش خیلی ناراحت شده بود. گفت:

دختر مادر! من عمرم را خورده ام وآفتاب سر کوه شده ام ، تو نباید بخاطر من زندگی ات را خراب نمایی. فضیله گفت:

زندگی من تویی وبهشت زیر پاهای تو اقامتگاه ابدی من است. شوهری که جان جور من وزحمات تو را قدر ننماید ، روزی نه روزی مرا نیز از زندگی اش بیرون می راند ولی تو مسوولیت منی و بودن زیر یک سقف با تو سعادت من است. مادر که آخیرین نفس های را می کشید گفت:

به من تکیه نکن که دیوار شکسته ام و بار سفر بسته ام ، هرگاه رضای مرا می خواهی و خوش داری از بهشت قدم های من مستفید شوی ، شوهرت را بخواه و برایش حقیقت را بگو که اینمهمه دارایی را از ملک وزمین پدرات به ارث برده ای و حق وحلال برایت رسیده است. مگر تازمانی که خودش را ثابت ننماید، کل اخیتار نسازش.
فضیله از اثر اصرار مادر که دست به یخنش انداخته بود، فاضل را خواست و گفت:

تصور نکنی که والدین تو بالای من حق دارد و، یگانه آفتاب حیات من درخانه ای تو اضافی می باشد. مادرم این ارثه ای پدری خودش را برای روزی مبادای من نگه داشته بود تا منت کش مردی چون تو نشوم. ببین عمرش به پایان رسید وکشتی نجات زندگی زنا شوهری من وتوشد.

فاضل شرمنده سر به زیر افگند وجنازه ای خشویش را به قلب خاک سپرد.

عروس نا اهل

بعضی اوقات همان طوريكه یک جرقه ای آتش، یک پلیته ای گوگرد

ویا یک اشتباه کوچک با وسایل برقی ویا یک حرف بیجا ،نامناسب و

بی موقع دار وندار زندگی یکی را نیست ونابود می کند وبه دهن شعله های آتش می سپارد. یگان فردی از خانواده واقارب مانندعروس ، داماد، پدر، مادر ، دختر ،پسر وحتی دوست وآشنا ویاهرشخص دیگری که با نگرش منفی عرض اندام می کند، در زندگی یک فامیل تغییراتی می آورد که تصورکنی راه صد ساله را به یک شبه طی کرده باشی و..

چون شخص متذکر با نگرش منفی وبد بینانه بزرگ شده وازدیگران سمبول بدی ودشمنی را خود درذهن واندیشه اش پرورانده است ، جزءعاداتش شده وهمراه با آنها میسر زندگی را انتخاب می نمایند و راه صعب العبور را می پیمایند. وها، می شود مثال زنده ای از یک عروس داد.

یک عروس تمام ارزش های فامیل را با لگد نیرنگ، فریب وبهم اندازی بیباکانه پرتاب می کند ویا گول می زند که به زودترین فرصت عزت، صداقت ، همدلی ، اتفاق ، یک رنگی واتحاد را از بین می برد و آرزو های یک فامیل را به باد فنا می دهد.

حمزه پسر زیبای نصرت خان از بطن زن دوم متولد شده بود، همانند دختران دم بخت خواستن خواه های بسیار زیاد داشت وهردختر جوانِ خواب وصلت وی رامزمزه می کرد. حمزه وناصر دو برادر تنی هم بودند که از نظر شکل وقیافه زمین تا آسمان فرق داشتند. حمزه با ظاهر آرام ، طبع بذله گو و خیال های ملکوتی به ناصر برادرش بزرگ نمایی نموده و ناز بردار صیادان زنان ودختران در قوم وخویش ومحل خودش بود. او واقعا اززیبایی خاص مردانه برخوردار بود. چون نصرت خان مخالف عشق بازی وموافقه ای دختر وپسر بود، دایم خود دست به کار می شد وبچه هایش را در گرم ترین موسم جوانی پابند زن واهل واعیال می ساخت که بچه ها به زودی تسلیم شده و به دارایی پدرغره دل می بست. البته به امکانات زندگی راحت وایده حالی هم می رسیدند که تن به خواری وزحمت کشی ندهند.

