نوشته از جمیله سادات هاشمی
تضــــــــــاد ارزش ها
من در چه خیال و فلک اندر چه خیال. وقتی نوشتههای آنتوان چخوف روسی را میخواندی، تصور نکن که همهچیز تمام شده و شکرگزاری تو مشکلات عدیدهی زندگی را حل نموده است. من تلخی آن حسی را که تار و پود وجودم را همچو تار عنکبوت ساخته بود، با تمام وجودم و حتی مغز استخوانم حس میکردم. آن نگاههای نفرتانگیز، آن طعنههای تمسخرآمیز، آن کمزنیهای قوم و خویش... چه بگویم؟ آن لحظاتی که نوشتههای چخوف را که از دل گرمش سرچشمه میگرفت، چرت و پرت میخواندم، شما حس نمیتوانید. «هرکی را دردی رسد، ناچار گوید وای وای.» وای که چخوف چقدر بیدرد بوده! به چه سادگی میگفت:
« زندگی چیزی تلخ و ناخوشایند است، ولی زیبا ساختن آن کار دشواری نیست. برای این دگرگونی، لازم نیست که مثلاً دویست هزار روبل در لاتری ببری یا به دریافت مدال «عقاب سفید» نائل شوی، یا با خانم زیبا و خوشتیپی ازدواج کنی، یا در تمام دنیا به عنوان آدمی خوشقلب شناخته شوی. این نعمتها فناپذیرند و به عادت روزانه تبدیل میشوند.
برای اینکه همیشه، حتی در موقع غم و ماتم، احساس خوشبختی کنی، باید اول از آنچه که داری راضی و خوش باشی و دوم اینکه از این اندیشه که «ممکن بود از این بدتر شود» احساس خوشی کنی و این، کار دشواری نیست.
وقتی قوطی گوگرد در جیبت آتش میگیرد، از اینکه جیبَت پر از باروت نبود، خوش باش و خدا را شکر کن. وقتی تعدادی از خویش و قوم بیچارهات به خانهی ییلاقیات میآیند، وارخطا نشو، بلکه خوش باش و فریاد بزن: خوشحالم که خویشاوندانم آمدهاند، نه پلیس!»
اگر خاری در انگشتت فرو رفت، خدا را شکر کن که «چه خوب شد در چشمم نخلید.» اگر زن یا خواهر زنت آهنگی را بیسر و بیلَی میخوانند، اوقاتت را تلخ نکن. خوش باش که به موسیقی گوش میکنی، نه به زوزهی شغال یا میومیو گربه.
برو خدا را شکر کن که نه اسب بارکش هستی، نه میکروب، نه خوک، نه خر، نه قانغوزک و نه خرس. رقص کن که نه شَل هستی، نه کور، نه کر، نه گنگ و نه مبتلا به بیماری وبا. خوشحال باش که در همین لحظه روی صندلی متهمین ننشستهای. اگر در منطقهی بسیار دوری زندگی میکنی، از اینکه خانهات دیگر هم دورتر نیست، خوشحال باش. اگر فقط یک دندانت درد میکند، دلت را به این خوش کن که خوب است همهی دندانهایت درد نمیکنند. وقتی تو را به محکمه احضار میکنند، از اینکه به محاکمه میروی و نه به دوزخ، خوشحال باش و جست و خیز بزن. اگر زنت به تو خیانت میکند، دل به این خوش دار که به تو خیانت میکند، نه به مادر وطن.»
آه، چه دروغگو بود چخوف. به همین ترتیب بیباکانه میافزود:
«ای آدم، نصیحتهای مرا به کار گیر تا تمام زندگیات پُر از خوشی و خوشحالی شود.»
نه اینکه این کلمات دلگرمکنندهی چخوف درد مرا دوا ساخت. نه اینکه غم مرا کم کرد و نگاههای تمسخرآمیز دیگران را سرد ساخت و یا جبران نمود.