حمزه با زیبایی روز افزونش ،صنف دوازده را به پایان رسانید، وظیفه ای سربازی تمام کرد و به ضم پدرش واجد شرایط زن دادن شد. مادرش که خودرا زن سفید بخت پدرمی پنداشت. خود دست به کار شد و دختری از اقوام دورخودش را برای حمزه گرفت و حمزه را در یک عمل انجام شده قرارداد؛ بالای ذوق اش آب سرد ریخت و وی را ناگزیرکرد به فیصله ای مادرتن دهد. درحقیقت روال زندگی همان زمان قسمی بود که به فیصله ای بزرگان ارزش بسیار زیاد وانکارناپذیر قایل بودند. کاری نمی شد کرد، مگر اصلاً در تصور حمزه ودوست ورفیق اش نمی گنجید. آنها جوان بودند وبه قول مردم سر یک خشت هزار ملاق می زدند وبه تقدیر که قبل از تجسس وانتخاب خودش درمیان آنهمه دختر، پا پیش نماید فکر هم نمی کرد. اینکه بازی سرنوشت، نیرنگ نوی را به راه بی اندازد واو را دست بسته با خواست خودش تسلیم نماید دور از تصور وگمان همه بود. مادرحمزه که به وساطت یکی از اقوامش گرفتارعروس پرطماعی شده بود، همراه شوهر وتمامی اعضای خانواده مقابله می نمود واز عروس اش پشتیبانی وحمایت می کرد.

دختران چشم به راه وصلت حمزه، شب عروسی وی رخ زنش را دور داده به تمسخر می گفتند:

واه واه، واقعاً حمزه ، زنی گرفت که همانند چراغ می سوزد. واقعاً به آرزویش رسید وزن بهتراز خودش پیدا کرد..! دختری دیگر که خواستن خواه سرسخت حمزه بود، تبسم نموده آهسته می گفت:

بلی، چاپلوس ها..بی انصافی نکنید که برچراغ توهین می شود .از آن لاف وگزاف حمزه وغرور وبلند پروازی های وی وخانواده اش وازاین انتخاب مزخرف.. بهتراست جور ارکین تیلی را کشید، نه چراغی را که خود حمزه ادعا می کرد.

راست هم بود. کبرا برخلاف حمزه، نه تنها زیبا نبود که قامت بلند وپرداشت که سبزه چهره گی اش نشانی از یک مرد زمخت و قوی اندام را خبر می داد.

کبرا را به عنوان زنش به منزل خود آورد وبا اتکاء مادر سفر زندگی را آغاز کرد.

تازه عروسی که با خوی وبوی، قیافه و تخیلات بلند بالای حمزه تفاوت های داشت. سعی می کرد وی را زیر تور خود بگیرد تا از دست اش نلغزد ویا شکار خواست های فامیلش نشود. اوکه به ضم خودش از بدوی پیدایش خوی مادرش را تمرین ، تعقیب وتکرار نموده بود به جز ازخسر که مرد قوی ویک دنده ای بود، با همه حریف شد وخاک خانواده ای بزرگ نصرت خان را به جاروب زد ودر هواپخش کرد.اما چه طور..؟

نخست از همه حمزه را وادار ساخت که از فامیل بزرگ پدری اش جداشود وزندگی مستقلی داشته باشند. درحقیقت آن کار را به آسانی هم نکرد. بار ها از حمزه ضرب وشتم چشید، با همه اعضای خانواده دست به یخن شد، سر وصدای فراوان به راه انداخت ودامن نصرت خان را که نام ونشان معروفی داشت بر سرش بالا کرد. پسان ها بد حمزه هم نمی آمد که حق وحقوق اش را ازاموال پدر متمول وبرادرهای اندرش گرفته وبه دل خود چرخ زندگی را براند و عیش ونوش نماید. درحالی که قناعت بابای به آن بزرگی سوراخ کردن کوه وسنگ خارا بود که تیشه ای آهنین ومیخ وچکش فولادین کار داشت.

درعوض کبرا دست بکار شد وکار روایی های کرد که از تصور همه بیرون بود. ازچانس خوب اش کار روایی های وی کار ساز افتاد و میان اعضا خانواده نفاق و عدم سازگاری خلق شد. کبرا با شر اندازی ها، احوال بری وبد یکی را پیش دیگرگفتن، صداقت را قتل نمود و نفاق واتحاد را ازبین برد.اودرپلان به جان هم انداختن برادران از راه ها و طرق مختلف استفاده کرد و به حمزه گفت:

داروندار بابایت را برادرانت خوردند وتو پسر پس کمن شده وکنار ماندی. حمزه که زیر تاثیر حرف های وی بود، به خاطر یک کنده ای درخت با تبر سر برادر اندرش را شگافت وبابه را وادار به این کرد که خانه ای مستقلی برایش تدارک ببیند. پدر ناگریز حویلی را که داخل قریه داشت به وی اختصاص داد و مادر و یگانه خواهر وبرادرش را نیز که از وی وزنش پشتیبانی می کردند؛ همرای او فرستاد. ازهمه اولترجفای بزرگ به مادر حمزه شد که ازچشم شوهر هم افتاد.

کبرا که دربخش های مختلف بهم اندازی هایش موفق گردیده بود،کارد اش تیز تر شد و آهسته آهسته نوبت خشوهم رسید وخواست شر اورا نیز از سرش کم نماید. او بار بار از ظلم وستم وی به حمزه شکایت کرد. قصداً با خشو زبان به زبان شد وهمینکه حمزه وارد خانه گردید. گفت:

وای مادرجان!چه می گویی ، تو مثل مادرخودم هستی ومن کجا روا دارهستم که تو آشپزی نمایی. پس آشپزخانه نیا وبه دیگ من نمک زیادی نه انداز. مادر که نیرنگ عروس اش را می دید. حیرت زده می شد و می گفت:

ای وای باید ازتو ترسید. چند لحظه پیش ترمی گفتی؛ تو مردارخورهستی به دیگ وکاسه ای من دست نزن وحالا..؟ توبه توبه.. ویا کبرا همین که حمزه را می دیده ، پیش پاهای خشو افتاده می گفت:

وای مادرجان! من واین گپ ها..؟

تا سرانجام با اعمال مکررحمزه را طرفدار خودش نمود ومادرهم از چشم پسرافتاد. هرچند بعض اوقات حمزه که گویا به قول مادرش جادو شده بود، گاهی طرف زن وگاهی طرف مادر را می گرفت وکبرا را چندین بار زیر مشت ولگد خورد وخمیر ساخت. ولی کبرا تصمیم اش همان بود که بود. به اتاق جاروب کرده ، مقدار خاک می پاشید وزار زار گریسته می گفت:

حمزه جان! به سر تو قسم که خواهر ومادرجانت این کار را می کنند تا مرا خشمگین بسازند وبه زیر لت وکوب تو بی اندازند. اخیر من هم دختر یک کسی هستم وخدابالای سرم است.

یک روز که ناصر برادرخورد حمزه مشغول درس خواندن بود. کبرا به اتاق وی داخل شده گفت:

ناصرجان! کمرم درد می کند، یک چند سطل آب از چاه بکش..ناصر که گرم دروس اش بود نشنید. کبرا داد وفریاد سر داده گفت:

بد بخت! من زن برادرات هستم ، شرم نداری که از من تقاضای بد می کنی..؟ ناصر هک وپک ماند واز جایش برخاست ودهن کبرا را محکم گرفت. تا می خواست بگوید؛

زن برادر! تو چی می گویی..؟ کبرا برای وی وقت نداد. ولی ناصر با صدای بلند گفت:

داد نزن بی حیاء.. بد است.. مردم چه خواهند گفت..؟ من کجا همرای تو حرف زدم ..اوه خدای من ..این چه قسم زن است..؟ من مصروف درس های خود بودم که.. درهمین اثنا حمزه وارد اتاق شد و با اشک ریزی و داد وفریاد زنش ازجا پرید و دست به یخن برادرش انداخت. دوبرادر با هم کلاویز شدند ومادر میان جگری نموده با ضربه ای محکم بچه ها به دیوار خورد و فلج شد. مادری که همچونمد، دم تبر پدر وبرادرها را می گرفت بی زبان ومحتاج شد. مادری که بخاطر اولادهایش از زیر سایه شوهربیرون شده بود، زیر سیتره ای عروس بد قِلغ، احتیاج ومحتاج به بسترلاچاری افتاد که یگانه دخترش خدمت اورا می نمود وبقیه کارها به دوش کبرا مانده بود. کبرا بنا برفطرتش آرام ننشست ورابطه ای خواهر حمزه را به بچه ای همسایه دهن به دهن کرد که نصرت خان دست بکار شد وننوی کبرا را نیز به برادر زاده ای خود عروسی کرد وناصر ماند وخدمت مادر بی دست وپایش..

کبرا میان حمزه وناصر قرارگرفت وبازی لسلینگ آغازشد. هزاران غلط فهمی بین او وبرادرش خلق نمود ویک بار دیگر ناصر را به چشم چرانی متهم ساخت. حمزه که مِهر برادر هم در دلش بود با قهر وخشم فراوان به وی نگاه می کرد که ناصر خشمگین شده می گفت:

زن برادر! دراین دل خوش ننما که من و حمزه دشمن جانی هم دیگر شدیم. هرگاه دروغ ات ثابت شود با وجود اینکه رواج نیست وفامیل ما طلاق راامر مردود می خواند؛ طلاق ات می دهد.

با آنهم ناصرهمچنان به منظورآرامش برادرش خاموشی اختیارمی نمود ، بر روی خود نمی آورد ودست های حمزه را می بوسید، کبرا را احترام می کردوبه اولاد هایش در دروس مکتب شان کمک می نمود. به خاطر حالت بد مادرش حتی تهمتی را که کبرا بر وی بسته بود هم بد توجیه نمی کرد وبه قول مردم عوام تیر را به هیر می سپرد.

ناصر پسر با حوصله ، متفکر وخوش برخوردی بود که رابطه اش را با بابای خود وبرادران وخواهران اندر اش هم حفظ نموده بود که این امر کرم سرکبرا را می شوراند وهمرای ناصر دعوا ومشاجره ای بسیار می کرد. یک روزهنگام تو ومن کردن کبری ازجایش برخاست وقرآن عظیم الشان را چنان محکم وبه تیغه بر فرق ناصرزد که ناصربه کوما رفت وبعد از مدتی جهان را وداع گفت که مادر سر سفید وپدر داغ دار را برای ابد ماتم زده ساخت.

مادرماند وآتش کده ای عروس یک دانه اش که نان سیر نخورد وآب کامل ننوشید تا پس از پسرجوانش به قبرستان ماوا گرفت ومیدان برای کبرا شغالی شغالی ماند.

ولی ایکاش کبرا به آن هم بسنده می شد� ترک عادت موجب مرض است� او بعدها همرای عروس ها وداماد هایش عین روش را مکرراً پیش گرفت که همه از نزدش فاصله گرفتند ورفتند. تنها یک پسرش که با یک دخترنرد عشق باخته بود و خلاف مشوره ای کبرا با آن ازدواج نموده بود، شکارغرور کبرا شد و همرای زنش بنای مخالفت های شدید را گرفت که زنش هم لنگه ای مادرش بود و لگد محکم بی حرمتی بر خانواده ای شوهرش زد. کبرا که حریف را نمی پذیرفت روزانه به جان عروس می رفت و او را طعنه ای جور آمدن ، عاشق بازی وفساد اخلاقی می داد که اختلاف میان زن وشوهر به اوج خود رسید وعروس اش به منظورانتقام ازکبرا ، پسر وی را کُشت و کبرا از نمک دل خشویش چشید. کبرا به مرور زمان ورشکست شد واز همه طرف ها طرد گردید. حمزه وکبرا که یک زندگی نسبی مسالمت آمیز داشتند، با یتیمان پسرش تنها ماند. جنگ های داخلی خشک وتر را سوختاند که حمزه وکبراهم به کشورهای همسایه فرارنمودند وکبرا در بی کسی مطلق جان داد که دل حمزه هم برایش نسوخت وآه کشیده گفت:

حقا که جزای عمل حق است.. یک عمر تلاش تنها بودن داشتی ، اینکه تنهایی تنها هستی و مرگ بی گریه را تجربه می کنی .

عروس نا اهل

بعضی اوقات همان طوريكه یک جرقه ای آتش، یک پلیته ای گوگرد ویا یک اشتباه کوچک با وسایل برقی ویا یک حرف بیجا ،نامناسب وبی موقع دار وندار زندگی یکی را نیست ونابود می کند وبه دهن شعله های آتش می سپارد. یگان فردی از خانواده واقارب مانندعروس ، داماد، پدر، مادر ، دختر ،پسر وحتی دوست وآشنا ویا هر شخص دیگری که با نگرش منفی عرض اندام می کند، در زندگی یک فامیل تغییراتی می آورد که تصورکنی راه صد ساله را به یک شبه طی کرده باشی و..

چون شخص متذکر با نگرش منفی وبد بینانه بزرگ شده وازدیگران سمبول بدی ودشمنی را خود درذهن واندیشه اش پرورانده است ، جزءعاداتش شده وهمراه با آنها میسر زندگی را انتخاب می نمایند و راه صعب العبور را می پیمایند. وها، می شود مثال زنده ای از یک عروس داد.

یک عروس تمام ارزش های فامیل را با لگد نیرنگ، فریب وبهم اندازی بیباکانه پرتاب می کند ویا گول می زند که به زودترین فرصت عزت، صداقت ، همدلی ، اتفاق ، یک رنگی واتحاد را از بین می برد و آرزو های یک فامیل را به باد فنا می دهد.

حمزه پسر زیبای نصرت خان از بطن زن دوم متولد شده بود، همانند دختران دم بخت خواستن خواه های بسیار زیاد داشت وهردختر جوانِ خواب وصلت وی رامزمزه می کرد. حمزه وناصر دو برادر تنی هم بودند که از نظر شکل وقیافه زمین تا آسمان فرق داشتند. حمزه با ظاهر آرام ، طبع بذله گو و خیال های ملکوتی به ناصر برادرش بزرگ نمایی نموده و ناز بردار صیادان زنان ودختران در قوم وخویش ومحل خودش بود. او واقعا اززیبایی خاص مردانه برخوردار بود. چون نصرت خان مخالف عشق بازی وموافقه ای دختر وپسر بود، دایم خود دست به کار می شد وبچه هایش را در گرم ترین موسم جوانی پابند زن واهل واعیال می ساخت که بچه ها به زودی تسلیم شده و به دارایی پدرغره دل می بست. البته به امکانات زندگی راحت وایده حالی هم می رسیدند که تن به خواری وزحمت کشی ندهند.