نه، زمانی که خانوادهام مرا با پسر دلخواهم دیدند، نخست از همه مطابق رسم همان زمان و مکان، گیسوانم را با بیرحمی بریدند. مردم مدتها مرا «گیسوبریده» صدا میکردند. با تمسخر و استهزا بیحیا و هوسبازمی پنداشتند. به دختران شان مرا مثال زده و هشدار میدادند. من چیزی برای گفتن نداشتم، فقط در دلم استدلال میکردم که مگر دوست داشتن گناه است؟ مگر من بهعنوان یک انسان حق انتخاب همسر آیندهام را ندارم؟ شاید نداشتم. چه می دانم. صدایم به دیوارههای اسارتم اصابت میکرد و به خودم برمیگشت. تنها مادرم گاه گاهی به صدایم جواب میداد:
« در خانوادههای سنتی همهچیز گناه است. دختران حق ندارند با مردان نامحرم مراوده داشته باشند. فرجام عشق و عاشقی به هوس ختم میشود. تو نمیدانی که هوس، سختترین آسیب را نه تنها به دختران بلکه به تار و پود هستی خانوادهها میزند. دختران باید طبق رسوم و عنعنات منطقهای، خودشان را وفق دهند. یعنی در حقیقت بسوزند و بسازند. با استقامت منتظر باشند تا پسری از آنها به شکل مسالمتآمیز و عزتمندانه خواستگاری کند. در غیر آن»...
با خودم میگفتم: آنهم در شک است که بپذیرند یا نه. مرد خواستگار قادر به برداشتن بارسنگین طویانه، خرچ دیگ و مصارف عروسی هست یا باید سالها تن به مزدوری بدهد تا موهای سر و ریشش سفید شود؟ ازکجا معلوم که من به خورد مرد دیگری میرفتم، که رفتم.
مادرم چپچپ نگاهم میکرد و دلم میشد به جای او، چشمان چخوف را از کاسه دربیاورم و برایش بگویم که بیا درد مرا دوا کند. اما نه...
مدتی گذشت. مرد دلخواهم چون اسفند دود شد و به هوا رفت. من چه میدانم، شاید هم قطرهی آبی شد و به زمین فرو رفت. به خواست والدین دلسوزم، با مردی مسنتر و با تجربهتر که به ضم آنها و بسیاری از مردم محلهی ما، گرم و سرد روزگار را دیده بود و قدر زن را بهتر میدانست، ازدواج کردم. یا ازدواج داده شدم.
مدتها زیر بار خواستههای گران آن مرد و زنان و فرزندانش بارکشی کردم.
اتفاقاً یک روز گرم تابستانی، مرد دلخواهم از زیر تودههای خاک زمین بلند شد و به محله برگشت. دهانش را مزهمزه کرد تا به وصال من برسد. روی تصادف او را میان راه مزرعه و منزل خودما دیدم. قلبم از جایش کنده شد. او با لبخند شادیبخش نگاهم کرد و گفت:
سیمای زیبایم، تو هنوز هم همانطور دلفریب و خوشگل هستی. آیا...
هنوز حرفش تمام نشده بود که دستی از پشت موهایم را گرفت و مرا کشانکشان به خانه بُرد. همینقدرش به یادم است!...
بعد از دو روز که به هوش آمدم، فهمیدم که شوهر زن دوستم بینیام را بریده و من در شفاخانه بستری هستم. آنگاه که از دیدن خود در آینه ترس داشتم. خواهرم کنارم بود. او اشک میریخت و تلاش داشت که حتی روی تصادف، چشمم به آینه نیفتد.
صداها در گوشهایم طنین میانداخت:
ها، همان گیسو بریدهای است که بینی بریدن حقش بود...
آخر کار دیدم چخوفهای زیادی عقب آینهای قد راست ایستادهاند و با لبخند تمسخرآمیز نگاهم میکنند و با یک صدا میگویند:
دستی به موهایت بکش. موهایت دوباره نمو کردهاند و بلند شدهاند. شکرگزار باش که تنها یک تکه از وجودت را از دست دادهای...
تن وبدن مرد دلخواهت به اندازه ای هرپارچه ی از بینی ی تو تکه پارچه شده وبه گورستان نیستی دفن گردید.
سپاسگذار باش که حد اقل تو زنده یی.
پایان
نویسنده این وبلاک جمیله سادات هاشمی استم در شهر کابل در یک خانواده روشن فکر و متدین به دنیا آمدم. بیشترین عمرم را صرف تدریس نسل جوان کرده ام و در مکاتب مختلف مضامین اسلامی و ادبیات را تدریس نموده ام. افتخار ایجاد مرکز تعلیمی را برای زنان و دختران دارم. داستانهای کوتاه را به رشته تحریر در می آورم و برعلاوه نشر این داستانها در روزنامه ها و مجله ها اینک در وبلاک گنجینه نیز به نشر می رسد. امیدوارم از اینطریق صدای درد ها و حقایق زندگی زنان و دختران افغان گردم.