حمزه با زیبایی روز افزونش ،صنف دوازده را به پایان رسانید، وظیفه ای سربازی تمام کرد و به ضم پدرش واجد شرایط زن دادن شد. مادرش که خودرا زن سفید بخت پدرمی پنداشت. خود دست به کار شد و دختری از اقوام دورخودش را برای حمزه گرفت و حمزه را در یک عمل انجام شده قرارداد؛ بالای ذوق اش آب سرد ریخت و وی را ناگزیرکرد به فیصله ای مادرتن دهد. درحقیقت روال زندگی همان زمان قسمی بود که به فیصله ای بزرگان ارزش بسیار زیاد وانکارناپذیر قایل بودند. کاری نمی شد کرد، مگر اصلاً در تصور حمزه ودوست ورفیق اش نمی گنجید. آنها جوان بودند وبه قول مردم سر یک خشت هزار ملاق می زدند وبه تقدیر که قبل از تجسس وانتخاب خودش درمیان آنهمه دختر، پا پیش نماید فکر هم نمی کرد. اینکه بازی سرنوشت، نیرنگ نوی را به راه بی اندازد واو را دست بسته با خواست خودش تسلیم نماید دور از تصور وگمان همه بود. مادرحمزه که به وساطت یکی از اقوامش گرفتارعروس پرطماعی شده بود، همراه شوهر وتمامی اعضای خانواده مقابله می نمود واز عروس اش پشتیبانی وحمایت می کرد.

دختران چشم به راه وصلت حمزه، شب عروسی وی رخ زنش را دور داده به تمسخر می گفتند:

واه واه، واقعاً حمزه ، زنی گرفت که همانند چراغ می سوزد. واقعاً به آرزویش رسید وزن بهتراز خودش پیدا کرد..! دختری دیگر که خواستن خواه سرسخت حمزه بود، تبسم نموده آهسته می گفت:

بلی، چاپلوس ها..بی انصافی نکنید که برچراغ توهین می شود .از آن لاف وگزاف حمزه وغرور وبلند پروازی های وی وخانواده اش وازاین انتخاب مزخرف.. بهتراست جور ارکین تیلی را کشید، نه چراغی را که خود حمزه ادعا می کرد.

راست هم بود. کبرا برخلاف حمزه، نه تنها زیبا نبود که قامت بلند وپرداشت که سبزه چهره گی اش نشانی از یک مرد زمخت و قوی اندام را خبر می داد.

کبرا را به عنوان زنش به منزل خود آورد وبا اتکاء مادر سفر زندگی را آغاز کرد.

تازه عروسی که با خوی وبوی، قیافه و تخیلات بلند بالای حمزه تفاوت های داشت. سعی می کرد وی را زیر تور خود بگیرد تا از دست اش نلغزد ویا شکار خواست های فامیلش نشود. اوکه به ضم خودش از بدوی پیدایش خوی مادرش را تمرین ، تعقیب وتکرار نموده بود به جز ازخسر که مرد قوی ویک دنده ای بود، با همه حریف شد وخاک خانواده ای بزرگ نصرت خان را به جاروب زد ودر هواپخش کرد.اما چه طور..؟

نخست از همه حمزه را وادار ساخت که از فامیل بزرگ پدری اش جداشود وزندگی مستقلی داشته باشند. درحقیقت آن کار را به آسانی هم نکرد. بار ها از حمزه ضرب وشتم چشید، با همه اعضای خانواده دست به یخن شد، سر وصدای فراوان به راه انداخت ودامن نصرت خان را که نام ونشان معروفی داشت بر سرش بالا کرد. پسان ها بد حمزه هم نمی آمد که حق وحقوق اش را ازاموال پدر متمول وبرادرهای اندرش گرفته وبه دل خود چرخ زندگی را براند و عیش ونوش نماید. درحالی که قناعت بابای به آن بزرگی سوراخ کردن کوه وسنگ خارا بود که تیشه ای آهنین ومیخ وچکش فولادین کار داشت.

درعوض کبرا دست بکار شد وکار روایی های کرد که از تصور همه بیرون بود. ازچانس خوب اش کار روایی های وی کار ساز افتاد و میان اعضا خانواده نفاق و عدم سازگاری خلق شد. کبرا با شر اندازی ها، احوال بری وبد یکی را پیش دیگرگفتن، صداقت را قتل نمود و نفاق واتحاد را ازبین برد.اودرپلان به جان هم انداختن برادران از راه ها و طرق مختلف استفاده کرد و به حمزه گفت:

داروندار بابایت را برادرانت خوردند وتو پسر پس کمن شده وکنار ماندی. حمزه که زیر تاثیر حرف های وی بود، به خاطر یک کنده ای درخت با تبر سر برادر اندرش را شگافت وبابه را وادار به این کرد که خانه ای مستقلی برایش تدارک ببیند. پدر ناگریز حویلی را که داخل قریه داشت به وی اختصاص داد و مادر و یگانه خواهر وبرادرش را نیز که از وی وزنش پشتیبانی می کردند؛ همرای او فرستاد. ازهمه اولترجفای بزرگ به مادر حمزه شد که ازچشم شوهر هم افتاد.

کبرا که دربخش های مختلف بهم اندازی هایش موفق گردیده بود،کارد اش تیز تر شد و آهسته آهسته نوبت خشوهم رسید وخواست شر اورا نیز از سرش کم نماید. او بار بار از ظلم وستم وی به حمزه شکایت کرد. قصداً با خشو زبان به زبان شد وهمینکه حمزه وارد خانه گردید. گفت:

وای مادرجان!چه می گویی ، تو مثل مادرخودم هستی ومن کجا روا دارهستم که تو آشپزی نمایی. پس آشپزخانه نیا وبه دیگ من نمک زیادی نه انداز. مادر که نیرنگ عروس اش را می دید. حیرت زده می شد و می گفت:

ای وای باید ازتو ترسید. چند لحظه پیش ترمی گفتی؛ تو مردارخورهستی به دیگ وکاسه ای من دست نزن وحالا..؟ توبه توبه.. ویا کبرا همین که حمزه را می دیده ، پیش پاهای خشو افتاده می گفت:

وای مادرجان! من واین گپ ها..؟

تا سرانجام با اعمال مکررحمزه را طرفدار خودش نمود ومادرهم از چشم پسرافتاد. هرچند بعض اوقات حمزه که گویا به قول مادرش جادو شده بود، گاهی طرف زن وگاهی طرف مادر را می گرفت وکبرا را چندین بار زیر مشت ولگد خورد وخمیر ساخت. ولی کبرا تصمیم اش همان بود که بود. به اتاق جاروب کرده ، مقدار خاک می پاشید وزار زار گریسته می گفت:

حمزه جان! به سر تو قسم که خواهر ومادرجانت این کار را می کنند تا مرا خشمگین بسازند وبه زیر لت وکوب تو بی اندازند. اخیر من هم دختر یک کسی هستم وخدابالای سرم است.

یک روز که ناصر برادرخورد حمزه مشغول درس خواندن بود. کبرا به اتاق وی داخل شده گفت:

ناصرجان! کمرم درد می کند، یک چند سطل آب از چاه بکش..ناصر که گرم دروس اش بود نشنید. کبرا داد وفریاد سر داده گفت:

بد بخت! من زن برادرات هستم ، شرم نداری که از من تقاضای بد می کنی..؟ ناصر هک وپک ماند واز جایش برخاست ودهن کبرا را محکم گرفت. تا می خواست بگوید؛

زن برادر! تو چی می گویی..؟ کبرا برای وی وقت نداد. ولی ناصر با صدای بلند گفت:

داد نزن بی حیاء.. بد است.. مردم چه خواهند گفت..؟ من کجا همرای تو حرف زدم ..اوه خدای من ..این چه قسم زن است..؟ من مصروف درس های خود بودم که.. درهمین اثنا حمزه وارد اتاق شد و با اشک ریزی و داد وفریاد زنش ازجا پرید و دست به یخن برادرش انداخت. دوبرادر با هم کلاویز شدند ومادر میان جگری نموده با ضربه ای محکم بچه ها به دیوار خورد و فلج شد. مادری که همچونمد، دم تبر پدر وبرادرها را می گرفت بی زبان ومحتاج شد. مادری که بخاطر اولادهایش از زیر سایه شوهربیرون شده بود، زیر سیتره ای عروس بد قِلغ، احتیاج ومحتاج به بسترلاچاری افتاد که یگانه دخترش خدمت اورا می نمود وبقیه کارها به دوش کبرا مانده بود. کبرا بنا برفطرتش آرام ننشست ورابطه ای خواهر حمزه را به بچه ای همسایه دهن به دهن کرد که نصرت خان دست بکار شد وننوی کبرا را نیز به برادر زاده ای خود عروسی کرد وناصر ماند وخدمت مادر بی دست وپایش..

کبرا میان حمزه وناصر قرارگرفت وبازی لسلینگ آغازشد. هزاران غلط فهمی بین او وبرادرش خلق نمود ویک بار دیگر ناصر را به چشم چرانی متهم ساخت. حمزه که مِهر برادر هم در دلش بود با قهر وخشم فراوان به وی نگاه می کرد که ناصر خشمگین شده می گفت:

زن برادر! دراین دل خوش ننما که من و حمزه دشمن جانی هم دیگر شدیم. هرگاه دروغ ات ثابت شود با وجود اینکه رواج نیست وفامیل ما طلاق راامر مردود می خواند؛ طلاق ات می دهد.

با آنهم ناصرهمچنان به منظورآرامش برادرش خاموشی اختیارمی نمود ، بر روی خود نمی آورد ودست های حمزه را می بوسید، کبرا را احترام می کردوبه اولاد هایش در دروس مکتب شان کمک می نمود. به خاطر حالت بد مادرش حتی تهمتی را که کبرا بر وی بسته بود هم بد توجیه نمی کرد وبه قول مردم عوام تیر را به هیر می سپرد.

ناصر پسر با حوصله ، متفکر وخوش برخوردی بود که رابطه اش را با بابای خود وبرادران وخواهران اندر اش هم حفظ نموده بود که این امر کرم سرکبرا را می شوراند وهمرای ناصر دعوا ومشاجره ای بسیار می کرد. یک روزهنگام تو ومن کردن کبری ازجایش برخاست وقرآن عظیم الشان را چنان محکم وبه تیغه بر فرق ناصرزد که ناصربه کوما رفت وبعد از مدتی جهان را وداع گفت که مادر سر سفید وپدر داغ دار را برای ابد ماتم زده ساخت.

مادرماند وآتش کده ای عروس یک دانه اش که نان سیر نخورد وآب کامل ننوشید تا پس از پسرجوانش به قبرستان ماوا گرفت ومیدان برای کبرا شغالی شغالی ماند.

ولی ایکاش کبرا به آن هم بسنده می شد� ترک عادت موجب مرض است� او بعدها همرای عروس ها وداماد هایش عین روش را مکرراً پیش گرفت که همه از نزدش فاصله گرفتند ورفتند. تنها یک پسرش که با یک دخترنرد عشق باخته بود و خلاف مشوره ای کبرا با آن ازدواج نموده بود، شکارغرور کبرا شد و همرای زنش بنای مخالفت های شدید را گرفت که زنش هم لنگه ای مادرش بود و لگد محکم بی حرمتی بر خانواده ای شوهرش زد. کبرا که حریف را نمی پذیرفت روزانه به جان عروس می رفت و او را طعنه ای جور آمدن ، عاشق بازی وفساد اخلاقی می داد که اختلاف میان زن وشوهر به اوج خود رسید وعروس اش به منظورانتقام ازکبرا ، پسر وی را کُشت و کبرا از نمک دل خشویش چشید. کبرا به مرور زمان ورشکست شد واز همه طرف ها طرد گردید. حمزه وکبرا که یک زندگی نسبی مسالمت آمیز داشتند، با یتیمان پسرش تنها ماند. جنگ های داخلی خشک وتر را سوختاند که حمزه وکبراهم به کشورهای همسایه فرارنمودند وکبرا در بی کسی مطلق جان داد که دل حمزه هم برایش نسوخت وآه کشیده گفت:

حقا که جزای عمل حق است.. یک عمر تلاش تنها بودن داشتی ، اینکه تنهایی تنها هستی و مرگ بی گریه را تجربه می کنی .